طعم گس خرمالو

پیش از تو در من زنی زندگی میکرد که هر روز صبح تنهاییش را گره میزد به گیسووانش می آویخت به گردنش باقی را هم میریخت پای گلدان کوچکش
پیش از تو در من زنی زندگی میکرد
اکنون ...همه تویی

پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

این روزها 2

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

مثلا که باهم قهر بودیم ! نه ,  قهر که نه ! سر سنگین بودیم ... یا بهتر بگم من باهاش سر سنگین بودم

تمام طول روز به بشور و بساب گذشته بود شستن آشپزخونه و کابینت ها شیشه ها و حموم و دستشویی ...با اینکه تمام خونه رو نو نوار کرده بودیم حتی کاشی های سرویس دستشویی و حموم... اما کار که بلد نباشی لقمه رو میپیچونی دور سرت و بعد قلقش رو بدست میاری که نباید با این بشوری و با اون بسابی ... خسته بودم خسته بود .... نشست روی زمین تکیه داد به دیوار . من اما نشسته بودم روی لبه ی شومینه آرنج هام رو گذاشته بودم روی زانوهام در ایوون باز بود نور بی رمق ماه و چراغها افتاده بود جلوی پام . صدام زد . گفتم بله؟ اما برنگشتم سمتش مکث کرد بعد گفت بیا اینجا ... دلم ازش لج داشت اما نتونستم پسش بزنم . رفتم کنارش ایستادم . گفت بشین نشستم کنارش پاهام رو جمع کردم توی شکمم . اومد نزدیکم سر خورد پایین تر سرش رو گذاشت رو شونه ام . باد از در ایوون میزد تو من گوش میکردم به صدای نفس هاش و نگاه میکردم به آشپزخونه به دیوار ها به خونه ی نو نوار بدون اثاثیه مون و حس میکردم چقدر الان رو دوست دارم .

***************

پیچ های تخت رو که بستیم حسابی خسته بودیم بس که دوتا *مهندس پت و مت بازی دراورده بودیم  ( چهار بار پیچ های میز نهار خوری رو اشتباه بستیم و دوبار پیچ های تخت )  گفت یکشنبه بگیم نصاب لباسشویی و ظرفشویی و یخچال بیاد ؟ گفتم آره فردا که چند تخته فرش میارن واسه انتخاب بابا و مامان هم هستن اینطوری بهتره . بعد راجع فرش حرف زدیم گفتم بابا میگه می ارزه از خرج های خورده ریز دیگه کم کنیم و به جای 2 تا فرش 6متری50 رج طرح ماهی  ,  دو تا شیش متری طرح خطیبی 50 رج بخره ...که فرش هرچی مرغوب تر باشه می ارزه پاش پول بدیم که اصیله موندگاره که باقی چیزا دو روز دیگه کهنه میشه از مد میوفته اما فرش تبریز هرچی پا بخره با ارزش تره ... مثل همیشه عماد گفت "هرچی بابا صلاح بدونن "ومن چقدر خسته شدم از شنیدن این جواب تکراری !

وقتی مادر شوهرم در زد چیدن مبل های پذیرایی تموم شده بود .اسپند اورد و صدقه . آینه اورد و قرآن گفت خوش یمنه که قبل از هرچیزی آینه و قرآن چیده باشین .  بوسید منو بوسید عماد رو . گفت ایشالا از خونه  تون هیشه صدای خنده هاتون بیاد .

و من فکر کردم به خونمون به صدای خنده هامون .... و توی دلم هزار بار گفتم امین

*****************

چشمم دنبال عماد گشت  نبود. فکر کردم لابد یه جایی از خونه س . خونه ی خاله مریم سوراخ سونبه زیاد داره پرسیدم محمد امین کو؟ خاله مریم گفت رفته حموم سوییت . فکر کردم از بین این همه حموم ,چرا حموم سوییت ؟  عماد از اتاق پشتی که راه داشت به سوییت اومد بیرون گفت خاله پیچ گوشتی دارین؟ عمو علیرضا گفت اره آشپرخونه پشتی تو کابینت  گفتم عماد از تو چشای تو شیطونی میباره عمو علیرضا خندید خاله مریم گفت گناه داره . عماد لبخند خبیثانه زد  عمو علیرضا گفت یواش برو نفهمه . 

فاصله سویت تا جایی که ما نشسته بودیم زیا بود صداشون نمیشد شنید اما وقتی عماد اومد خیس شده بود  گفتم خییییس شدی! عمو علیرضا خندید گفت می ارزید خاله مریم گفت بیا بشین پیش فن تا گرم شی عمو علیرضا فن جلو پاهاشو رو چرخوند سمت عماد مادر شوهرم گفت میرم برات لباس راحتی بیارم. من نگاه کردم به فن کوچولو و فکر کردم واسه چی فن دارن تو خونشون ؟ یعنی واقعا اینقدر سردشونه که با شوفاژ حالشون خوب نیس ؟عماد گفت ولی حالش رو گرفتم همه مون خندیدم از تصور قیافه ی محمد امین تو حموم وقتی عماد قفل در رو با پبچ گوشتی چرخونده .

وقتی محمد امین اومد گفت رو آب بخندی تمام مدت از ترسم دوش رو گرفته بودم دستم که اگه وا کردی بگیرم سمتت ..

من فکر کردم کاش عماد سرما نخوره .

*************

سرش رو آورد سمت گوشم و گفت اعصابت خورد بود که قند خونت شده بود 150 ؟ توی تاریکی نمیدیدمش . گفتم نمیدونم لابد . لحاف رو کشیدم تا بیخ گوشم ... گفت وقتی حالت خب نیس نگرانتم . برگشتم سمتش پیشونیش رو بوسیدم و گفتم بعضی از ادم ها عادت ندارن دل نگرونی هاشون رو ناراحتی هاشون رو دغدغه هاشون رو به زبون بیارن همه رو میریزن توی دلشون و مدام با خودشون میگردونن اما نگاهشون  که کنی همیشه میخندن انگار که همیشه بیخیالن و هیچی براشون دغدغه نیس  . گفت تو یکی از اونایی . گفتم پس بهم نگو جدی باش .تو که  اینو میدونی نگو جدی باش . گفت با این نگفتن هات خودت رو داغون میکنی .اشک از گوشه چشمام سر خورد سرم رو چسبود به سینه ش . شونه هام شدید تر لرزیدن بین هق هق م گفتم از خودم بدم میاد که گریه میکنم که اشکم می ریزه . سرم رو بوسید و گفت برای من گریه نکنی برای کی گریه کنی؟


* : من دانشجوی سال اخر مهندسی پزشکی هستم . عماد مهندس شیمی 


پ ن : عمو علیرضا بابای محمد امینِ , محم امین پسرِ خاله مریم. خاله مریم خاله ی عمادِ , عماد همسرِ من .

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">