طعم گس خرمالو

پیش از تو در من زنی زندگی میکرد که هر روز صبح تنهاییش را گره میزد به گیسووانش می آویخت به گردنش باقی را هم میریخت پای گلدان کوچکش
پیش از تو در من زنی زندگی میکرد
اکنون ...همه تویی

پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

همانا خدا انسان را در رنج آفرید

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ
یک وقتهایی   آدم همین طوری بیخودی گیر میدهد به گوشه ی آویزان پرده  به چینش کتابهای توی قفسه, به  برگهای تقویم سال بوق .
یک وقتهایی آدم میشود بنی اسرائیل , بند میکند به تار هفت و پود هشت فرش و برگ پاییز وسوز  آذز ووووووووووو.  اینجور وقتها باید یکی باشد تا  یقه آدم  را بگیرد و یک چک  جانانه چنان بخواباند دم گوشش تا  برق از چشمش بپرد و  سوت از گوشش بزند بیرون .
 بعد باگذارد که حالش جا بیاید..... آن وقت شاید گریه کند ....شاید بفهمد آن درد لامصبش چیست که بند کرده به زمین به زمان .آخر میدانید یک وقتهایی ادم خودش هم نمیداند چه کسی و چه چیزی لجش را در اورده . شده مار و چنبره زده روی دلش . شده سنگ و آویزان از گلویش ...
...........................................
+دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست ....

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">