طعم گس خرمالو

پیش از تو در من زنی زندگی میکرد که هر روز صبح تنهاییش را گره میزد به گیسووانش می آویخت به گردنش باقی را هم میریخت پای گلدان کوچکش
پیش از تو در من زنی زندگی میکرد
اکنون ...همه تویی

پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

باور

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۴۵ ب.ظ

نشسته ام پشت میز عذا خوری و روی کاغذ مینویسم لباس زیر ، ست اسپورت عماد ، ریش تراش، نرم کننده ی مو سر ...روی کاغذ مینویسم و هزار فکر درهم توی سرم است .استیصال به مغز استخوانم نفوذ میکند که خودکار را ول میکنم .پیشانیم را تکیه میدهم به دستم أشک میریزد روی صورتم . عماد از توی اتاق می  پرسد ، بنظرت پلیور مشکی بپوشم؟  أشک هائم پشت سر هم میریزد روی گونه ام . صدایش نزدیک تر میشود . باز میپرسد-) پلیور مشکی بپپوشم همین طوری با کت خوبه؟  حالا دیگر ایستاده است جایی وسط سالن .دلم نمیخواهد سرم را بلند کنم . منتظر جواب من است :وفا؟ سرم را بلند میکنم ،توی فضای نیمه تاریک خانه مرا میبیند؟ میگویم : همین طوری هم خوبه پلیور نیاز نیس. بنظرم . می آید نزدیک تر . 

-)ببینمت ، وفا منو نگاه کن . صورتم را ازش میگیرم . مینشیند مقابلم ،روی زانو . صورتم را میگیرد توی دستهایش 

-) داری گریه میکنی؟ لحنش پر از آشوب میشود -) مرگ عماد بگو چی شده  ؟دستهایش را میگیرم میخواهم صورتم را از بین دستهایش بکشم بیرون . زورم نمیرسد صورتم را میکشد سمت خودش، پیشانی ام را میبوسد ، گونه ها و لبهایم را  هم.  

-) جان عماد ، مرگ من بگو چی شده 

-)اینقدر قسم نخور 

-) خب بگو چی شده ؟ سکته میکنم میمیرما 

زل میزنم توی چشمهایش برای چند ثانیه نگاهش میکنم -)اونی که بهت اعتماد داره چند قدم جلوتر از کسیه که بهت علاقه داره. نگاهم را ازش میگیرم -)کاش بهم اعتماد داشتی . صورتم را ول میکند . می ایستد . چند قدم عرض سالن را میرود بعد کلافه برمیگردد سمتم -) این مزخرفات چیه میگی ؟ من اگه بهت اعتماد نداشتم صبح صبح تو خونه. تنهات میذاشتم؟ می ایستم -) همیشه اعتماد که به اون معنی نیس. به تحلیل من اعتماد نداری به خردم اعتماد نداری به توانایی م اعتماد نداری ....میدود وسط حرفم -)کی گفته اعتماد ندارم دیوانه؟ وفا باور کن من قبولت دارم . نزدیکم میشود بازوانم را میگیرد بین دستهایش -) من عاشقتم روانی . سرم را میکشد توی سینه اش-)بخدا دوست دارم .سرم توی سینه اش فرو رفته است .فکر میکنم کاش واقعا مرا باور داشت ...

  • Vafa 1192

نظرات (۱)

حتما که همینطورهست . شما خودت را باور داشته باش ،مطمئن باش دیگران هم تو را باور دارند.   
پاسخ:
قبول دارم که باور خود آدم به دیگران تلقین میشه اما گاهی کم میارم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">