طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

Midnight

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۴۳ ب.ظ

نزدیک نصف شب بود که من بلاخره از بشور و بساب رها شده بودم . فقط مونده بود گوشت توی زودپز رو بذارم تو بخچال و تمام ! گفته بودم وقتی نا آرومم سندروم بشور و بساب و مرتب کن میگیرم؟ وقتی هم همه جا مرتب میشه و من جایی رو ندارم مرتب کنم حالم بد میشه میریزم بهم و مدام فکر میکنم جایی بهم ریخته که من نمیدونم کجاست ! این قسمت بدترین قسمت ماجراست چون به طرز خود آزار دهنده ایی میوفتم به جون دیوارها و شیشه ها و کابینت ها و ... بعد از هر مرتب شدنی من بهتر نمیشم بدتر میشم . متاسفانه من مستعد بیماری وسواسم !!!! بگذریم ! ساعت نزدیکای بعد از ظهر بود که گوشت رو بردم بذارم تو یخچال که نمیدونم چی شد ظرف از دستم سر خورد و تو کسری از  ثانبه آب گوشت ریخت رو کابنتها و کف زمین و روی فرش !!! 

فقط تونستم بشینم زمین و با نگاه بدبخت طوری زل بزنم به همه جاهایی که گند خورده توشون ! 

عماد گفت اشکالی نداره  طوری نیست بعد بدون حرف فرش رو برد تا حمام که بشوره . من به کابینتها فکر نکردم به زمین و فرش هم فکر نکردم به عماد فکر کردم که  خواست آرومم کنه ، خواست کمک کنه  ... وقتی دستمالی که باهاش همه جا رو باک کرده بودم رو میشستم ، برد فرش رو پهن کنه تو ایون. در ایون رو که وا کرد خندید و گفت بد هم نشد یه فرش این میون تمیز شد . باد خنکی  از در باز ایون خورد تو صورتم و من نمیدونم باد خنک دلم رو آروم کرد یا صدای خندش...  

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">