طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

روزنگارنویسی۳۶۱

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۹ ب.ظ

اولش فکر کردم غاز باشه یا اردک آخه شکمش رو با دلال پر کرده بود . گفت خروسه و مسعود از یه مزرعه دار خریده . گفتم من سفره رو پهن میکنم اما دلم میخواست میز رو بچینن از صبح با عماد سنگ های ایوون رو رنگ کرده بودیم و من حسابی خسته بودم . میخوایم گلدون ها رو از راه پله بیاریم ایوون . همین روزا باید برم پرده بخرم برای پنجره های ایوون . توری باشه سفید باشه . بعدش فرش بخریم یه فرش مستطیل قرمز با میز و صندلی سفید . بشقاب ها رو میبرم سر سفره ، ایمان بدخلقی میکنه مسعود میگه وقت خوابش گذشته بعد غر میزنه که بچه داری یعنی خداحافظی با ۸۹درصد آسایش . عماد گفته بود خوکچه بخریم  و قفسش رو بذاریم ایوون . کنار گلدون ها و میز و صندلی سفید . بعد تو اینترنت سرچ کرد درباره خوکچه و نژادش . قبلا میگفت گربه بیاریم بعد گفت آکواریوم خوبه و من فقط به فایتر رضایت دادم . فایتر که مرد دوباره خریدیم و سه باره . بعد عماد گفت سنجاب بخریم و همستر ، حیوون خونگی خیلی دوست داره و من اولش فکر نمیکردم همچین روحیه ایی داشته باشه . سر سفره ایمان گریه کرد بعد هم سر خوردن دوغ قهر کرد و رفت اتاقش مادرشوهرم چند بار نق زد که زیادی دعواش می‌کنین و مسعود رفت تو لک . سرعین هم که رفته بودیم سر نحوه برخورد با ایمان  مادرشوهرم کلی باره مسعود کرد و اونم  حسابی بهش برخورد . فکر کردم منم بودم بهم بر میخورد ، بعدا عماد به مادرشوهرم گفت هرکی بود بهش برمیخورد . سفره رو جمع کردیم من خواستم ظرف ها رو بشورم جای اسکاج طاطی عین مال من بود ، کی خریده  بود ؟ فکر کردم  از سلیقه م خوشش میاد که میخره . ایمان اومد آشپزخونه و لباسم رو کشید که بیا بریم بازی کنیم دستهام کفی بود ، فکر کردم نگه داشتن خوکچه دردسر داره ، همه جا بهم میریزه و من اصلا تحمل کثافت کاری هاش رو ندارم . ایمان مجبورم کرد ظرف ها رو بیخیال شم عماد گفت حاضر شو بریم ، من جایی کار دارم یادم افتاد تو کیفم شکلات دارم . بهش گفتم بیا ایمان جان بهت شکلات بدم تو اتاق طاطی بود کیفم ، هربار که وارد اتاقش میشدم دیدن سرویس خوابش اذیتم میکرد از اینکه سرویس خوابش رو کاملا بی دلیل عوض کرد و عین سرویس خواب من خرید ناراحت شدم اما وقتی گفت میدونستم ناراحت نمیشی فقط تونستم لبخند بزنم . وقتی مادرشوهرم بعدا اومد خونمون و گفت رنگ مال تو خیلی بهتره فکر کردم می‌خواد دلجویی کنه. ایمان شکلات رو ازم گرفت و من فکر کردم از کی اینقدر حساس شدم؟ 

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">