طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

آخرین مطالب

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

آرزو

دوشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ

یه چیزایی رو باید از ته دل بخوای بعد براش برنامه ریزی کنی بعد براش تلاش کنی . اونوقت اون آرزو میشه واقعیت . آرزو دارم یه بار ۱۴جولای  ، پاریس باشم و بتونم اون آتیش بازی رو از نزدیک ببینم :) هزینه سفر جفتمون حدود ۲۰میلیون میشه و من از الان رفتم تو کار دو دوتا چهار تا شاید سال بعد بتونیم بریم ^_^ خدا کنه !!! باید از خیلییی چیزا بزنم ! 

آدرس کانالم https://t.me/Ruznegarihayeman خوشحال میشم مهمون کانالم بشید :)

  • Vafa 1192

روزمرگی های وفا۳

يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۸، ۰۲:۲۲ ق.ظ
از وقتی تو کانال تلگرام مینویسم اینجا نوشتن برام سخت و دور شده .. اینجا رو هنوز دوست دارم هرچند دیر بیام هرچند کم بنویسم...
شنبه برام یعنی کار و کار و کار .... 
 صبح رفتم کلاس نقاشی ، تعداد شاگردهام بیشتر شده. فاصله پایان کلاس نقاشی تا شروع کلاس زبان یک ربع بیشتر نیست و من بیش از ۵کیلومتر توی ترافیک باید مسیر طی کنم . بعد کلاس زبان روی صندلی آرایشگاه دراز کشیده بودم و بند کار که یه خانم باردار بود روی صورتم خم شده بود و ازم میپرسید تو هنوز قصد بچه دار شدن نداری؟ 
نهار عدس پلو پختم.  پیاز سرخ کرده و گوشت قلقلی و کشمش پلویی رو توی کره تف دادم . عماد گفت : عالی شده چشمک زدم: عدس پلو ذاتا غذای خوشمزه اییه.
معاون آموزشی پیام داد اولیا ها خیلی از کلاستون راضی هستن ممنونم. نوشتم خوشحالم . سرم درد میکنه کسی تو واتساپ پیام داده خوبی وفا؟ پرسیدم شما؟ جواب نداد. پیام رو خوند و جواب نداد... 
دراز کشیدم روی مبل عماد از پشت سرم میگه آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟ بعد سرش رو فرو میبره توی گردنم ،لای موهام ، بعد هجم وسیعی از هوا رو میفرسته توی ریه هاش ، انگار که داره موهام رو نفس میکشه. فکر میکنم برم خونه ی مامانی اینا کمکشون ...
.
.
عماد گیر داده بریم باکو و من هیچ دلم با این سفر نیست . اون جاهای دیدنی باکو رو سرچ میکنه و پست سرهم عکس های خوشگل نشونم میده طهر سر میز نهار گفت وفا یه کم ترکی آذربایجانی تمرین کنیم اونا عین فرانسوی ها تمایل چندانی به انگلیسی ندارن ... 
من سرم رو تکون میدم که یعنی باشه . 
من تو دستشویی مسواک میزنم و اون از تو پذیرایی میگه دوستم که امروز دیدمش؟ گفت من آشنا زیاد دارم باکو رفتین خبرم کنید . دهنم رو میگیرم زیر شیر آب . عماد میاد سمت دستشویی وایساده جلوی در . ادامه میده : عالیه نه؟ نگاش میکنم ذوق داره : میگم عماد بنظرت بهتر نیست این سفر رو کنسل کنیم جاش بیشتر رو مسافرت استانبول هزینه کنیم؟ اون مثل توپ پلاستیکی که بخوره به جای تیز تمام ذوقش یهو خالی میشه ....
.
.
.

حالا من توی تاریکی نصف شب حوله پیچیدم دور خودم و با موهای خیس نشستم زیر نور آباژور .عماد تخت خوابیده . من لیست کارهای فردا رو چک میکنم. یکشنبه روز منه :پیاده روی ،
خرید سبزی ،
نهار چی بپزم ؟
چک آپ ماهانه .
معاینه دندان پزشکی .  
 خرید کفش
لوبیا  پلو واسه نهار خوبه .
 یادم باشه واسه دانشنامه م زنگ بزنم دانشگاه 
لغتهای ترم پیش زبان رو مرور کنم 
دیگه چی موند؟ 
چی کمه؟؟؟ 

چی کمه؟؟
یه چیزی تو زندگیم کمه و من نمیدونم چیه.. با اینکه تمام روزهام رو پر کردم احساس بطالت مثل زالو تمام روحم رو داره میمکه... چی کمه لعنتی؟؟
  • Vafa 1192

این روزا و جناب یک مرد

يكشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۸، ۰۱:۳۶ ق.ظ

دلم لک زده برای اینجا نوشتن اما اونقدررر درگیر زندگی م که نمیرسم 

نصفه شبه و من زیر کولر دراز کشیدم مدتهاس شبها دیر و سخت خوابم میبره ...اینروزا دقیقا سالگرد اون روزای کذایی ه . پارسال همچین شبایی دلم خون بود سرد بود تاریک بود شکسته بود ... روزایی بدی بود ...یکسال گذشت و چقدر زندگی بالا و پایین داره ... یادتونه؟اون روزهامو یادتونه؟؟ چرا مرور میکنم؟ از اینجا حذفشون کردم که نخونمشون . چرا نمیذارم اون زخم ها خوب شن؟ مگه با عماد قرار نذاشتیم حرف اون روزا رو نزنیم؟ بگذریم . از اون روزا درس های زیادی یادگرفتم یکیش این بود که بذار خیلی چیزا رو متوجه نشم . نفهمیدن خودش آسودگی میاره... خیالم آسوده تره . 

چهارشنبه عمه عماد از تهران میاد چند روزی مهمون خونمون. در حقیقت خونه ی مادرشوهرم ولی  قطعا خونه ی ما هم میان . حس خوبی ندارم با اینکه عمه ی مهربونی هستش ... متاسفانه حس هام اکثرا درست درمیان !!! با خودم مرور میکنم وفا هرررر چیزی که شد یادت باشه خونسرد باشی ! 

امروز خونه تکونی کردم .کل آشپزخونه رو گرد گرفتم با شوینده شستم پاک کردم . همه جا رو جاروکشیدم زیر مبل ها کنج دیوار زیر پرده ...همه جا . دستمال ها رو شستم فیلتر ماشین لباسشویی و ظرفشویی رو شستم حالا خونه ی فندق من عین دسته گل شده . 

عماد خوابیده کنارم اونقدر تو خواب عطسه کرد رفتم کولر رو خاموش کردم :| 

چهارشنبه صبح فاینال دارم :/ 


جناب یک مرد از اینکه دیگه نمی نویسید ناراحت شدم اما امیدوارم با این کار فضای خونتون آروم تر بشه و همین مهمه. 

  • Vafa 1192