طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

آخرین مطالب

دعا کنیم

يكشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۲۱ ب.ظ

عماد میگه بچه یعنی دردسر یعنی مشکلات یعنی استرس نگرانی دلهره .... من اما دلم ضعف میره واسه اون بعد از ظاهری که کوچولوی خود آدم ناز بگیره تو بغلت بخوابه ... اما با این همه وقتی جواب بیبی چک چیزی شبیه مثبت بود دلم ریخت ! انگار که اصلا انتظارش رو یا نمیدونم آمادگیش رو نداشتم یا شاید نگران قرص هایی بودم که خورده بودم  ! حالا که جواب منفیه بین حس عجیب گیر کردم چیزی بین خواستن و دلهره ی داشتن ....! 

بگذریم

دیشب که خوابیده بودیم روی تخت و باد از پنجره باز اتاق میزد تو و حال خوش شب تابستونی نشسته بود روی پوست و تنمون من به این روزهای زندگیمون فکر میکردم که دیگه خیلی چیزا جاش رو پیدا کرده و حالمون با هم خوبه ....

امروز با زری رفتم بیرون اولش مرکز خرید رو گشتیم ، بالا رفتیم پایین اومدیم از خریدین ها و فکر ها و گشتن ها و گفتین  ...بعد میلک شیک خوردیم و اون درد دل کرد و سر کلاف کشیده شد و جلو رفت و جلو رفت و ....حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم بعد پیتزا خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و .... بعد سیب زمینی سرخ کرده خوردیم و همه اینا شد بیشتر از ۴ساعت و حالا من سنگینم ... اون ناراحته و من هیچ کاری از دستم برنمیاد ! اون گیر کرده تو زندگی کوفتی و من خجالت میکشم که حالم خوبه ... ! 

دعا کنیم برای همه کسایی که مشکل دارن 

  • Vafa 1192

مگه تگزاسه؟

پنجشنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ب.ظ

بعد نوار قلب و تست قند و فشار و آمپول و سرم دست آخر دکتره گفت خانم روزه نگیر دیگه روزه نگیر ! مساله روزه نیست ، خستگیه و من هر وقت خسته جسمی شم رو به قبله میشم ... اما الان هیچ کدوم اینا مهم نیست .مهم آدمایی هستن که تو چنین موقعیتهایی میشه شناختشون همین ! 


وقتی شنیدم دکتر نجفی همسرش رو به قتل رسونده پیش از هر وقتی به یقین رسیدم که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ! 

ولی خداییش یه جور مودبی با نجفی برخورد میکنن و یه جور ریلکسی ماجرا رو تعریف میکنه انگار ازش میپرسن آقای شهردار فلان پروژه چرا اینجوری شد؟اونم خیلی راحت میگه بهرحال قطعا پیگیری قانونی راه بهتری بود! 

یه ذره گریه یه ذره ترس یه ذره پشیمونی !!! هیچی:| 

انگار اینجا تگزاسه و اینکه کلت ور داری و پنج تا گلوله خالی کنی رو زنت و تو وان حموم بکشیش یه روز مرگی ساده بیشتر نیس! :|


و اینکه باز هم تاکیدی بگم رو آدما بیشتر از گنجایششون حساب نکنید 

آخه خیلی حرصم گرفته....


  • Vafa 1192

روز نگاری

جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۵۱ ب.ظ

درد از پشت کمرم تیر میکشه تا کشاله رانم تا ساق پام بعد میپیچه تا انگشت‌هام . ساق پام میسوزه از درد . خواب چشام رو سنگین کرده اما درد نمیذاره آروم بگیرم و بخوابم لباسشویی سوت میکشه که شستن لباسها رو تموم کرده ؛ سوتش پشت سرهم  و آزار دهنده س . انگار که میگه وفاااا بیااا. نا ندارم تکون بخورم.  این وسط دلم یه شب سرد زمستونی می‌خواد از اون شبا که آسمون سررررخ سرررخه و برفه تا زانو بالا اومده و هیچ ربطش به وضعیت الانم رو پیدا نمیکنم

عماد روغن سیاه دانه میماله به پشتم ،گودی کمرم ،کشاله ی رونم ،ساق پام شاید بهتر شه خوابم میاد اما خوابم نمیبره !

.....

سر شب میرم تو اتاق زمان مجردی عماد. افطار خونه مادرشوهرم دعوتیم . سجاده رو وا میکنم نماز بخونم. از بیرون اتاق صدای سشوار میاد در رو وا میکنم پسر خواهرشوهرم دستش رو گذاشته رو دهنه سشوار و اونو تو داغ ترین حالت ممکن سعی داره خفه کنه . میرم سمتش و درست قبل اینکه بگم “مواظب باش دستت میسوزه “، مثل کسی که دستش سوخته باشه یهو سشوار رو ول میکنه. میگم ببینم دستت رو؟ سوخت؟ تخسه ،میگه نه نسوخته و دستش رو مدام تکون میده که خنک شه . میگم ببینمش؟ کمی قرمز شده اما چیز خاصی نیست. سشوار رو ور میدارم و میگم چرا نمیری با ماشین باریت که زیر میزه بازی کنی؟ 

وقتی برمیگردم تو اتاق ،عماد مقابل سجاده ی آماده ی من داره نماز میخونه .میگم نماز با سجاده غصبی؟ همون طور که داره حمد میخونه دستش رو میذاره رو سینه ش و سرش رو کج میکنه عین کسی که داره خواهش میکنه. سعی میکنه نخنده .


پ ن : کانالم :https://t.me/Ruznegarihayeman

  • Vafa 1192

جنتلمن ساسی

جمعه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ق.ظ

https://t.me/Ruznegarihayeman/440

چند وقته تو مدارس ، بچه ها با جنتلمن ساسی میرقصن . اینکه بچه ها میرقصن و شادن مساله نیست اینکه با چی میرقصن مساله س ! پس قدم اول این دوتا موضوع رو با هم قاطی نکنیم . قدم دوم اینکه بگیم بچه ها فقط با ریتمش میرقصن و نمیفهمن مضمونش چیه توجیه خوبی نیست چون روح تغذیه می‌کنه . روح اون بچه ها داره خزعبلات تغذیه می‌کنه. وقتی کسی توی بیست هشت سالگیش تو یه موقعیت استرسی واکنش عصبی داره یعنی توی ۴سالگیش خانواده‌ش موقع جر و بحث هاشون فکر می‌کردن اینکه بچه س نمیفهمه. شاید عقل توان درک کردن نداشته باشه اما روح تاثیر میگیره. کسی انتظار نداره بچه ها شجریان گوش بدن اما وقتی هرچیزی رنج سنی داره یعنی یه عده عقلشون میرسیده که همه چیز برای همه کس مناسب نیست  که این رو قانون کردن تو کل جهان . 

قدم سوم اینکه فکر کنیم چرا سلیقه و سواد هنری مردم اووونقدر پایین هستش که به همچین خزعبلاتی میگن آهنگ؟

#وفا

  • Vafa 1192

سلااااام من اومدم بعد قرررررنی

چهارشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۷:۳۹ ق.ظ


وقتی وارد دانشگاه شدم انتظار نداشتم همه مثل دوستای دبیرستان باشن 

اما فکر نمیکردم هم مرامشون در حد جزوه و امتحان و چهار تا کافی شاپ و سلفی باشه . خب البته توشون بودن کسایی که میشد باهاشون بیشتر از قهوه و نسکافه جلو رفت که چند کیلومتر پیاده بری و گپ بزنی و از عمق قلبت از تفکرات پنهانت حرف بزنی و کیف کنی که چقدر شبیه همید ... هرچند هنوز هم هیشکی اون رفیق مدرسه ت نمیشه! 

سر کار که رفتم فکر کردم خب طبیعیه اینام ته لبخند و گپشون قد چهار تا زنگ تفریح و پوشه و پروژه باشه ولی اوضاع خوشگل تر از این حرفا بود که مثلا لبخند بزنن تاییدت کنن ، تو رو بازی کنی بعد ببینی عه! فلانی رفته یه کوه پشت سرت اراجیف بافته و نمک و نمکدون و همه چی و هیچی ، به کتفش هم نبوده ! 

خلاصه هر دم از این باغ بری می‌رسد .

......

وقتی زن دایی عماد با خاله منیر سر سنگین و خشک برخورد میکرد، فکر کردم چرا؟ چشه واقعا؟ اخلاق خاله منیر انقد خووب شووووخ خونگرم ... اما بعد گذشت این سه ،چهارسال فهمیدم همچین هم زن داییش بی دلیل اینطور نبوده! مثلا همین امشب خاله منیر خونه مادرشوهرم شام دعوت بود .من و عماد در حد یه جر و بحث کوچیک،  سر کلید خونه حرفمون شد . کل ماجرا ۵دقیقه طول نکشید نه داد و بیدادی بود نه چیزی . وقتی رفتیم طبقه بالا خاله منیر گفت تلویزیونتون روشن بود؟ یا با تلفن حرف میزدی؟ صداتون میومد بالا! 

دفعه قبل ترش من سر درد داشتم سرحال نبودم خواهرشوهرم رو یه گوشه گیر آورده بود و سوال جواب میکرد که وفا ناراحته چیزی شده؟  

وقتی دیدین دو نفر باهم اختلاف دارن بهتر شما جانب احتیاط رو نسبت به هر دو طرف رعایت کنید چون حتما خیلی چیزا باعث این اختلاف شده که ممکن همون ها به شما هم آسیب بزنه. 

......

وقتی نیما ( صمیمی ترین دوست داداشم ) از طبقه سیزده یه برج پرت شد پایین همه شوکه شدیم ! 

میتونید مادرش رو تصور کنید که از صبح بچه ش گم شده و شب جنازه تیکه پاره شده ش رو پیدا کنن براش؟

سر خاک وقتی داداشم رو مامانش دید ، سفت بغلش کرد و داد زد نیماااا کو؟؟؟ نیما کو که تو اینجا تنهایی؟؟؟ داداشم مچاله شد . 

تا یه هفته همه مون ماتم زده بودیم 

داداشم؟اونروز  گفت وفا من کجا برم که با نیما اونجا نرفته باشم؟ 

....

یک هفته بیشتر از پایان مدارس نمونده دلم قطعا برای محمد جواد ، محمدطاها ، حسام، پارسا و ....همه و همه شون تنگ میشه اما اونقدررررر آدم دو رو و زیر آب زن دیدم که حاااالم داره بهم میخوره . فقط دلم می‌خواد این یه هفته هم تموم شه و دیگه هیچ کدوم رو نبینم . 

.....

به حد کافی نق زدم یا ادامه بدم؟ چرا اصلا نمیایید کانال؟ :))) 

  • Vafa 1192

روزمرگی های یک وفا

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۸، ۰۸:۳۳ ب.ظ

بین سر و صدا چیزی میگه که نمیشنوم حالتش مثل کسیه که نمیدونه حرف درستی زده یا نه؟ سرم رو میبرم جلو و میگم چی گفتی عزیزم؟ با من من میگه :میگم میخوام بغلتون کنم. میچسبونمش به خودم و سرش رو میبوسم و میگم عزیزززز دلم . 

وقتی اردیبهشت تموم شه دلم برای محمد جواد خیلی تنگ میشه ...



روضه خون روضه میخونه . ما دور تا دور مسجد روی صندلی ها نشستیم کف مسجد با فرش های سرخ دستباف پوشیده شده . آفتاب بعد از ظهر از پشت شیشه های رنگی پنجره های بلند مسجد افتاده روی سکو  ، روی زمین ، روی فرش. کسی از در مسجد وارد میشه ، مادر یونس بلند میشه میره سمتش. وسط مسجد میرسن به هم و با صدای بلند توی بغل هم گریه میکنن. چنان سوزناک چنان از ته دل چنان درد ناک که گوشه ی چشم هام میسوزه اونا پشت اشک چشم هام میلرزن محو میشن  میچکن روی گونه م . شونه های مسجد  می لرزه وقتی مادرش میگه دیر اومدی خیلی دیر اومدی یونس م رفت ...


یونس برادر زن دایی عماده که سیزده بدر فوت کرد . یعنی یازده فروردین حالش بد شد بردنش اتاق عمل و چشاش واسه همیشه بسته شد .... 


میدونید مشکل همه زندگی نیست اما من وقتی به مشکلی برمیخوره فکر میکنم تهشه ... مدام تو خودم میگم وفا مثل همیشه قراره حل شه احمق نشو ... اما مشکل بزرگ‌تر اینه که وقتی چیزی ازم میخوان که انجام بدم یا کاری انجام میدن که من دوست ندارم فکر میکنم هیییچ قدرتی ندارم که مانعش بشم .... مدام به خودم میگم وفا کسی نمیتونه مجبورت کنه که انجامش بدی لازم نیست داد بزنی لازم نیست جیغ بکشی گریه کنی بترسیییی . واقعا واکنشی همینه عماد میگه بریم خونه ی آقای فلانی . من از آقای فلانی بدم میاد . کافیه که نرم اونجا همین . عماد که نمیتونه من رو نشون کشون ببره اونجا . من اما بهم میریزم میترسم عصبانی میشم داد میزنم و حتی دلم می‌خواد گریه کنم انگار که هیییچ قدرت اختیاری ندارم .

میدونید چیه ؟ من ۴سالم که بود مامانم هر روز من رو میبرد خونه ی مامان جونم و میرفت دانشگاه من چهار سال در مقابل کار انجام شده  قرار گرفتم  و هیچ قدرتی نداشتم که در مقابلش بایستم . چهار سال صبح بیدار شدم دیدم مادرم نیست و داد زدم و گریه کردم و ترسیدم ... تا مدتها فوبیای از دست دادن مادرم رو داشتم و هنوز هم وقتی کسی کاری می‌خواد بکنه که به من هم مربوط میشه و من دوست ندارم انجامش بدم  دچار همون واکنش میشم واکنشی که تو ۴تا ۷سالگی در مقابل دانشگاه مادرم داشتم ... داد میزدم کریه میکردم میترسیدم و هیییچ کاری ازم برنمیومد.

 بچه تون رو فدای شغل یا ادامه تحصیل یا هرچیز دیگه ایی نکنید بذارید بزرگ شه درک کنه بعد . بعدا هم میشه درس بخونید یا شاغل شید . اما کودکی بچه تون رو هرگز نمی تونید بهش برگردونید و هرگز نمیتونید تاثیری که تو آینده ش داره رو منکر شید ....   


پ ن : 


چند وقت بود اینجا ننوشته بودم ؟  گرد گرفته همه جا رو ... وقتی چیزی به ذهنم میرسه آگاهه همون لحظه ننویسمش یا یادم میره حس نوشتنش دیگه نیست . واسه همین نوشتن تو کانال که هم در دسترس تره هم مناسب مطالب کوتاه تر اونقدر تنبلم کرده که وب نوشتن برام سخت شده . هم اینکه یه وقتایی یه بخشی از حرفام تو عکسه و آپلود عکس تو تلگرام خیلی راحت تره 


راستی آدرس کانالم عوض شده 

https://t.me/Ruznegarihayeman

  • Vafa 1192

http://sokut758.blog.ir/سلام :)

پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

پست موقت:

دوست خوب من البته که همه کامنتهات رو خوندم و پیج دوست داشتنیت رو هم خوندم  وخوشحالم که من رو میخونی مهربون من اما توی پست ثابت نوشتم کامنت ها رو تایید نمیکنم اما اکثرا به پیچ کسی که کامنت گذاشته میرم و اونجا تو پیام خصوصی جواب میدم متاسفانه تو پیج شما راه ارتباطی پیدا نکردم برای همین بی پاسخ موند 

ندار به حساب بی ادبی و نامهربونی دوست گلم :) 

  • Vafa 1192

از نزدیک که نگاه کنی همه چی یه جور دیگه س :)

پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۱۸ ق.ظ

بعد حدود یکسال الی رو دیدم . چاق شده بود و البته خوشگل . عادت ندارم موقع دیدن آدما ازشون سوال بپرسم مثلا چه خبرا؟ شنیدم از شرکت قبلی استعفا دادی چرا؟ تو که با دکتر جور بودی؟ الان کجا کار می‌کنی؟ راستی دکترات چی شد؟ ماشینت رو عوض کردی؟ از سپیده چه خبر ؟ با موتی ازدواج کرد؟ فقط گفتم چند وقته ندیدیم همو؟ سر میز شام گفتم سوپ میخوری؟ گفت نه من حدود یه ساله ویجیترین شدم ! البته لبنیات میخورم! گفتم بخاطر پوستت؟ ( آخه میگن گوشت واسه پوست بده🙄) گفت نه بخاطر توحشی که تو قتل حیوانات هست!!! باباش گفت :مال این مرامی ه. همه خندیدیم گفت قورمه سبزی با قارچ فوق العاده س بعد هم یه چیزایی راجع به بی رحمی و ظلم علیه حیوانات گفت که ترجیح دادم فقط گوش کنم و سوپ بخورم و زرشک پلو با مرغ !

من همیشه فکر می‌کردم بخاطر گوشته که آدم چاق میشه ! 🙄🙄🙄🙄


الی: توحشش اونجاس که این همه حیوون رو پرورش میدن برای کشتن . اونا به دنیا نمیان که زندگی کنن به دنیا میان که فله ایی سر بریده شن. 

من: یعنی با خوردن مرغ و گوسفند اورگانیک مشکلی نداری؟ 

الی: قتل حیوون با سرشت ما سازگار نیست . سازگار نیست که صحنه سر بریدن حیوون برامون منزجر کننده س بوی خون حالمون رو بد می‌کنه گوشتش باید پخته شه بوی بدش با ادویه گرفته شه!ما سرشتمون رو تغییر دادیم . ولی حیوون گوشت خوار بوی خون براش لذت بخشه. دستگاه گوارشش نیاز به پخت گوشت نداره  چون برای گوشت خواری آفریده شده. 

من: اگه این ما هستیم که راه رو اشتباه رفتیم چرا شغل اکثر پیامبر ها مثل یعقوب و موسی چوپانی بود؟ نمی‌شد خدا بهشون وحی کنه که اشتباهه؟

الی: نمیشد چون فهم بشر تکمیل نشده بود مثل شراب که نتونست هیچ وقت حرامش کنه ! 

من: قضیه حضرت ابراهیم چی؟ چرا قوچ فرستاد؟ 

الی: اون داشت آدم میکشت ! 

من: میتونست چاقو نبره و تمام. دیگه نیازی به قوچ  نبود! 

الی : شک کن . به همه چی شک کن .

من:به آیه ی قرآن؟ 

الی: به همه چی . 

من: ...

الی :شک خوبه

من: ...

الی: همه مشکلات ما از چشم بی چون و چراست...

من: ...



هیچ وقت فکر نمیکردم از پیشنهاد کار ناراحت شم. امروز وقتی بهم گفت قبلش باید بری یه دوره ۹ماهه تو یه شهر دیگه با ۶۰۰کیلومتر فاصله حس کردم کسی دلم رو کند و انداخت ۶۰۰کیلومتر دور تر ... دلم میخواست بهش بگم من آدم فاصله های دور نیستم. من آدم صبح چایی دم کردن و گلدون ها رو آب دادن و کشیدن پرده ها و رو به آفتاب نفس کشیدنم نه که خونه م رو کاشانه م رو نه ماه ول کنم و برم تا شاغل شم تا سی سال هر روووز کله سحر بزنم بیرون و یادم بره زنم . من آدم مامان شدنم که بچه م رو خودم بزرگ کنم نه خاله مهد که سال‌ها فوبیای از دست دادن نداشته باشه ، که دلش گرم باشه و من همه اینا رو نه برای عماد نه برای بچه ایی که نیست برای خودم انجام میدم .حال من روی مبل کنار آباژور خونه م خوبه نه شلوغی خیابون ها و ترافیک صبح قبل ساعت کاری.... بهش لبخند زدم و گفتم به پیشنهادتون فکر میکنم. الان انگار کسی قلبم رو گرفته توی مشتش و فشار میده.. به خودم میگم آروم باش وفا کسی مجبورت نکرده بری...



عماد میگه وفا همیشه همچین فرصتی سراغ آدم نمیاد ... بچه نشو. به فکر خودت باش به فکر آینده ت . 

میگم عماد من خونه زندگیم رو ول کنم برم ؟ تو رو خونه مون رو ...

میگه ثمین همه چی رو ول کرد رفت دانمارک بخاطر آینده ش اونم نه چند ماه، که چند سال. اینجا که دیگه ایرانه. من میام دیدنت . برات بلیط هواپیما می‌گیرم آخر هفته ها رو میای. 

زل میزنم به چشاش. از فکرش دلم میگیره. میگه تصمیم نهایی بالاخره با خودته ... ولی سعی کن منطقی تصمیم بگیری


پ ن : منطق م اینه که بگم نه ! 

دوست داشتین کانالم رو بخونید؛) 

https://t.me/VF_Ruznegari

  • Vafa 1192

اینجا بوی بهاره

شنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۰۹ ق.ظ

باغبون باغچه ها رو بیل زد و عماد بید مجنون و درخت آلبالو خرید . عاشق بید مجنونم اونجا که  شاخه هاش توی نیمه شب تابستون زیر نور ماه میرقصن

پاهام رو دراز کردم روی مبل .عماد خوابیده . صدای دور و گنگ تلویزیون طبقه ی پایین به گوش میرسه صدای تیک تاک ساعت و نفس های عمیق عماد ، طول هفته رو هر روز به این امید سپری کردم که فردا روز سبک تری هستش. الان از خستگی نا ندارم حتی مسواک بزنم . 

شیشه ها رو پاک کردیم ، گل های توی بالکن رو مرتب کردم و همه جا روشستم و سابیدم و گرد گرفتم . چندتا خرید ریز دارم تا خونه ی کوچولوی من حسابی بوی عید بگیره ؛) 

تخم مرغ هاتون رو رنگ کردین ؟ من عکسش رو تو کانالم میذارم وقتی تموم کردم .این سومین بهار بعد از ازدواجمه و  امسال  اولین سالیه که سال تحویل رو خونه ی خودم هستم و قراره هفت سین بچینم ^_^ پارسال شمال بودیم (چه لحظه ی تلخی بود برام ) پیارسال یزد(پر از دلتنگی برای پدر مادرم) .  دلم می‌خواد هفت سین م پر از گل باشه پر از حال خوب برام  

۹۷با همه سختیش هاش گذشت . نمیگم تلخ گذشت، اما سخت گذشت. سختی که باعث شد بزرگ تر شم ، قوی تر شم . با پا راه بری کفشت خراب میشه با سر ، کلاه، هرچیزی بهای خودش رو داره من بهای زندگی امروزم رو پرداختم. حالا که به گذشته فکر میکنم گاهی خوشحال میشم گاهی ناراحت گاهی حرص میخورم گاهی افسوس اما ابدا دلم نمیخواد برگردم به گذشته . 

۹۸برامون خوب باش...

راستی به کانال م سر بزنید ؛) اونجا راحت تر و سریع تر مینویسم و عکس های بیشتری آپلود میکنم ؛) 

https://t.me/VF_Ruznegari

  • Vafa 1192

بهار :)

شنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۷، ۰۳:۴۷ ب.ظ

یه پیرهن ساحلی سفارش دادم از اونا که بلند نخی ن . همون هایی که میشه لب ساحل پوشید و روی شن های نرم ساحل پا برهنه راه رفت . حالم خوبه وقتی بهش فکر میکنم . 

برای سفره هفت سین ذوق دارم . که هسته نارنج سبز کنم و سیزده بدر نهال کوچیکم رو تو گلدون بکارم 

که تخم مرغ رنگ کنم و گل بخرم و ... حال دلم داره رنگ بهار میشه 

اسفند برای شما هم خیلی شلوغه ؟ 

عماد میگه از شلوغی دم عید بدش میاد از جنس های بنجلی که فروشنده ها بار مردم میکنن ... عماد هیچ وقت دم عید خرید نمیکنه بیرون نمیره ...اصلا عماد به جز مرکز خرید و پاساژهای لوکس جای دیگه ایی برای خرید نمیره  من اما عااااشق شلوغی دم  عیدم عاشق مردمی که با انرژی میرن خرید عاشق بدو بدوهاشون تدارکشون برای سفره عید . مغازه های تا دیر وقت باز ،همه چراغا روشن، همه مردم بیرون ! عاشق بازار محلی م بازارهای قدیمی سنگ فرش شده یا سرپوشیده ... من اگه جایی بخوام زندگی کنم اونجا توکیو ه شهر همیشه بیدار :) من برعکس عماد عاشق خریدن لباسهای نو م . سرتا پا نو بپوشم لحظه سال تحویل .عماد اما ابدا موقع تحویل سال لباس نو نمیپوشه . میگه بچه های لوس سرتا پا نو میپوشن :))فکر کن من حتی جورابمم نو میپوشم 

هرچی من برای سفره هفت سین عشق میکنم عماد همون قدر بی تفاوته! هرچی نظرش رو بپرسم که ببین شیک شد ببین خوب شد؟ سرش رو بالا میکنه و میگه عزیزم تو همیشه خوش سلیقه ایی . بدون اینکه حتی نگاه کاملی به چیدمانم بکنه ... من اما باز پر از انرژی و ذوق بهار م :))))

  • Vafa 1192