من سرماخورده
- ۰ نظر
- ۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۵:۲۰
دلم شکست بهش گفتم تو ، تو کعبه بودی یا نبودی؟ نبودی؟ چرا من رو اییین همه کیلومتر کشوندی چسبوندیم به اون خونه سنگی سیاه . من چسبیده بودم به خونت. تو بودی یا نبودی؟ نبودی ؟ مگه میشه نباشی وقتی میگی همه جا حاضری . بودی ؟ بودی و شنیدی صدای یا الله و یا الله هام رو ؟ من فقط ۱۷ سالم بود. برای اولین بار چسبیده بودم به اون سنگها توی اون ازدحام جمعیت . هنوز بوی پارچه ی روی خونت تو دماغمه تو چطور ممکنه من رو ، اون روز رو فراموش کرده باشی؟ اولین دعام بود من مهمونت بودم رسم مهمون نوازی بود؟؟؟ که کیلومتر ها بیام و بخوام و ندی؟؟؟؟من ازت یار خواسته بودم همراه خواسته بودم ازت محمد خواسته بودم گفتم من نمیدونم کجاست اما وقتی بیاد تو مهرش رو به دلم میندازی ... گفتم ندی میمیرم همه رویاهای من خلاصه شده تو محمد دالان بهشت. خواستی بچزونی ؟ که ببینم محمد نمیدی و من نمیمیرم؟ من نمردم اما دمت گرم من رو بدجوری چزوندی ... حالا من میخوابم دیگه رویایی ندارم . برای کی آینده بسازم برای چی آینده بسازم ؟ مگه یاری هست یاوری هست؟ محرم اسراری هست؟ مگه سنگ صبوری هست؟؟؟ غربت شبهام رو اشک هام رو مگه شونه ایی هست؟؟؟؟ لامصب من ۲۵سالمه و ایییین همه موی سفید دارم ... درد دل با کی بگم ؟ کجا رو دارم برم خالی کنم خودم رو؟ یه صفحه ی سفید که شده چاه حرفام که میام و درد دلم رو توش عق میزنم و زار میزنم و خالی نمیشم . میشنوی صدام رو ؟ آخه تو خدایی ... من کی ام ؟؟؟؟ باشه من بد من گناه کار من عوضی من بیشعور بنده تو هستم یا نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو خدای من هستی یا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کورم من کرم من تدبیرت رو نمیبینم .....من دریا نیستم من برکه نیستم من یه وجب آبم توش سنگ ریزه بندازی متلاشی میشم تو توش چی انداختی؟؟؟؟ درد داره دلم دررررررد .
یهو انگار وسط گریه هام کسی گفت تو ، تو آدما دنبال منی. ستار میخوای مگه من نیستم؟ یار میخوای مگه من نیستم؟ کی تنهات گذاشتم؟ کی ولت کردم؟ کی قوی تر از منه؟ همه دنیا بخوان و من نخوام نمیشه همه دنیا نخوان و من بخوام میشه. رویات چرا خراب شده ؟ بند یه بنده بودی؟ منه به این بزرگی رو ندیدی؟ سینه به سینه کعبه چسبیدی و من رو ول کردی بنده خواستی ؟ که بزرگ شی که برکه شی رود شی دریا شی؟ اقیانوس منم کجا میخوای بری؟؟؟ من که از اولش باهات بودم تو که از منی به من برمیگردی ، من کافی نیستم برات؟؟؟؟؟ چاه میخوای ؟ مگه من تو قلبت نیستم؟ مگه از رگ گردن نزدیک تر نیستم ؟ تو صدا نکرده من میشنوم تو نگفته من بلدم . شونه کی رو میخوای؟ دامن من رو بچسب بزرگت کنم بلندت کنم ....
یهو دلم آروووم شد یهو تبم فروکش کرد یهو گریه م بند اومد ....
هیچ وقت کسی رو با بدترین چیز ممکن نترسوتین ، اگه ترسوندین بهش عمل نکنین اگه عمل کردید دیگه فاتحه رابطه رو بخونین چون اون آدم دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره ، که از دست دادن مهم ترین چیز یعنی دیگه بیخیالی محض یعنی بی اهمیتی یعنی دیگه هیچی براش مهم نیست ... نذارید یکی دیگه هیچی براش مهم نباشه.
برام مهم بود راز زندگیم پخش نشه
برام مهم بود ظاهر زندگیم حفظ شه حتی اگه توش به نهایت گند بودن کشیده شه
برام مهم بود حرمتها حفظ شه
اما اینکار رو نکرد و بدترین انتخاب رو کرد من یکی از مهم ترین خط قرمزهام رو از دست دادم حالا دیگه برام مهم نیست یه شهر خبر دارن یا نه. بیخیال بیخیالم .... حالا مهم نیست مادرشوهرم که طبقه بالاس چی فکر میکنه حالا مهم نیس چه تزی میده ،مهم نیس چه برخوردی میکنه . این مهم نبودن بدترین اتفاق ممکنه . چون ته همه چی من زل میزنم تو چشاش رو میگم به کتفم !
من اون مهربونی بودم که دلم رو شکستن
حالا اون بیشعوری هستم که مدام باید نگران این باشن که چیزی بهم بر نخوره
میدونید خلایق هرچه لایق
پ ن: اونایی که من رو میشناسن میدونن من کی بودم
میدونن من چی شدم
توی فیلم مرده و دوستاش سفر کرده بودن مریخ. بعد یه اتفاقی افتاد ، یه حادثه که مرده بیهوش شد دوستاش فکر کردن دوستشون مرده ، از سفرشون نزدیک ۵۰۰ روز مونده بود و طبیعتا یه جنازه توی یک و سال و خورده ایی نمیتونه تو سفینه بمونه ، تصمیم گرفتن مرده رو تو مریخ تنها بذارن و برن . اون وقتی به هوش اومد دید توی مریخ مونده و همه رفتن .تنهایی و درد غریبی وجودش رو گرفت .من درست مثل اون مرده ام. وسط زندگی ،اونجا که فکر میکردم دارم مرحله ی جدیدی از زندگیم رو شروع میکنم با یه شریک یه رفیق... یهو چشمم رو وا کردم دیدم وسط یه سیاره جدید (یه زندگی جدید) تنهام ! اون مرده نزدیک دوماه تلاش کرد که با زمین ارتباط برقرار کنه و بگه که زنده س . واسه اینکه امید داشت واسه اینکه نمیخواست بمیره . بعد ، پانصد و سی و چند روز تنها موند اونجا و منتظر موند که نجاتش بدن . یک سال و چهار ماه تنها روی سیاره زندگی کرد ، با غذای کم بدون دوش گرفتن تنها و تنها و تنها... آدم باید خیلی قدرتمند باشه که بتونه اونقدر دوم بیاره تا به زندگی برگرده . من اونقدر قوی نیستم .
مرضیه وبلاگ نداشتی نتونستم ج بدم عزیزم تاریخ انتشار اونروز ۱۹۸۹۷بود ! امیدوارم منظورم رو فهمیده باشی.
من وایسادم تو ایوون ، هوا سرده اما سوز نداره عماد میگه شب میری خونه؟ یه گربه از بالای دیوار رد میشه میگم آره شب میرم خونه خودمون کی میرسی؟ میگه فردا صبح حدودای هفت. درخت انار تا بالای دیوار حیاط قد کشیده عماد میگه شب میری پیش مامان بخوابی؟ یه انار افتاد رو لبه ی دیوار جای بین حیاط مامانی اینا و همسایه بغلی . دلم نمیخواد برم اصلا دلم نمیخواد برم میگم صبح باید برم مدرسه واسه همین خونه خودمون باشم راحت ترم میگه تو بری من خوشحال میشم . یادم میوفته تو این یه هفته مادرش یکبار زنگ نزده حالم رو بپرسه بگه جای عماد خالی نباشه ... یادم میوفته میخواستن برن خونه عمه عماد ساعت چهار ظهر دقیقا وقتی رسیدن دم در عمه ، طاطی زنگ زد که آدرس میفرستم خواستی بیا .... نه از قبل زنگ زدنی نه تعارف اینکه نمیشناسی غریبی بیایم دنبالت باهم بریم .... ضربان قلبم بالاتر میره هوا دیگه سرد نیست گرمم شده ... میگم اگه خوشحالت میکنه میرم . گوشی رو که قطع میکنم میگم فکر کن یه روز مال خودت نیستی.... اس ام اس میده دوست دارم . مینویسم من بیشتر اما چیزی ته دلم سنگینی میکنه .... سعی میکنم به این فکر بها ندم مه باز بخاطر مادرش باید اذیت شم باز فکرش پیش مادرشه که تنها نباشه مادرش که .....
کسی هست دلداریم بده ؟؟؟؟
صدای نفس های مامان رو میشنوم که آروم خوابیده ،دلم میخواد تک تک لحظه های کنارش بودن رو ببلعم . انگار بودن باهاش مثل ریختن شکلات توی مشت بچگیامه .من هی میخوام مشتم رو بیشتر پر کنم اما مدام از لای انگشتام میریزه ...هی حیف میشه هی حسرتش به دلم میمونه که کاش توانم برای داشتنش برای قدر دونستنش بیشتر بود ...
کی بیشتر از تو نگرانم میشه وقتی تب میکنم؟ کی بیشتر از تو دلواپسم میشه وقتی پکرم؟ کی بیشتر از تو خوشحال میشه وقتی موفقم؟ مامانم چقدر خوشبخت ترینم با داشتنت:)
پ ن : خدا روح مادرانی که دیگه بینمون نیستن و آسمونی شدن بیامرزه
اولش فکر کردم غاز باشه یا اردک آخه شکمش رو با دلال پر کرده بود . گفت خروسه و مسعود از یه مزرعه دار خریده . گفتم من سفره رو پهن میکنم اما دلم میخواست میز رو بچینن از صبح با عماد سنگ های ایوون رو رنگ کرده بودیم و من حسابی خسته بودم . میخوایم گلدون ها رو از راه پله بیاریم ایوون . همین روزا باید برم پرده بخرم برای پنجره های ایوون . توری باشه سفید باشه . بعدش فرش بخریم یه فرش مستطیل قرمز با میز و صندلی سفید . بشقاب ها رو میبرم سر سفره ، ایمان بدخلقی میکنه مسعود میگه وقت خوابش گذشته بعد غر میزنه که بچه داری یعنی خداحافظی با ۸۹درصد آسایش . عماد گفته بود خوکچه بخریم و قفسش رو بذاریم ایوون . کنار گلدون ها و میز و صندلی سفید . بعد تو اینترنت سرچ کرد درباره خوکچه و نژادش . قبلا میگفت گربه بیاریم بعد گفت آکواریوم خوبه و من فقط به فایتر رضایت دادم . فایتر که مرد دوباره خریدیم و سه باره . بعد عماد گفت سنجاب بخریم و همستر ، حیوون خونگی خیلی دوست داره و من اولش فکر نمیکردم همچین روحیه ایی داشته باشه . سر سفره ایمان گریه کرد بعد هم سر خوردن دوغ قهر کرد و رفت اتاقش مادرشوهرم چند بار نق زد که زیادی دعواش میکنین و مسعود رفت تو لک . سرعین هم که رفته بودیم سر نحوه برخورد با ایمان مادرشوهرم کلی باره مسعود کرد و اونم حسابی بهش برخورد . فکر کردم منم بودم بهم بر میخورد ، بعدا عماد به مادرشوهرم گفت هرکی بود بهش برمیخورد . سفره رو جمع کردیم من خواستم ظرف ها رو بشورم جای اسکاج طاطی عین مال من بود ، کی خریده بود ؟ فکر کردم از سلیقه م خوشش میاد که میخره . ایمان اومد آشپزخونه و لباسم رو کشید که بیا بریم بازی کنیم دستهام کفی بود ، فکر کردم نگه داشتن خوکچه دردسر داره ، همه جا بهم میریزه و من اصلا تحمل کثافت کاری هاش رو ندارم . ایمان مجبورم کرد ظرف ها رو بیخیال شم عماد گفت حاضر شو بریم ، من جایی کار دارم یادم افتاد تو کیفم شکلات دارم . بهش گفتم بیا ایمان جان بهت شکلات بدم تو اتاق طاطی بود کیفم ، هربار که وارد اتاقش میشدم دیدن سرویس خوابش اذیتم میکرد از اینکه سرویس خوابش رو کاملا بی دلیل عوض کرد و عین سرویس خواب من خرید ناراحت شدم اما وقتی گفت میدونستم ناراحت نمیشی فقط تونستم لبخند بزنم . وقتی مادرشوهرم بعدا اومد خونمون و گفت رنگ مال تو خیلی بهتره فکر کردم میخواد دلجویی کنه. ایمان شکلات رو ازم گرفت و من فکر کردم از کی اینقدر حساس شدم؟
خونه های تقویم رو پر کردن کلاس نقاشی و زبان و ایروبیک و ....همه صبح هام رو مدرسه و بچه ها و سر و صداهای لذت بخششون مال خودشون کردن .... من تا خرخره فرو رفتم توی بدو بدوی ایام هفته اما با تمام اینها تنم بوی خونه م رو میده . من بوی قورمه سبزی میدم بوی گلدون هام بوی رنگی که باهاش سنگ های ایوون رو رنگ کردم ، بوی لیمو ترش میدم بوی چای هل و دارچین ...
من هر روز صبح پیرهن چین دارم رو در میارم و شلوار میپوشم ، موهای بلندم رو پشت سرم جمع میکنم ساعتم رو میبندم کیفم رو ور میذارم و میرم دنبال بدو بدوی زندگی اما هر شب خودمم با همون پیرهن و گوشواره ها و موهای بلند رها ...
زندگی با تمام تلاطمش ... با تمام القاب مهندس نقاش معلم یی که بهم داده نتونسته من رو از “من” بگیره
من کماکان یک زنم :)
پ ن : عماد گفت از بچه ها کدومشون رو بیشتر دوست داری ؟ من فکر کردم و گفتم همشوووون رو دوست دارم
من حالا ۳۲تا پسر شیش ساله دارم :)