طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

آخرین مطالب

همانا خدا انسان را در رنج آفرید

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ
یک وقتهایی   آدم همین طوری بیخودی گیر میدهد به گوشه ی آویزان پرده  به چینش کتابهای توی قفسه, به  برگهای تقویم سال بوق .
یک وقتهایی آدم میشود بنی اسرائیل , بند میکند به تار هفت و پود هشت فرش و برگ پاییز وسوز  آذز ووووووووووو.  اینجور وقتها باید یکی باشد تا  یقه آدم  را بگیرد و یک چک  جانانه چنان بخواباند دم گوشش تا  برق از چشمش بپرد و  سوت از گوشش بزند بیرون .
 بعد باگذارد که حالش جا بیاید..... آن وقت شاید گریه کند ....شاید بفهمد آن درد لامصبش چیست که بند کرده به زمین به زمان .آخر میدانید یک وقتهایی ادم خودش هم نمیداند چه کسی و چه چیزی لجش را در اورده . شده مار و چنبره زده روی دلش . شده سنگ و آویزان از گلویش ...
...........................................
+دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست ....

  • Vafa 1192

اعصاب آدم که ناراحت باشد, میزند از یک جایی بیرون . مثلا عماد دهانش آفت میزند . آفت پشت آفت تا حسابی از غذا خوردن وحرف زدن بیندازدش . من درد از کف دستم میزند تا نوک انگشتانم . اخیرا هم دردی از پشت گردنم میزند تا فرق سرم و بعد انگار میخواهد از حدقه ی چشممم بزند بیرون. مامان تمام طول شب گردنش میگیرد  بابا سیگار میبندد پشت سیگار انگار میخواهد بزند آن ریه را بترکاند از لجش .


 میدانید این روزها اینجا عجیب ساکت است . این ناجور مرا میترساند . درست مثل آرامش قبل توفان است . انگار هرکسی در دلش بلوایی دارد

نگاه میکنم به چشم های عماد هزار حرف .

نگاه میکنم به چشم های مامان هزار دلشوره .

برادرم هم این وسط شامورتی بازیش گرفته .

من اما بیش از هرکس از چشمهای پدرم میترسم چشم هایی که عمق نگرانی شان تمام بدنم را میلرزاند

میدانید ته ترسم کجاست؟ آنجا که لبخند میزند و وانمود میکند همه چییییییز رو به راه است .

یک وقتهایی دلم میخواهد بگویم گور پدر همه چیز . نمی ارزد !


برنامه مینویسم  , کارها را جمع بندی میکنم  . اوضاع را باید سر و سامان بدهم :(


+ همه قبل از عروسیشان تا زانو فرو میروند در دلهره , آشوب ؟

+عروسی ماند تا 26 م .


  • Vafa 1192

این روزها 2

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

مثلا که باهم قهر بودیم ! نه ,  قهر که نه ! سر سنگین بودیم ... یا بهتر بگم من باهاش سر سنگین بودم

تمام طول روز به بشور و بساب گذشته بود شستن آشپزخونه و کابینت ها شیشه ها و حموم و دستشویی ...با اینکه تمام خونه رو نو نوار کرده بودیم حتی کاشی های سرویس دستشویی و حموم... اما کار که بلد نباشی لقمه رو میپیچونی دور سرت و بعد قلقش رو بدست میاری که نباید با این بشوری و با اون بسابی ... خسته بودم خسته بود .... نشست روی زمین تکیه داد به دیوار . من اما نشسته بودم روی لبه ی شومینه آرنج هام رو گذاشته بودم روی زانوهام در ایوون باز بود نور بی رمق ماه و چراغها افتاده بود جلوی پام . صدام زد . گفتم بله؟ اما برنگشتم سمتش مکث کرد بعد گفت بیا اینجا ... دلم ازش لج داشت اما نتونستم پسش بزنم . رفتم کنارش ایستادم . گفت بشین نشستم کنارش پاهام رو جمع کردم توی شکمم . اومد نزدیکم سر خورد پایین تر سرش رو گذاشت رو شونه ام . باد از در ایوون میزد تو من گوش میکردم به صدای نفس هاش و نگاه میکردم به آشپزخونه به دیوار ها به خونه ی نو نوار بدون اثاثیه مون و حس میکردم چقدر الان رو دوست دارم .

***************

پیچ های تخت رو که بستیم حسابی خسته بودیم بس که دوتا *مهندس پت و مت بازی دراورده بودیم  ( چهار بار پیچ های میز نهار خوری رو اشتباه بستیم و دوبار پیچ های تخت )  گفت یکشنبه بگیم نصاب لباسشویی و ظرفشویی و یخچال بیاد ؟ گفتم آره فردا که چند تخته فرش میارن واسه انتخاب بابا و مامان هم هستن اینطوری بهتره . بعد راجع فرش حرف زدیم گفتم بابا میگه می ارزه از خرج های خورده ریز دیگه کم کنیم و به جای 2 تا فرش 6متری50 رج طرح ماهی  ,  دو تا شیش متری طرح خطیبی 50 رج بخره ...که فرش هرچی مرغوب تر باشه می ارزه پاش پول بدیم که اصیله موندگاره که باقی چیزا دو روز دیگه کهنه میشه از مد میوفته اما فرش تبریز هرچی پا بخره با ارزش تره ... مثل همیشه عماد گفت "هرچی بابا صلاح بدونن "ومن چقدر خسته شدم از شنیدن این جواب تکراری !

وقتی مادر شوهرم در زد چیدن مبل های پذیرایی تموم شده بود .اسپند اورد و صدقه . آینه اورد و قرآن گفت خوش یمنه که قبل از هرچیزی آینه و قرآن چیده باشین .  بوسید منو بوسید عماد رو . گفت ایشالا از خونه  تون هیشه صدای خنده هاتون بیاد .

و من فکر کردم به خونمون به صدای خنده هامون .... و توی دلم هزار بار گفتم امین

*****************

چشمم دنبال عماد گشت  نبود. فکر کردم لابد یه جایی از خونه س . خونه ی خاله مریم سوراخ سونبه زیاد داره پرسیدم محمد امین کو؟ خاله مریم گفت رفته حموم سوییت . فکر کردم از بین این همه حموم ,چرا حموم سوییت ؟  عماد از اتاق پشتی که راه داشت به سوییت اومد بیرون گفت خاله پیچ گوشتی دارین؟ عمو علیرضا گفت اره آشپرخونه پشتی تو کابینت  گفتم عماد از تو چشای تو شیطونی میباره عمو علیرضا خندید خاله مریم گفت گناه داره . عماد لبخند خبیثانه زد  عمو علیرضا گفت یواش برو نفهمه . 

فاصله سویت تا جایی که ما نشسته بودیم زیا بود صداشون نمیشد شنید اما وقتی عماد اومد خیس شده بود  گفتم خییییس شدی! عمو علیرضا خندید گفت می ارزید خاله مریم گفت بیا بشین پیش فن تا گرم شی عمو علیرضا فن جلو پاهاشو رو چرخوند سمت عماد مادر شوهرم گفت میرم برات لباس راحتی بیارم. من نگاه کردم به فن کوچولو و فکر کردم واسه چی فن دارن تو خونشون ؟ یعنی واقعا اینقدر سردشونه که با شوفاژ حالشون خوب نیس ؟عماد گفت ولی حالش رو گرفتم همه مون خندیدم از تصور قیافه ی محمد امین تو حموم وقتی عماد قفل در رو با پبچ گوشتی چرخونده .

وقتی محمد امین اومد گفت رو آب بخندی تمام مدت از ترسم دوش رو گرفته بودم دستم که اگه وا کردی بگیرم سمتت ..

من فکر کردم کاش عماد سرما نخوره .

*************

سرش رو آورد سمت گوشم و گفت اعصابت خورد بود که قند خونت شده بود 150 ؟ توی تاریکی نمیدیدمش . گفتم نمیدونم لابد . لحاف رو کشیدم تا بیخ گوشم ... گفت وقتی حالت خب نیس نگرانتم . برگشتم سمتش پیشونیش رو بوسیدم و گفتم بعضی از ادم ها عادت ندارن دل نگرونی هاشون رو ناراحتی هاشون رو دغدغه هاشون رو به زبون بیارن همه رو میریزن توی دلشون و مدام با خودشون میگردونن اما نگاهشون  که کنی همیشه میخندن انگار که همیشه بیخیالن و هیچی براشون دغدغه نیس  . گفت تو یکی از اونایی . گفتم پس بهم نگو جدی باش .تو که  اینو میدونی نگو جدی باش . گفت با این نگفتن هات خودت رو داغون میکنی .اشک از گوشه چشمام سر خورد سرم رو چسبود به سینه ش . شونه هام شدید تر لرزیدن بین هق هق م گفتم از خودم بدم میاد که گریه میکنم که اشکم می ریزه . سرم رو بوسید و گفت برای من گریه نکنی برای کی گریه کنی؟


* : من دانشجوی سال اخر مهندسی پزشکی هستم . عماد مهندس شیمی 


پ ن : عمو علیرضا بابای محمد امینِ , محم امین پسرِ خاله مریم. خاله مریم خاله ی عمادِ , عماد همسرِ من .

  • Vafa 1192

short note

چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۳۲ ب.ظ

کتری را میگذارم روی اجاق . زیرش را روشن میکنم و فکر میکنم الکترونیک 2 را که تمام کنم  ماشین درس سختی نیست .

دنبال دارچین توی کابینت میگردم

البته که مخابرات اصلا حرفی برای گفتن ندارد .

یک برگ دارچین میریزم توی قوری .

کاش که بیوالکتریک انتخاب نمیکرد .

می آیم سمت نشیمن .

رد حلقه ام روی انگشت انگشتری چپم عجیب می خارد .

وقتی پزشک گفت به طلای زیر بیست و چهار عیار حساسیت دارم تعجب نکردم فقط از شنیدنش کمی خورد توی ذوقم هرچند از اولش هم به طلا و زیورالات علاقه ی چندانی نداشتم اما دوست نداشتم حلقه دستم نکنم .

مینشینم روی مبل. انقدرها هم  بیوالکتریک انتخاب اشتباهی نبود .

دوییدن برای زندگی چیزی بیشتر از علاقه نیاز دارد .

سرم را تکیه میدهم به پشتی مبل و فکر میکنم اگر دفتر بابا تا عید اماده شود...

اگر یک واحد را به من بدهد ....

اگر کار شرکت بگیرد...

اگر کلینیک راه بیوفتد ...

ان وقت دیوار سمت پنجره را پر میکنم از تابلوهای نقاشی ام .

انگشتم می خارد . می خارانمش .

برای کارهای خانه هم باید فکری بکنم .

خدا روشکر که عماد هست که وقتی دلهره گرفتم بگوید"  نگران نباش من هستم ".

انگشتم خونی میشود .میسوزد .

پماد روی میز را ور میدارم . یاد ایمیل استا میوفتم .

باید جی میل را دوباره چک کنم شاید جواب داده باشد .

کتری سوت میکشد .میروم سمت آشپزخانه .

آب جوش را میریزم توی قوری .

بوی دارچین میپیچد توی مشامم .

روی لبه ی پنجره هم گلدان میچینم .کنار تابلوهای نقاشی . بغل کویتیشن و الکس و "آر اف" . درست کنار" ای پی ال" .

  • Vafa 1192

گارد

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۵۱ ب.ظ
سردم شده است ، بخاری ماشین را بیشتر میکنم . نگاهم میچرخد تا صورت عماد ،عجیب توی فکر رفته است. دستم را میگذارم روی دستش ، همان که روی دنده است . میگویم:به چی فکر میکنی؟ نیم نگاهی به صورتم می اندازد و میگوید هیچی . و این "هیچی" از آن هیجی هاییست که هرچه اصرار کنم  فایده ایی ندارد. میگویم : میدونم بخاطر همون قضیه اس . نگاهش میچرخد سمتم : رفتی تو گارد . میخندم ،خند ه ام کوتاه و آرام است : میدونی که نرفتم خودت پشت رو نگاه کنی میبینی وسایلم رو آورده بودم که اگه با نظرم موافق نبودی همون کاری رو بکنم که تو میگی.نگاهش برمیگردی به پشت :پس چرا نگفتی. لبخند میزنم :الانم نگفتم که بگم باید اصرار میکردی ، منظورم اینه که نرفتم تو گارد. دستم را میگیرد با همان دستی که روی دنده بود : به تدبیرت احترام گذاشتم که اصرار نکردم . خودت میدونی تو دلم چه خبره ولی میدونم بی دلیل تصمیمی نمیگیری واسه همین اصرار نکردم  . سرم را تکیه میدهم به پشتی و فکر میکنم به تدبیر به گارد به زندگی ...
  • Vafa 1192

بی ربطیات

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۴۰ ب.ظ

این روزها زندگیم پر از short note ه .

کاش بشه راحت تر با گوشی آپ کرد .

زندگی خیلی سخت میگذشت تا اینکه لباس راحتی اختراع شد


  • Vafa 1192

بی تو پتیاره ی پاییز مرا میشکند

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۵۶ ق.ظ

ساعت یک بامداد است و من درحالی که زیر لحاف نارنجی رنگ کلفت دونفره  خزیده ام .باد از حاشیه پنجره ی(مثلا) دو جداره میزند تو . من فکر میکنم به پاییزِ زمستانیِ پشت پنجره و یادم می افتد هفت صبح آنروز را که همین طور خزیده بودم زیر لحاف . عماد حاضر شده بود که برود سر کار ، موهایش را که شانه زد برگشت سمت من که فقط گردی صورتم بیرون مانده بود. با لحنی که توش خنده داشت گفت ،تو مگه پیشان (پیشی) منی که اونجوری از زیر لحاف نگاه میکنی؟

  چشمانم زیر گرمای لحاف سنگین میشود .هنوز بیرون صدای باد میپیچد .

پ ن : کنارم انبوهی از وسایل تلنبار شده اند روی هم ، فقط کافیست این اتااق تنها یک ماه دیگر مرا تحمل کند .

پ ن ٢: عنوان بیتی از علیرضا آذر :بی تو پتیاره ی پاییز مرا میشکند ،این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

  • Vafa 1192

تابستان نیست

دوشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۵۳ ب.ظ

نه اینکه رسیده باشم به تابستان و علف های هرز آمده باشد تا بیخ گلویم

نه اینکه جیک جیک مستان تمام شده و عسل ها طعم زهرمار میدهند و تمام شد رویا و رسیدیم به یکنواختی دوران.  نه!

فقط همه چیز جدی تر شده است

جدی شدن منافاتی با خوب بودن ندارد.

شده شبهایی که تا صبح خواب های درهم برهم دیده باشم ...شده وقتهایی که وسط جر و بحث ترس ورم داشته است .شده بین بگو مگو ها  یکهو سردم شده باشد. اما درست لحظه ایی که فکر میکردم همه چیز جور دیگریست باز گرم شده ایم .وسط دا و بیدادها بغلش کرده ام و بعد گریه و گریه . شده کلافه شده باشم به استیصال و چه کنم چه کنم رسیده باشم که خاصیت زندگی نو پا همین است .

میدانید معجزه ی زن بودن از اینجا آغاز میشود . که آرام بی صدا با دستهای زنانه وصله بزنی زندگی را به بودن به استوار ماندن .

حالمان با هم خوب است فقط من باید  زن باشم و  او مرد.

زندگی میچرخد

  • Vafa 1192

زن باش زن بمان زنانگی کن ...

شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ب.ظ
اوایل ازدواج آدم دلش میخواهد به همه ی آدم های روی زمین ثابت کند ناب ترین و بهترین و درست ترین و بی نقص ترین انتخاب روی زمین را داشته است و همیشه همه چیز بهار است باران میزند و بوی خاک غوغا میکند شمعدانی ها گل میدهند و حوض آبی پر میشود از ماهی گلی ! اما واقعیتش را که بخواهید بهار سه ماه بیشتر نیست بعد تابستان گونه های تب آلودش از راه میرسد .ظهر هوا دم میکند نهار میخوری و سنگین میشوی و همین طور که دراز کشیده ایی و چرت میزنی یاد اتفاق های ریز و کوچکی میوفتی که دوست داشتی جور دیگری باشد نهار. مینشیند سر دلت و اخم روی پیشانیت و فکر میکنی فلان کسک فلان حرف را فلان طور گفت که نباید و فلان کار را نکرد که باید .همیشه همین طور است تا میاید زندگی به دهانت مزه کند بادام تلخی از راه میرسد که زهر کند همه چیز را .پاییز میرسد و تو تابستان را خوب نکاشته ایی ،علف های هرز را هرس نکرده ایی ،محصول خوبی دستت نمیرسد هوا ابری میشود و باران میبارد و سرد میشود و دل میگیرد و مینشینی پیش پنجره و هی فین فین میکنی تا برف بیارد و زمستان برسد و تو هی فکر کنی به گذشته که عشق عجب چیز مزخرفیست که آنها که در بهار هستند عجب خوش خیالند و جیک جیک مستانشان که تمام شود میرسند به تابستان و پاییز و آنها هی زور خواهند زد که نه مال آنها همیشه بهار خواهد ماند 
اما واقعیتش این است که زندگی همیشه چهار فصل داشته است .بهار که تمام  شود تابستان میرسد آن وقت باز به یاد می آوریم هیچکس کامل نیست علف های هرز رابطه شروع میکنند به رشد کردن باید هرس کرد باید آستین بالا زد زمین را که شخم بزنی دستانت تأول میزند کمرت درد میکند پاهایت زق زق میکند اما پاییز رابطه که برسد میتوانی محصولت برداشت کنی تکیه بدهی و گندمزار عشقت را کیف کنی زمستان کنار بخاری دنج است خلوت کن و بیشتر فکر کن به زندگیت و از نو بهار میرسد ... 
میدانید تفاوت زندگی آدم ها به بهارشان نیست .شاید شمعدانی یکی گل بدهد و آن یکی حوضش ماهی نداشته باشد اما این تابستان است که تکلیف عشق را مشخص میکند .اینکه تابستان از راه برسد طبیعیست اما کار آن جایی خراب میشود که بعد از تعدیل هیجان روزهای اول بجای روبه رو شدن با مشکلاتی که در هر زندگی کم و بیش هست به جای مدیریت رابطه بجای هرس علف های هرز بجای شناخت درست همدیگر بجای دست روی زانو گذاشتن و ایستادن بجای دنبال راه حل گشتن ،مته به خشخاش گذاشت و هی ایراد گرفت و هی نامدیریتی کرد و هی اشتباه دید و هی بد انتخاب کرد و ...
بگذریم نیامده بودم که اینها را بنویسم ...اما شد دیگر ! 
  • Vafa 1192

میچسبد اینجور خستگی ها

جمعه, ۱۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۶ ب.ظ

لیست کارهای فردا را مینویسم و با نوشتن هرکدام پاهایم بیشتر از قبل ذق ذق میکنند از تصور اینکه فردا چقدر کار دارم و روزهای بعد هم ،، بیش از قبل احساس خستگی میکنم. 

روی کارهای امروز خط میکشم ،...

+مرور ماشین های الکتریکی

+کشیدن نقاشی با مداد رنگی

+مرور لغتهای زبان انگلیسی

+مطالعه ی فصل آخر مردان مریخی...

+رفتن به عزاداری مسجد

حرف زدن راجع به کتاب با عماد و بعد پیش کشیده شدن اتفاق آن شب و چند ماه قبل و تحلیل و نتیجه و تصمیم جز برنامه های عصر نبود ولی شد! کل مسیر مسجد تا خانه ی ما نیم ساعت بیشتر نبود اما عالی بود خوب بود نتیجه داد  

تمیز کردن آشپزخانه آخر شب جز برنامه نبود ولی شد...که هی ظرف شستم و یخچال تکانی کردم و ظرف شستم و کابینت ها را مرتب کردم و هی ظرف شستم و گلدانها را آب دادم و شمعدانی ها را هرس کردم و ظرف شستم و گرد گرفتم و از پا افتادم ...فردا روضه داریم . مامان خسته بود ،خوابیده بود .

پ ن:فصل آخر کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی را که تمام کردم فکر کردم ،زندگی هرکس کتاب جداگانه ایست که الفبای منحصر به فرد خودش را دارد ، مطالب این کتاب شاید خیلی وقتها مطابق با زندگی مشترک نو پای من نبود اما کمک زیادی به چه طور فکر کردن چطور دیدن و چطور تحلیل کردن کرد. 

  • Vafa 1192