طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

آخرین مطالب

بی حوصلگی

چهارشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ب.ظ

بعد از ظهر کسل کننده ایی و من در حالی شصدتا کار برای انجام دادن داشته باشم همینجوری الکی برای خودم نشستم !

  • Vafa 1192

و عین و شین و قاف

شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

زنگ در را که میزند هیچ انتظارش را ندارم همسرم همراه مادر شوهرم و خواهرش پشت در باشند ،هنوز گیجم که در آسانسور باز میشود با سبدی بزرگ و تزئین شده با صورت های گشاده و لبخندهای پهن که وصل میشوند به تولدت مبارک .نگاه میکنم به مادرم که در جریان است که میخندد ... نگاه میکنم به عماد به کیک درون دستانش به صورت بیحالش که انگار تمام نیرویش را جمع کرده تا لبخند بزند.زل میزنم  به چشمان سرخ شده از تبش و غرق میشوم در چشمان مشکی اش در نقطه ثقل تمام آرامشم ... 

پ ن ١:هنوز چند روزی به تولدم مانده اما همسرجان بخاطر ماه محرم زودتر برام جشن گرفتن

پ ن ٢: خوب شد سر ذوق بودم و دم غروب حسابی به خودم رسیده بودم و تیپ زده بودم

پ ن ٢:بسی خوشحال شدم همسرجان همون لنز دوربینی رو خریده بود که میخواستم بخرم ^_^) مامان جان هم همون مدادرنگی هایی رو که خودم میخواستم بخرم ...مادر شوهر جان هم لباس و کفش و پول خواهر شوهر جان هم لباس .... باقی خانواده دیر اومدن کیک خوردن عکس گرفتن ماچ تقدیم کردن و دیگر هیچ. البته آقای پدر به کارت اعتباریم پول واریز کرده بودن از نوع اساسی

  • Vafa 1192

سرده

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۴ ب.ظ
+هوا انقدر سوز داره که انگار زمستون چپیده  پشت پنجره ,انگار میخواد  درو واکنی و بدوه  تا مغز استخونت انگار میخواد بسوزونه و بچلونه
+انگار تو دلم رخت میشورن...کاش صبح شه ...کاش همه چیز فقط یه احتمال باشه  .
  • Vafa 1192

قره قاطی

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ق.ظ

دیشب قرار بود یه جور دیگه و راجع به یه چیز دیگه  بنویسم ولی خب  الان اینجوری شد  :| ( اینکه یه روز متن ادبی مینویسم و یه روز کتابی و داستان گونه و یه روز قره قاطی رابطه مستقیمی با مهر ماهی بودنم داره هرچقدر هم کلاس بذاریم , یه مهر ماهی تعادل نداره! برعکس ترازو که سمبلمونه:| )

خب دیشب رو مود داستان گونه بودم و امشب رو قره قاطی

تمام دیشب خواب های درهم برهم دیدم البته اونقدرا هم بی ربط نبودن یعنی بودنا ولی نه کاملا

خواب میدیم دادشی خان که رفته مسابقه کشوری ( عضو تیم ملی نوجوان سه گانه س ) ساعت 10 شده و به ما خبری ندادن و ما داریم فکر میکنم لابد مقامی نیاورده که به ما خبری ندادن ! البته وقتی من بیدار شدم ساعت 8 بود . و جالب اینجاس که  ساعت 10 شد و به ما خبری ندادن و دقیقا ما داشتیم فکر میکردیم که لابد اینبار مقام نیاورده ( ناکفته نماند که ما یعنی همه رو مدال طلا روش حساب کرده بودیم :| )

خواب دوم که دیدم این بود که از نو خونریزیم شروع شده  و من دارم بال بال میزنم با دکتری که اونجا س راجع بهش حرف بزنم و بگم من باز داغون شدم و اون دکتره در حد شگفت انگیزی خل بود و من مستاصل ! البته بعدش یا قبلش راجع به ماهی فایتر ( من به ماهی فایتر خیلی علاقه دارم ) خوابهایی دیدم مثلا به موسیقی علاقه داشت و بیرون آب نمیمرد و تو هوا پرواز میکرد و با گربه میجنگید ! (البته نه به سبک نینجا ) خب ولش کنین ماهی رو
. لاززم نیس که دوباره تاکید کنم من ساعت 8 از خواب بیدار شدم که نه؟ ساعت 10 اینا بود که ... خونریزی از  نو شروع شد! اونم درست وقتی که فکر میکردم همه چی رو به راهه و اعصاب بی اعصابم درست شده و دارم ریکاوری میشم !


  • Vafa 1192

زندگی آرام من 3

دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ب.ظ

تاریکی دوازده شب است که عماد پایین منتظر است .از صبح که خط لوله بود ,جایی از لوله های انتقال نفت مشکل شیمیایی پیدا کرده بود و تا نزدیکی های غروب درگیر بود .بعدش هم که اجرا داشت , برنامه تولیدی و هزار بار کات و چی و چی . وسط اجرا بود که پی ام داد تف به خط لوله . خسته ام, خوابم میاد . آخخخخخخخ,وفا دلم برات تنگه ... .

وقتی زنگ زد" پایین منتظرم "تعجب نکردم . که یهوویی آمده ,که راه دور بوده, که دیر وقت است و هزار بار خسته . از این دیوانگی ها زیاد دارد . این را همان وقتی  فهمیدم که توی  ترافیک وسط خیابان همینجوری ماشین را ول کرد و عرض خیابان را دویید که برایم ژلوفن بخرد تا سردرد از این بیشتر امانم را نبرد ... یا نه ! وقتی فهمیدم که600 کیلومتر از من دورتر بود. نوشتم برایش ,برگرد ...یک ساعت بعد توی باند فرودگاه بود که عکسش را برایم فرستاد . 

در وردی پارکینگ را که بازمیکنم و برای کسری از ثانیه میترسم ( ترس از نوع panic ترس و اضطراب ناگهانی )  انتظار نداشتم پشت در ایستاده باشد  جا خوردم . توی تاریکی نمیبینمش که بغلم میکند و حسابی بین بازوانش فشارم میدهد ...نمیدانم چقدر طول میکشد که میرویم توی ماشین .. دستهایم را میگیرد سرش را میگذرد روی دستهایمان ... عشق است که با هر نبض میریزد توی دستم, سر میخورد  از لای انگشتانم میچکد روی پاهایم ,روی صندلی کف ماشین .

پ ن :عماد تنها نامیست مستعار از تکیه گاه زندگیم .درست مثل وفا که نام دیگر من است :)

  • Vafa 1192

پایییز

يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۰۷:۰۱ ب.ظ
پاییز را دوست دارم
همیشه دوست داشته ام با تمام خرمالو های گسش , انار ها و نارنج های ترشش .پیاده روهای پوشیده از برگش با تمام رنگهای زرد و نارنجی و اُکری ش ...

حالا که تو هستی پاییز را بیشتر دوست دارم
پاییز امسال با دستهای گرم تو دلچسب تراست  با بارانی که دکمه هایش را تا بیخ گلویم کیپ میکنی .عجییییب میچسبد گرمای جیبی که از خاطر دستهای تو دااااغ است ...

 عصرهای خنک پاییز را باید نشست توی کافه چای خورد و شعر خواند و گرم شد وکیف کرد و مست شد و مست شد و مست آخخخخخخ که باید جایزه بهترین تصویر سال را داد به چشمهای زاغ تو , توی کافه ! . پشت شیشه باران و باران وباران ....
 
پاییز را دوست دارم
 با هوای سردش  باران سیل آسا و آفتاب بی رمقش می دانی حتی سرماخوردگی هم مزه میکند وقتی به اخم تو ختم میشود که یعنی باید مواظب می بودم و نبودم یعنی برایت مهم است این مواظب بودن ها و نبودن ها

بین خودمان باشد ....تو تمام پاییز های گذشته را به من بدهکاری ..حتی اگر 50 سال هم باهم باشیم میشد و بشود 52 سال و نشد ...  پاییز امسال را باید توی تقویم زرد کرد لایت کرد باید یک جور ویژه انداختش توی کادر که فراموش نشود. که امسال تو هستی, هم قدمم .
  • Vafa 1192

is that u'r voice

يكشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ب.ظ
عرضی نیست . تنها شما رو به گوش دادن ترانه ی زیبای "ساری گلین " سامی یوسف دعوت میکنم


  • Vafa 1192

حرص

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ق.ظ

برای کسایی خوبی کنین که خوبیتون رو میفهمن

وقتی براتون تره خورد نمیکنن حرص نخورین ، روشتون رو عوض کنین .

  • Vafa 1192

بیخودی

چهارشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۷ ب.ظ

بابت کارهای عقب افتاده نق میزنم و او درست مثل کودکی که مادرش بابت تکالیف عقب افتاده اش دعوایش کند ساکت و مظلوم به حرف هایم گوش میکند 

نق میزنم و روی ً نُت چسبدار کارهای فردا و پس فردایش را مینویسم برایش میگویم بچسبانشان روی جایی از ماشین تا مدام ببینیشان  .میگوید چشم .سرش پایین است از بالای چشم هایش نگاهم میکند خنده ام میگیرد لبم که به لبخندی کج میشود میخندد و میگوید آشتی؟ اخمم وا میشود سرم را تکان میدهم و فکر میکنم حال زندگیمان خوب است بیخودی زندگی را تلخ میکنم .

  • Vafa 1192

همین

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۵۱ ب.ظ
پاک کردم...

فقط همین قدر بگم که....

 یه قوطی دستمال کاغذی سنگین نیست نه ؟ اگه بگیری دستت خسته ت نمیکنه نه؟ برای مثلا یه ساعت . هوم؟ دوساعت هم شاید خسته نکنه سه ساعت و چهار ساعت هم . اما اگه قراره باشه یه بسته دستمال کاغذی رو با زاویه نود درجه به صورت موازی با زمین به مدت یک هفته تو دستت نگه داری به طرز غریبی برات سنگین و زجر اور میشه

از حمل مشکلات کوچیک برای یه مدت طولانی  فقط خسته م همین !
  • Vafa 1192