طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دود نعناع و لیمو

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۵ ب.ظ

روی تخت یکی از بالاترین رستورانهای سنتی دربند نشسته بودیم. آب با خروش زیبایی از زیر پایه های تخت میگذشت. من تکیه داده بودم به پشتی قرمز و پاهام رو جمع کرده بودم توی شکمم . عماد با صدای نسبتا بلندی که مرد بتونه بشنوه گفت آقا ما غذامون خیلی وقته تموم شده ها پس کو چای و قلیون؟ من هوس کردم دستم رو بزنم توی آب . خم شدم ، عماد گفت میوفتی تو آب ها. چندتا دختر روی یکی از تخت های کناری نشسته بودن و به چیزی توی گوشی نگاه میکردن بعد با صدای بلند خندیدن. من دستم رو زدم به آب و بعد یکهو دلم خواست آب رو بپاشم رو عماد. عماد سرش تو گوشی بود که خیس شد .من خندیدم اون بین عصبانیت و خنده گفت وفا سرده نکن لباسم نازکه. مرد چای و قلیون رو از سکوی کنار آب هل داد روی تخت . عماد زغال روی قلیون رو جا به جا کرد بوی نعناع و لیمو بلند شد، بعد سر میلاب رو گذاشت بین لبهاش و مکید. آب توی شیشه آبی رنگی قل قل کرد. عماد  دود بین لبهاش رو داد بیرون و بوی نعناع و لیمو بیشتر شد. سر میلاب رو گرفت سمت من و گفت بمک ،اونقدر که آب توی شیشه قل بخوره. نگاه کردم به عماد. چشم هاش رو بست و باز کرد. سر میلاب رو گذاشتم بین لبهام و مکیدم آب قل قل کرد و دود با طعم نعناع و لیمو پرشد توی دهنم .سرفه کردم عماد خندید. یکی از دخترها اون یکی رو هل داد سمت آب اون داد زد بقیه خندیدن. میلاب رو دادم به عماد تکیه دادم به پشتی ، عماد دستش رو انداخت دور شونه م و من رو کشید سمت خودش، من فکر کردم به مردی که انگشترش رو با رنگ لباسش ست میکنه، شال اسپورت میبنده دور گردنش ،شعر میخونه ،مستند نقد میکنه ،کلی هزینه بلیط سفر یهوییش میکنه و زنش رو ور میداره و شیشصد کیلومتر میکشه میبره پایتخت برای رونمایی فلان مستند، چند ساعت توی بازار شلوغ قدیمی از معماری سنتی حرف میزنه.....و بعد...روی  یکی از تخت های دربند به زنش قلیون کشیدن یاد میده و در حالی که دود حلقه ایی از دهنش میده بیرون به زنش میگه :همسفر ایاقی هستی ! بعد هم پیشونیش رو میبوسه

من چشمهام رو مییندم و در حالی که به صدای قل قل قلیون و آب رودخونه گوش میدم توی دلم میگم بگذار فعلا همه چیز آروم باشه...

  • Vafa 1192

خروس خون

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۲۰ ق.ظ

بعضیا هستن شبا تا صبح بیدارن روزها تا ظهر میخوابن. شب فکر و خیال نمیذاره بخوابن ، روز بی انگیزگی نمیذاره بیدار شن.

بعضیا اما انگار که هنوز با خودشون رودرواسی دارن، خودشون رو زدن اون راه.شب اونقدر با تلگرام و اینستا ور میرن که نکنه یه وقت سرشون خلوت شه فکر و خیال بزنه به سرشون جدی جدی باورشون شه که داره یه اتفاق هایی میوفته!!!کل شبم خوابای درهم برهم میبینن و صبح خروس خون هم إز خونه میزنن بیرون که تو شلوغی جمعیت گم شن و یه وقت به سرشون نزنه که جدی جدی داره اتفاقی میوفته.

من از صبح خروس خون بیدارم!

  • Vafa 1192

گفت جنگه

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۱۳ ق.ظ

یادمه یه روز زهرا گفت،مامانش بهش گفته زندگی مثل میدون جنگه باید بجنگی. من اون موقع فکر کردم چه تعبیر بیرحمانه و خشنی.فکر کردم أین چه نگاه تلخیه که مامان زهرا داره. امروز ساعت پنج بود که از خواب پاشدم و بعد هرکاری کردم خوابم نبرد رفتم دست و روم رو بشورم و نماز بخونم،خودم رو تو آینه که دیدم ،موهام عین کلاه خود شده بود برام. دستم رو بردم درستش کنم دیدم ساعدم گوله گوله کبوده...من کی اینقدر جنگیده بودم؟؟

  • Vafa 1192

اعلام برائت؟؟؟؟؟!!!!!

شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۳۱ ق.ظ

من :اصلا حالم یه جوریه 

عماد : نکنه حامله ایی

من:توام مثل همه تا من رنگم میپره ربطش نده به حاملگی

عماد:وفا اگه حامله باشی خودت تنها بزرگش کن.من اعلام برائت میکنم! 

من:یعنی چی؟!!!!! :|

عماد : 😁

پ ن :نفس صبح جان چقدر حیف که نمیتونم زیر پست هات کامنت بذارم اما باید بگم گلهای بسیار زیبایی داشتی

  • Vafa 1192

خوشگل کی بودین :)))))

چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۰ ق.ظ

لباسهای سفیدتان را با ما صورتی کنید 😁



.

.

  • Vafa 1192