طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

اکنون در من زنیست در آستانه فصلی نو

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ق.ظ

بسان روز های پاییز میماند نخستین روزهای متاهلی ... هر روز تجربه ایست پیش بینی نشده .... گاهی آنقدر خوشی میزند زیر دل آدم که گند میزند توی حال خوبش ... بگذریم از این روزهایی که چگونه گذشت ... رفتیم مشاوره با خنده اهنگ متن " همه چی آرومه ... کار خاصی نکرد نشست گوش داد و از آن حرف هایی بارمان کرد که خودمان بهتر بلدیم . گاهی آدم دلش میخواهد حرف هایش را به نفر سومی بزند اما حاشیه ی امنش بهم نخورد .بگذریم  حالا کم کم آفتاب از کنج ابرهای بدخلقی میزند بیرون دلم دلهره دارد دلم ترس دارد از تمام اتفاق های پیش بینی نشده .زخم سر دلمان خوب نشده اما پاندپیچی اش کرده ایم گذاشته ایم آرام شود  خدا کند دمل نبدد چرک نکند نرود تا مغز استخوان .... به قول خودم بهتراست  از قضیه بحران خاورمیانه نسازم و بزرگش نکنم  :)  خلاصه میگویم حال همه ی ما خوب است اما تو اعتماد نکن !

خانه ی مان را چیدیم هنوز کم و کسری هایی دارد اما من دوستش دارم

امروز اخرین روز نامزدیست فردا شب همه چیز تمام و همه چیز شروع میشود

اکنون در من زنیست در آستانه ی فصلی نو ...

.

.

.

پ ن : وسایلم را که جمع میکردم دفترچه یاد داشت قدیمی ام را پیدا کردم دو سه سال پیش تویش نوشته بودمش نکاتی راجع به بانو بود زن بود زنانگی کردن نکاتی که خودم هم فراموششان کرده بودم بعد ها سر فرصت مینویسمشان یاداوریشان برای خودم هم خوب است :)

  • Vafa 1192

حال امروز

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۲۰ ق.ظ
صبح از لای پلک هایم میزند تو ...چشم هایم را چند بار فشار میدهم روی هم میچرخم به پهلو و با ابروهای درهم گره شده خیره میشوم به ساعت . ساعتی که باطریش رو به اتمام است و هر روز زمان زودتری را نشان میدهد سعی میکنم حساب و کتاب کنم و حدس بزنم الان چه وقت از صبح است هفت صبح میشود هشت و چند دقیقه . از جا بلند میشوم شانه هایم تیر میکشد تمام خستگی شب انگار تلنبار شده است روی شانه هایم .هزار سال طول کشید تا صبح شود آخخ که چقدر خسته تر از دیشبم . تمام خوابهای بی سر و ته دیشب رسوب کرده روی روحم انگار تمام شب را دویده ام پاهایم رمق ندارد بلند میشود خستگی از شانه هایم میدود تا پیشانی ام . پیشانی ام میشود تجمع درد ها ... کسی توی دلم رخت میشورد ....چرا حالا که جهیزیه را میچینیم باید حال دلم انقدر بلبشو باشد ؟ من امروز را  هزار جور توی ذهنم ساخته بودم حال امروز حالت هزار و یک ام هست که فکرش نکرده بودم ؟
  • Vafa 1192

من این روزهای مجردی تمام میشود

شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۸ ب.ظ
مامان نشسته است روی تخت من . بین انبوهی از وسایل روی هم انباشته شده. با تومانینه ی غمناکی لباس های روی تخت را دانه دانه تا میزد . گاهی از بینشان لباسی برمیدارد و نشانم میدهد و میپرسد:اینو میبری؟ نگاه میکنم به لباس به صورت غمگین مادرم که حالا بعد 24سال دخترش را راهی میکند خانه ایی دیگر ....جایی دور تر .... هر صبح دیگر منی نیست که منتظرش بماند برای خوردن صبحانه ی دونفری و حرف های دوتایی سر میز و برنامه ریزی روزانه و خنده ها و شوخی های کله سحر .... دلم میگیرد فکر میکنم به روزهای اول و میگویم حتما  که من  زود به زود سر میزنم، مامان زود به زود می آید خانه ی ما ...برادر جان هم ،آقای پدر هم...بعدتر عادت میکنیم به این شرایط حدید ،..عادی میشود ... انگار که از اول همین بوده ....زندگی همین است . همه همین طورند .... یک روزی بچه ها دانه به دانه اضافه میشوند و بعد دانه به دانه کم میشوند ....
نگاه میکنم به اتاقم . مثل وقتهایست که میخواستیم اسباب کشی کنیم همه ی کمد ها را خالی میکردیم روی زمین دانه به دانه میچیدیم توی ساک ها و کاور ها و قوطی ها . اما حالا مامان هست بابا هست داداشی هست خانه هست . همه هستند . این  تنها من هستم که میروم ... درست مثل روزهای آخر خواستگاری دلهره دارد  ترس ورم میدارد از  فکر شروع روزهای جدید مسئولیتهای بیشتر مشکلات بزرگتر .... ا
اما میدانید ،خدا رو شکر که عماد هست که وقتی دلم میگیرد دلم به بودنش گرم است به اینکه هم قدم قدم هایم  دارمش .از اینکه هم نفس روزهای نفس گیر م است  ...
 کاش خدا به همه ی وفا ها یک عماد بدهد تا هر وقت که دلشان گرفت بنشیند پای حرف هایشان .هرجا که دودل بود ندقوت قلب باشد  . هرجا که نا امید شدند  روشنای امید باشد کاش خدا به همه ی وفا یک عماد بدهد که ته تمام دلخوری ها با یک بوسه با یک خنده آشتی کند ....
  • Vafa 1192

بخوان مرا ...

پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۹ ب.ظ
بی هوا دلم میخواد  ذکر بگویم بی هیچ تصمیم و اختیاری لبم میچرخد به  " لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم"  قلبم سرد است... باز میخوانم "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم " فکر میکنم نفسم جان ندارد ایمان ندارد قدرت ندارد باز میخوانم "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم " دلم میگیرد "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم " میگویم من قدرت ندارم تو که قدرت داری ... "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم " من ایمان ندارم درست  , اما تو که قدرتت بسته به ایمان من نیس "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" بیا و بازهم با فضلت تا کن نه به عدل ای ارحم الراحمین "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم"
اشک میچرخد توی چشمانم خودت لبم را از بین این همه ذکر به "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم" چرخاندی ... به دلم انداختی که صدایت کنم ... اگر میخواستی ردم کنی که لبم را به ذکرت نمیچرخاندی .... "لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم " ..... یادم می افتد " وقتی کاری را به خدا میسپارید آن کار اتجام میشود نه وقتی که شما میخواهید , بلکه وقتی که خدا میخواهد . وقتی کاری را به خدا می سپارید  آن کار انجام میشود اما نه آن طور که شما میخواهید , آن طورکه خدا میخواهد "
  • Vafa 1192

می ایستم مقابل آینه .شال پشی سرمه ای ام را میپیچم دور گردنم دور روسری اناری م ... فکر میکنم به دیشب به حال بدم به هق هق  تنهایی ام که خفه شدند توی بالشت ...باز نگاه میکنم توی آینه من یک صبح دیگر از خواب بیدار شدم ایستادم و باز دارم برای زندگی میجنگم .... هرشب از درد فکر شکست به ناله میرسم هر صبح دوباره برای جنگیدن از جا بلند میشوم ... صبحانه میچینم برنامه مینویسم کارها را بالا و پایین میکنم ....

کیفم را میگذارم روی دوشم فکر میکنم بعد از فرش فروشی پادری را عوض کنم .گزارش کارم را قبل ظهر باید ایمیل کنم . جزوه ی ماشین را بعد از ظهر تکمیل میکنم اخخخخ داروهایم را توی ریمایندر گوشی ننوشته ام . گوشی را برمیدارم قبل از رفتن زنگ میزنم به آرایشگاه برای مراسم 25 ام وقت میگیریم برای میک آپ برای شینیون ....

  • Vafa 1192

"من "خسته است

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۰ ب.ظ
از ماشین پیاده میشوم
 نگاه میکنم به خیابان برفی یخ زده .
عماد حرکت میکند نگاه میکنم به ماشینش .
قدم هایم کشیده میشوند روی زمین
ناچار باید بروم خانه ...
باز با حسرت نگاه میکنم به خیابان سرد برفی یخ زده ی شب
 نفسم را از سینه میدهم بیرون بخارش پخش میشود توی هوای منجمد کننده .
اتوموبیل عماد دور میشود
سرما نفوذ میکند تا مغز استخوانم
 من فکر میکنم کاش جای سومی بود برای رفتن  .
کاش یک آتش بود . یک صندلی یک چای داغ یک جای دووووووووووووور .... اما اندوه درون من است هر جا که باشم حتی جای دور ....
کاش میشد برای ساعتی خودم را جا بگذارم ..... .
تا به حال تا خرخره اندوه خورده اید؟
پاهایم کشیده میشوند روی زمین ...
عماد دور میشود ...
 مرا دور میکند از خودش
من دور میشوم از او ....
شانه هایم تیر میکشد ....

کسی میداند پریشب من  چند تکه شدم؟ هزار بار شکستم هزاااااااااااار بار ..... تمام "من "درد میکند .... تمام "من" خسته است ..... .





پ ن : جواب آزمایش رو گرفتم . خوشبختانه دیابت ندارم اما تیروئیدم کم کاره ویتامین دی م کمه و کمی بدنم عفونت داره ... فعلا دو ماه تحت نظرم تا ببینیم چی پیش میاد ....

  • Vafa 1192

فکرش را بکنید

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ
ریل های قطار را دیده اید هرچند متر یکبار بینشان فاصله است؟ برای انبساط و انقباض است . ریل های رابطه تان را که میچینید بینشان فاصله بگذارید .... حساب روزهای سرد و گرم رابطه تان را بکنید آن وقت شوکه نمیشوید با هر سرد و گرم شدن ترک برنمیدارید چون قبلش فکرش را کرده اید .
  • Vafa 1192

همانا خدا انسان را در رنج آفرید

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ب.ظ
یک وقتهایی   آدم همین طوری بیخودی گیر میدهد به گوشه ی آویزان پرده  به چینش کتابهای توی قفسه, به  برگهای تقویم سال بوق .
یک وقتهایی آدم میشود بنی اسرائیل , بند میکند به تار هفت و پود هشت فرش و برگ پاییز وسوز  آذز ووووووووووو.  اینجور وقتها باید یکی باشد تا  یقه آدم  را بگیرد و یک چک  جانانه چنان بخواباند دم گوشش تا  برق از چشمش بپرد و  سوت از گوشش بزند بیرون .
 بعد باگذارد که حالش جا بیاید..... آن وقت شاید گریه کند ....شاید بفهمد آن درد لامصبش چیست که بند کرده به زمین به زمان .آخر میدانید یک وقتهایی ادم خودش هم نمیداند چه کسی و چه چیزی لجش را در اورده . شده مار و چنبره زده روی دلش . شده سنگ و آویزان از گلویش ...
...........................................
+دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست ....

  • Vafa 1192

اعصاب آدم که ناراحت باشد, میزند از یک جایی بیرون . مثلا عماد دهانش آفت میزند . آفت پشت آفت تا حسابی از غذا خوردن وحرف زدن بیندازدش . من درد از کف دستم میزند تا نوک انگشتانم . اخیرا هم دردی از پشت گردنم میزند تا فرق سرم و بعد انگار میخواهد از حدقه ی چشممم بزند بیرون. مامان تمام طول شب گردنش میگیرد  بابا سیگار میبندد پشت سیگار انگار میخواهد بزند آن ریه را بترکاند از لجش .


 میدانید این روزها اینجا عجیب ساکت است . این ناجور مرا میترساند . درست مثل آرامش قبل توفان است . انگار هرکسی در دلش بلوایی دارد

نگاه میکنم به چشم های عماد هزار حرف .

نگاه میکنم به چشم های مامان هزار دلشوره .

برادرم هم این وسط شامورتی بازیش گرفته .

من اما بیش از هرکس از چشمهای پدرم میترسم چشم هایی که عمق نگرانی شان تمام بدنم را میلرزاند

میدانید ته ترسم کجاست؟ آنجا که لبخند میزند و وانمود میکند همه چییییییز رو به راه است .

یک وقتهایی دلم میخواهد بگویم گور پدر همه چیز . نمی ارزد !


برنامه مینویسم  , کارها را جمع بندی میکنم  . اوضاع را باید سر و سامان بدهم :(


+ همه قبل از عروسیشان تا زانو فرو میروند در دلهره , آشوب ؟

+عروسی ماند تا 26 م .


  • Vafa 1192

این روزها 2

شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

مثلا که باهم قهر بودیم ! نه ,  قهر که نه ! سر سنگین بودیم ... یا بهتر بگم من باهاش سر سنگین بودم

تمام طول روز به بشور و بساب گذشته بود شستن آشپزخونه و کابینت ها شیشه ها و حموم و دستشویی ...با اینکه تمام خونه رو نو نوار کرده بودیم حتی کاشی های سرویس دستشویی و حموم... اما کار که بلد نباشی لقمه رو میپیچونی دور سرت و بعد قلقش رو بدست میاری که نباید با این بشوری و با اون بسابی ... خسته بودم خسته بود .... نشست روی زمین تکیه داد به دیوار . من اما نشسته بودم روی لبه ی شومینه آرنج هام رو گذاشته بودم روی زانوهام در ایوون باز بود نور بی رمق ماه و چراغها افتاده بود جلوی پام . صدام زد . گفتم بله؟ اما برنگشتم سمتش مکث کرد بعد گفت بیا اینجا ... دلم ازش لج داشت اما نتونستم پسش بزنم . رفتم کنارش ایستادم . گفت بشین نشستم کنارش پاهام رو جمع کردم توی شکمم . اومد نزدیکم سر خورد پایین تر سرش رو گذاشت رو شونه ام . باد از در ایوون میزد تو من گوش میکردم به صدای نفس هاش و نگاه میکردم به آشپزخونه به دیوار ها به خونه ی نو نوار بدون اثاثیه مون و حس میکردم چقدر الان رو دوست دارم .

***************

پیچ های تخت رو که بستیم حسابی خسته بودیم بس که دوتا *مهندس پت و مت بازی دراورده بودیم  ( چهار بار پیچ های میز نهار خوری رو اشتباه بستیم و دوبار پیچ های تخت )  گفت یکشنبه بگیم نصاب لباسشویی و ظرفشویی و یخچال بیاد ؟ گفتم آره فردا که چند تخته فرش میارن واسه انتخاب بابا و مامان هم هستن اینطوری بهتره . بعد راجع فرش حرف زدیم گفتم بابا میگه می ارزه از خرج های خورده ریز دیگه کم کنیم و به جای 2 تا فرش 6متری50 رج طرح ماهی  ,  دو تا شیش متری طرح خطیبی 50 رج بخره ...که فرش هرچی مرغوب تر باشه می ارزه پاش پول بدیم که اصیله موندگاره که باقی چیزا دو روز دیگه کهنه میشه از مد میوفته اما فرش تبریز هرچی پا بخره با ارزش تره ... مثل همیشه عماد گفت "هرچی بابا صلاح بدونن "ومن چقدر خسته شدم از شنیدن این جواب تکراری !

وقتی مادر شوهرم در زد چیدن مبل های پذیرایی تموم شده بود .اسپند اورد و صدقه . آینه اورد و قرآن گفت خوش یمنه که قبل از هرچیزی آینه و قرآن چیده باشین .  بوسید منو بوسید عماد رو . گفت ایشالا از خونه  تون هیشه صدای خنده هاتون بیاد .

و من فکر کردم به خونمون به صدای خنده هامون .... و توی دلم هزار بار گفتم امین

*****************

چشمم دنبال عماد گشت  نبود. فکر کردم لابد یه جایی از خونه س . خونه ی خاله مریم سوراخ سونبه زیاد داره پرسیدم محمد امین کو؟ خاله مریم گفت رفته حموم سوییت . فکر کردم از بین این همه حموم ,چرا حموم سوییت ؟  عماد از اتاق پشتی که راه داشت به سوییت اومد بیرون گفت خاله پیچ گوشتی دارین؟ عمو علیرضا گفت اره آشپرخونه پشتی تو کابینت  گفتم عماد از تو چشای تو شیطونی میباره عمو علیرضا خندید خاله مریم گفت گناه داره . عماد لبخند خبیثانه زد  عمو علیرضا گفت یواش برو نفهمه . 

فاصله سویت تا جایی که ما نشسته بودیم زیا بود صداشون نمیشد شنید اما وقتی عماد اومد خیس شده بود  گفتم خییییس شدی! عمو علیرضا خندید گفت می ارزید خاله مریم گفت بیا بشین پیش فن تا گرم شی عمو علیرضا فن جلو پاهاشو رو چرخوند سمت عماد مادر شوهرم گفت میرم برات لباس راحتی بیارم. من نگاه کردم به فن کوچولو و فکر کردم واسه چی فن دارن تو خونشون ؟ یعنی واقعا اینقدر سردشونه که با شوفاژ حالشون خوب نیس ؟عماد گفت ولی حالش رو گرفتم همه مون خندیدم از تصور قیافه ی محمد امین تو حموم وقتی عماد قفل در رو با پبچ گوشتی چرخونده .

وقتی محمد امین اومد گفت رو آب بخندی تمام مدت از ترسم دوش رو گرفته بودم دستم که اگه وا کردی بگیرم سمتت ..

من فکر کردم کاش عماد سرما نخوره .

*************

سرش رو آورد سمت گوشم و گفت اعصابت خورد بود که قند خونت شده بود 150 ؟ توی تاریکی نمیدیدمش . گفتم نمیدونم لابد . لحاف رو کشیدم تا بیخ گوشم ... گفت وقتی حالت خب نیس نگرانتم . برگشتم سمتش پیشونیش رو بوسیدم و گفتم بعضی از ادم ها عادت ندارن دل نگرونی هاشون رو ناراحتی هاشون رو دغدغه هاشون رو به زبون بیارن همه رو میریزن توی دلشون و مدام با خودشون میگردونن اما نگاهشون  که کنی همیشه میخندن انگار که همیشه بیخیالن و هیچی براشون دغدغه نیس  . گفت تو یکی از اونایی . گفتم پس بهم نگو جدی باش .تو که  اینو میدونی نگو جدی باش . گفت با این نگفتن هات خودت رو داغون میکنی .اشک از گوشه چشمام سر خورد سرم رو چسبود به سینه ش . شونه هام شدید تر لرزیدن بین هق هق م گفتم از خودم بدم میاد که گریه میکنم که اشکم می ریزه . سرم رو بوسید و گفت برای من گریه نکنی برای کی گریه کنی؟


* : من دانشجوی سال اخر مهندسی پزشکی هستم . عماد مهندس شیمی 


پ ن : عمو علیرضا بابای محمد امینِ , محم امین پسرِ خاله مریم. خاله مریم خاله ی عمادِ , عماد همسرِ من .

  • Vafa 1192