طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

سمت مشهد

يكشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ

من توی قطارم ...سمت مشهد 

گفت خودت رو گول نزن بخاطر مشکلات طلاق نیس که تو این زندگی موندی...عصبانی بودم خیلی عصبانی....

صبح که از عماد حدا شدم بغلش کردم جفتمون گریه مون گرفت از اینکه از هم جدا شدیم .... 

دلم براش تنگ شد ....



اونا که توی صحن میگردن و دلشون هوایی نمیشه... اونا که سردرگمی بین جمعیت توی حرم  مستشون نمیکنه 

اونا که ساعتها نمیتونن بشینن یه گوشه و دلشون آروم نمیگیره ... میدوننن چه خوشبختی  رو از دست دادن؟ نه چون آدم لذتی که نجشیده،  نداشتنش آزارش نمیده.....

  • Vafa 1192

همچنان دوستیم

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۲۱ ب.ظ

دوستم 

اسمش زهرا س .سال آخر دبیرستان بود که باهم دوست شدیم . همه خل بازیامون باهم بود خنده هامون آرزوهای بلند بلندمون ... من مهندسی پزشکی قبول شدم و اون مهندسی صنایع . دانشگاهمون جدا بود اما قرارهای هر هفته سرجاش  ...به فاصله یه ماه از هم عقد کردیم و با فاصله یکی دو ماه عروسی ... اون رفت تهران و ۶۰۰کیلومتر دور تر باز تماس‌هامون حرفامون درد و دل‌هامون باهم بود 

حالا اون داره طلاق میگیره ! من دارم با زندگیم دست و پنجه نرم میکنم .... زندگی از هر دوی ما آدم‌های قوی تری ساخته .... آدم های قوی اما رنجور .... ما باز کنار همیم ... حتی با روح های مجروح .... با آرزوهایی که شبیه برگ پاییزن ،درحال سقوط اما زیبا ... دیروز که دیدمش گفتم تجربه ایی که ارزون بدست بیاد گران بها نیست ... قوی باش . لبخند زد ...اون قوی تر از منه ... 

پ ن : بگذار زندگی سازش خودش رو بزنه تو سرخوشانه برقص 

پ ن ۲: من به هیچ کس اجازه نمیدم آرزوهام رو سلاخی کنه حتی خودم !!! 

  • Vafa 1192

داداشم

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

داداشم امسال کنکوریه 

همه مون انتظار داریم پزشکی قبول شه ،چرا؟ چون همیشه تو هرکاری بهترین بوده ... واسه همینه که بهش اعتماد داریم ، حداقلش اینه که من بهش اعتماد دارم قبولش دارم ... از من ۹سال کوچیکتره ولی حالا که بزرگ سده با تمام وابستگی که از اول به من داشت ،تو بچگی با حمایتم تو انجام دادن کارهاش و حالا به حرفام ، به اعتماد به نفسی که بهش میدم باهم رفیق تریم ... اون جلو چشمای من داره مرد میشه و این عین معجزه س برای من . که این مرد هفده ساله ی عضله ایی سر به زیر درونگرای مهربون زود گریه کن که قدش بیست سانت از من بلند تره یه روز کوچولوی مو فرفری بور نمکی بود که تو بغلم میخوابوندمش. اون برای من عین بچه بود و من عین مامان ... من حتی پوشکش رو عوض کرد ،روم بالا آورده ، با کمک من تاتی کرده ، با من کلمه ها رو هجی کرده من براش کف زدم باهاش خندیدم سر به سرش گذاشتم دعوا کردیم قهر کردیم  ناخون هاش رو لاک زدم موهاش رو گیره زدم باهم خونه ساختیم من از مدرسه براش شکلات آوردم اون همیشه همه رو تنها خورده من همیشه براش بزرگ‌تر بودم... اوج همه اینا وقتی بود که من تو قهر بودم ،اومده بودم خونه مامان اینا وسطا هق هق های درد آلودم وسط خودزنی هام اون منو محکم بغل کرد و گریه کرد ... ما باهم گریه کردیم من براش گریه کردم .... میدونید دادش داشتن خیلی خوبه 

کاش همه داداش داشته باشن...

  • Vafa 1192

حالا برق میزنه همه چییی

شنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

دو روز پیوسته خونه رو رفت و رب کردیم . من و مامان و عماد و یه خانومه که از بچگی من ،تو کارهای خونه کمکمون میکنه! یه خونه تکونی درست و حسابی شد !! الان همه جای خونه بررق میزنه ولی من واقعااااا خسته م . ولو شدم روی مبل با حالتی که نمی‌دونم مال سرماخوردگیه یا خستگی کار این چند روز ...کوفتگی بدن و سر درد و گلو درد ... سرفه عطسه ! نمی‌دونم ترکیب آلرژی فصلی و خستگی کاره یا سرماخوردم ! 

بالکن رو شیشه زدیم ، میخوام توش گلدون بچینم با میز و صندلی و کباب پز .... عکسش رو بعدا میذارم براتون :) 


  • Vafa 1192

بازار شام +واتس یور ساجست؟

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۲۳ ق.ظ

خواستیم ایوون رو شیشه کنیم و بقیه پنجره ها رو دو جداره ! گفته بودم خونه مون قدیمیه؟ کاش یه روزی بشه اینجا رو بفروشیم بریم :(  اینجا پر از  خاطرات اتفاق های بد برام ... بگذریم الان خونه مون بازار شامه ! اتاق ها رو خالی کردیم پذیرایی و مرده کلی سر کارمون گذاشته ! حالا من رو تصور کنین که تحمل یه نقطه نامرتب نداشتم و مجبورم تو این شلوغی اوقات بگذرونم !  

دراز کشیدم رو تشک های تخت و را زدم به کابینتهایی که میخوام رنگ کنم. از رنگ کابینتها متنفرم و البته الان امکان تعویضشون رو نداریم .واسه اینه که میخوام رنگشون کنم ... چه رنگیشون کنم؟ جنس کابینتهام ام دی افه واسه همین رنگ مولتی سور فیس رو بهم پیشنهاد کردن ! شما چه رنگی رو پیشنهاد می‌کنین؟؟ 

راستی میخوام استخوانیشون کنم بنظرتون چه رنگی خوبه؟ 

اینم خونه مون که همسر خان رو تشک ها دراز کشیده

پ ن : عکس برای اینکه مناسب انتشار بشه ادیت شد 😅


  • Vafa 1192

چالش

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۰۷ ب.ظ

این پست به دعوت مه سو جان 

دقیقا از خم و چم چالش با خبر نیستم این روزا که تا خرخره سرم تو زندگیمه 

این روزا که زندگیم یه چالشه 

چالش تسلیم نشدن 

من آدم زندگی عادی نیستم چون یه عمر خودم رو برای بهترین آماده کردم ... اگه برای چیزی که دوست داری تلاش نکنی مجبوری چیزی که داری رو دوست داشته باشی و من تا یادم میاد زیر بار اجبار نرفتم(البته به لطف خدا) 

مهم ترین کاری که این روزا برای مدیریت لحظه های بحرانی زندگیم میکنم اینه که سرم رو گرم میکنم ... ترجیحا نه با گوشی ... نمی‌دونم چرا دیگه اینیستا و تلگرام برام جذاب نیس 

سرم رو با نقاشی مدیتیشن زبان و ...کتاب! کرم میکنم. 

کتابهایی که این روزا میخونم متفاوتن . وقتایی که احساس ضعیف بودن میکنم کتاب”بیشعورها توطئه میکنند”  رو میخونم تو شناخت بیشعور ها و اساسا خود بیشعوری کمک میکنه ... کمک میکنه یه جاهایی خودم هم غافل نشم و بیشعور نشم! 

(این رو از اپ کتابراه که تو گوشی دارم خریدم، خوبیش اینه هرجا میرم همراهمه)

یه روزهای که هوس داستان میکنم میرم سراغ “سه دیدار” نادر ابراهیمی. قلم نادر دیووونه کننده س. من اهل انقلاب و جنگ و حماسه و نبرد نیستم شاید بخاطر ترس درونم ! شاید تو مجال حوصله م نیست، شاید هم نمیتونم درک کنم... اما این تنها کتابیه که در رابطه با امام خمینی هست و من مشتاقانه میخونمش... 

کتابهای نادر رو از دست ندین ،علاوه بر “ یک عاشقانه آرام “ و “چهل نامه کوتاه به همسرم” ، کتاب  ” بار دیگر شهری که دوست می داشتم “ نادر رو ویژه توصیه میکنم 

اما یه وقتایی دلم یه رمان سرگرم کننده می‌خواد که فقط سرم رو گرم کنه و خب البته آبکی هم نباشه

مثل ما دروغگو بودیم نوشته ایمیلی لاکهارت ، رمانی پیچیده و مدرن با پایانی کاملا غافلگیر کننده یعنی فصل آخرش که رسیدم کاملا شوکه شدم...رمان رو بخونید اگه کسی ازتون پرسید آخرش چی میشه مثل تمام شخصیتهای داستان دروغ بگید :) 

  • Vafa 1192

باور کن خودت رو

دوشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۰۳ ب.ظ

حرف خیلی خوبی زد گفت بذار فک کنن نمیفهمی

وانمود کردن به نفهمی ، خودش یه تکنیکه ... سوت برن وانمود کن بیخیالی و برای زندگیت برای خودت تلاش کن... 

پ ن : بعد از تکنیک آبرنگ مداد رنگی زغال تصمیم گرفتم رنگ روغن هم امتحان کنم هرچند قبلا گفته بودم هیچ وقت سراغش نمیرم ....

برای موفقیت باید تلاش کرد برای تلاش باید منطقی بود حتی تو احساسی ترین انتخاب ... 

دوباره زبان و نقاشی رو شروع  کردم . هفته آینده میرم یونی با استادم در مورد انتخاب گرایشم  مشورت کنم . میخوام درسم رو ادامه بدم . 

این روزا مدیتیشن کار میکنم ، استخر و ورزش رو از هفته بعد شروع میکنم 


پ ن : قوی باااااش 

  • Vafa 1192