طعم گس خرمالو

پیش از تو در من زنی زندگی میکرد که هر روز صبح تنهاییش را گره میزد به گیسووانش می آویخت به گردنش باقی را هم میریخت پای گلدان کوچکش
پیش از تو در من زنی زندگی میکرد
اکنون ...همه تویی

پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب با موضوع «روزمرگی» ثبت شده است

پاییز یا زمستون ؟

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ

کلاس پردازش تصاویر پزشکی که کنسل شد یهو انگار یه عالمه وقت این وسط خالی شد .

امروز هوا کمی سرده و اتاق ما که آفتاب گیر نیس,  با دیدن یه تخت خواب بهم ریخته هوس یه چرت نیم روزی بد میشینه کنج دلم . تشک سرده و من مور مورم میشه . لحاف رومیکشم تا بالای چونه م و مرور میکنم . پلیورهای عماد رو از بالای کمد باید بیارم پایین . دوتا نرم افزار میکرو پروسسورها رو باید نصب کنم . سالاد الویه ی عصر و باید درست کنم و هوش محاسباتی رو مرور کنم . داستان روزنامه مونده اخ پیرهن عماد رو باید اتو کنم لغتهای امروز 504 م مونده و... تشک از گرمای تنم گرم شده خواب نشسته پشت پلکهام و درست قبل از اینکه خوابم ببره فکر میکنم به نسکافه داغ داغ .



پ ن : اینجا تبریزه ! زمستون خیلی نزدیکتر از اونچه که باید

  • Vafa 1192

همین و دیگر چه ؟

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ق.ظ

من توی آشپزخونه ظرف میشورم و عماد سرش توی گوشیه . دلم به طرز باورنکردنی برای آبرنگ تنگ شده . برای کلاس زبان و پیاده روی های سر صبح حتی . عماد ویدیو پلی میکنه و صدای آهنگی از تو گوشیش میزنه بیرون . یادم میوفته الکترونبک وجزوه ی 348 صفحه ایی اندازه گیری و آخخخخخ توانبخشی !!! صورتم رو میگیرم زیر آب .آب سرده و من حس میکنم خنکای آب از تومنافذ پوستم نفوذ میکنه توی تنم .شیر آب رو میبندم اما هنوز خم شدم توی سینک. آب چکه میکنه . از دماغم ,پیشونیم و گونه هام . موهای حاشیه صورتم خیس شده .موهایی که حالا بلند و بلوندن.  من بیخودی یاد اون بعد از ظهری میوفتم که موهای بلند خرماییم رو دادم زیر قیچی ... چقدر گذشت از اون روز؟ چقدر همه چیز عوض شد ؟ کمرم رو صاف میکنم . عماد هنوز سرش توی گوشیه و اینبار صدای یکنفر میاد که عربی حرف میزنه و بعد صدای شلیک گلوله . به سمتش میرم حواسش نیس که من از پشت  دستهای خیسم رو میذارم پشت گردنش . خیسی دستهام باعث میشه  شونه هاش رو جمع کنه برمیگرده سمتم . من لبخند میزنم. میگه خسته نباشی . من صورتم رو میارم نزدیک صورتش و اینطوری سنگینیم میوفته روی عماد روی مبل .عماد گونه م رو میبوسه و من باز یاد الکترونیک میوفتم !

  • Vafa 1192

گفتم ببخشید یا نگفتم ؟

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

یه تیشرت صورتی پودری پوشیده بودم .از اونا که نازکن و خنکن.

یه شلوارک سرمه ایی پوشیده بودم . از اونا که نرمن و خنکن .

نشسته بودم روی مبل و پاهام رو دراز کرده بودم روی میز. ژله ی هلو میخوردم و نسیم خنک از در ایوون میزد تو .

گفتم شب بود؟

دوازده رو گذشته بود و من توی نور کم خونه ژله میخوردم و فکر میکردم .

فکر میکردم به معذرت خواهی . به قول ریحان معذرت خواهی یه کلمه نیست که بگی و تموم .

معذرت خواهی یه فعله . یه فعل استمراری .

انجام فعلی مستمر که نشان دهنده ی نهایت تاسف و پشیمونی بابت  کاری که تو گذشته از شخص سر زده که نباید سر میزده . یا  بابت کاریکه  سر نزده ودر واقع  باید میزده!


فعل استمراری از حال شروع و تا ابد ادامه داره . تکرار نکردن اون اشتباه تا ابد, تو زیر مجموعه فعل استمراری معذرت خواهی قرار میگیره . فعل معذرت خواهی بسته اون خطا میتونه متفااوت باشه .


مثلا وقتی میگی ببخشید یعنی دیگه تکرارش نمیکنی . یعنی باید جبران کنی .

معذرت خواهی یه کلمه نیس که بگی و خلاص !



ولی خب میدونی چیه ؟ بعضی اشتباه ها مثل یه تیر خلاص میمونن که از فاصله نزدیک به شقیقه شلیک شده باشن .

دنگگگگگ..... و تمام .

اون موقع دیگه فرصتی واسه معذرت خواهی نمیمونه که .

وقتی یکی رو با اشتباهت میکشی نگو بخشیدن بلد نیس !

  • Vafa 1192

short notes

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۳ ق.ظ

+ یهو وسط حرفام درست وسط گلایه هام دکتر گفت میدونی همسرت خیلی دوست داره ؟ من این رو به وضوح تونستم از حرفاش بفهمم . یعنی دوست داشتنش انقدر واضح بود که میشد مجسمش کرد . عین یه گل خوشبو روی میز یا یه تابلو  زیبا روی دیوار .


صبح بود که گلهای توی راه پله رو داشتم آب میدادم . گلهایی که تازه جون گرفتن . قبلتر ها که عمادی در کار نبود . ظهرهای تابستون بعد نهار , پنجره رو وا میکردم ومیخوابیدم روی تختم که دقیقا زیر پنجره بود . یه نسیم ریز خنک پرده سفید اتااقم رو تکون میداد و کم کم خواب بعد از ظهر میشست پشت پلکهام و من دقیقا بین خواب و بیداری خونه ی سفیدی رو تصور میکردم که توش پراز گلِ , پراز شمعدونی . بعد یه کتابخونه بزرگ با یه میز و یه آقایی که مهندسه . غرق عددهاشه .


+پتوی سفید کوچیکی میکشم روی عماد که روی مبل خوابیده . تلویزیون رو خاموش میکنم و مثل تمام شبها زیر کتری رو روشن میکنم برای یه دم نوش تازه .
take my leave of you پخش میشه و من بی هیچ دلیلی اندوه توی صدای خواننده رو دوست دارم . بی اونکه تمرکز خاصی روی کلماتش داشته باشم یا اینکه همدردی خاصی با عشقی که  دزدیده شده !

+ خسته ام . دیر وقته و من از صبح سر پا بودم . اما به طرز باورنکردنی دلم میخواد یه کوکو بپزم یه کوکوی خوشمزه !


+چشام هنوز گرم نشدن که کسی گونه ام رو میبوسه و من انگار که از جای بلندی پرت شده باشم از خواب میپرم . عماد میگه آروم باش نمیخواستم بترسونمت . من توی تاریکی اتاق با چشای گیج خواب نگاش میکنم .عماد سرم روتکیه میده به سینش  . چشام میوفتن روی هم .

  • Vafa 1192
گفت از ویروسه ! اما من دیگه علایمشو ندارم .
همون یه شب بود افت فشار پی در پی ... وچقدر بده لرز و سرگیجه و حالت تهوع و سردرد و کرخی و بی حسی بدن, همه شون یه جا!
خوب شدم .

استاد میگه ویِ سی ایی رو میشه 1 گرفت ولی  من میذارم 4.5 , چون جاشو دارم بذارم ,استاد میگه از رو فرمول پایداری آر تِوِنن چند میاد؟ من مثل کسی که یهو وسط روز خواب دیشبش درست مثل صحنه های دور و گنگی از یک فیلم , یادش میاد و نمیاد , فرمول یادم و نمیاد.  عماد سرما خورده . کسی میگه 44! سوپ بار گذاشتم . صبح که بیدار شدم مرغ رو گذاشتم تو زود پز کوکش کردم رو 44 دقیقه . لابد الان خیلی وقته پخته و رفته رو کیپ وارم! استاد میگه اگه بتا رو بگیریم 200 درسته . کسی انگار تو گوشم میگه :بتا آرِ ایی  بر 10 .

مامان گفت شام بیاین خونه ما . نوک دماغم درست انگار وسط اسفند باشه یخ زده !میگم عماد شاید مهمون باشه بهرحال من میام .دیروز دیدمش؟ چقدر دلم واسه مامان تنگ شده. نوک دماغم رومیگیرم بین انگشتام , ها میکنم !
  • Vafa 1192

همیشه برام بمون

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ب.ظ

لباسهای سفید عماد رو میریزیم تو لباسشویی  . تنظیم میکنم رو cotton . بعدش میرم رو تایم سیو . زمانش رو تنظیم میکنم رو 1:20 .extra Rinse رو که میزنم ده دقیقه میاد رو زمان . دما رو میذارم رو 30درجه . بعدش استارت .

ظرف ها رو از تو سبد سینک جمع میکنم میچینم تو کابینت ها . جارو برقی رو میارم تا اتاق ها . لباسهای عماد رو از روی صندلی جمع میکنم . جورابهای تمییزش رو میذارم تو سبد جوراب . کت و شلوار سورمه ایی ش رو که از پشت در آویزون کرده میذارم تو کاور .

به گلها آب میدم ...غذای فایتر رو هم .

بعدش ... بعدش... بعدش... همین موسیقی آرووووم ...

من دم نوش به لیمو میخورم فکر میکنم به یک داستان جدید برای روزنامه ...

به لیمو نشت میکنه توی تنم و من لغتهای 405 رو میخونم .

آفتاب ملایمی از پشت پنجره نشسته روی مبل ...

................................

مامان اومده بود خونمون

عصر بود

نسکافه میخوردیم و حرف میزدیم و حالمون خوووب بود

مامان خوبم همیشه برام بمون

:)

  • Vafa 1192