طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دومین راه

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۰ ب.ظ

دو راه بیشتر ندارم یکی اینکه تا عصر افسرده و بیحال روزمو به بطالت بگذرونم دوم اینکه پاشم لنگ بعد إز ظهر !!! صبونه بخورم و برم دنبال کارام!


اینم دومین راه!!!!


  • Vafa 1192

تو را چه شد ؟

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۹ ق.ظ

صندلی های رنگی کافه با دیوارهایی که روشون نقاشی مدرن شده و شیشه های زنگی که از همه جا آویزونه و اون آهنگی که میخونه ... اینجا جای همیشگی مون نیس اما برای تنوع خوبه . تیرامیسو شکلاتی با شکلات تلخ و شیک نسکافه هیچ کدوم اون طعمی نیس که میخوام ! زهرا میگه لابد سلیقه ت عوض شده . بهش میگم اصلا حالم یه جوریه باید تست بتا بدم . میخنده و میفهمه دارم شوخی میکنم . من از تصمیم جدیدم میگم از شرکت و آموزشگاه و کلاسها ... از گل فروشی و کافه و ... زهرا تنها کسیه که من رو باور میکنه . این رو نه با حرفاش که با چشماش بهم میگه  . یهو وسط حرفام گفت رو منم حساب کن .  گفتم مگه میای تبریز ؟ سرش رو تکون داد . لبخند زد . لبخندش لبخند همیشه نبود . گفتم وااای کار تو تبریز پیدا کردین؟ سرش رو تکون داد و بعد با مکث گفت : من برگشتم .....هنوز نمیتونستم بفهمم منظورش چیه ؟؟ گفت من از مهر تبریزم  و الکی میگفتم میرم تهران و میام !!! گفتم چی؟ گفت قهریم و من دیگه قرار نیس تهران برگردم.... آخخخخخخ من چرا الان باید بفهمم؟؟؟؟  حالم از دیروز بده . تمام شب رو خواب دیدم . خوابهای در هم برهم . باورم نمیشه دوستم جونش رو ورداشته و از اون خونه زده بیرون . حتی لباس و ساک ور نداشته . باهمون تنها لباس تنش . تو اون تهران بی در و پیکر نصف شبی ... تنها ... غریب ... با هق هق گریه رفته ترمینال و ماشین گرفته و اومده تبریز . مرد باشی و نگی زنم کجا رفت؟ غیرت نداشته باشی و هول نکنی زنت تنها نصف شبی تو شهر غریب کجا میره؟ انقدر بی پناهش کنی که خیابون رو ترجیح بده به خونه؟ چطور میتونه آدم حتی یه زنگ نزنه تا دو روز ..... ؟؟؟؟ که مردی ؟ زنده اییی؟ ماشین چپ شد؟ دزدیدنت؟؟؟؟  من اگه زهرا رو نمیشناختم اگه نمیدونستم تا چقدر اهل سازش و کوتاه اومدنه چقدرررر صبوره انقدر خونم به جوش نمیومد !!! دیروز نه فقط من که عماد و داداشم و مامان و حتی بابا کلافه بودن بابا که انقدرررر خودداره وقتی کارهای پسره رو شنید از زور حرص گفت همچین ادمی رو باید بدی زیرش کنن بمیره !!! مردی که به زنش تهمت دزدی میزنه . تهمت بی آبرویی میزنه  مریضه آدم نیس !!  مرد زنش رو تو خیابون میزنه تا مردم بیان جداش کنن؟؟؟ زهرا میگه هیچ جوری نمیتونستم تو خیابون آرومش کنم من رو از ماشین هل داد بیرون و بعدش عین روانی ها میزد سر اینکه گفته بودم بریم شام خونه مامانم اینا . میگه بابا که اومد دنبالم شب رد دستاش رو که با عکس فرستاد برای بابای اون گفت پسرم میگه دخترت تو خیابون بی آبرویی میکرد زدمش. زهرا و بی آبرویی؟؟؟ زهرا حتی پول تاکسیش رو از راننده تاکسی نمیگیره که زشته آدم نباید دهن به دهن شه ... اونوقت زهرا هنوز امید داره به اون زندگی و به طلاق فکر نمیکنه . همه دردش اینه که اون آدم مریض بیاد دکتر و اختلال روحیش رو قبول کنه  و تحت درمان قرار بگیره . من اشک چشماش رو چیکار کنم وقتی گفت "وفا دنبال یه نقطه روشن میگردم دلم گرم شه برگردم به اون زندگی ولی نیست "

  • Vafa 1192

شاید سخت باشه ...

چهارشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ

منم وقتی حوصله ندارم شاید مثل ام اسی خوشبخت دوش بگیرم

یا مثل مه سو خونه رو مرتب کنم

یا مثل گندمزار آهنگ گوش بدم ...

اما اینبار مثل "نفس صبح" زدم از خونه بیرون . این اولین باری بود که به اون شکل بی حوصلگی م رو خالی میکردم . تنها و بی هدف زدم به خیابونا .مغازه رو گشتم از بین میوه فروشیا و شلوغی سرو صدای تاکسی خطیا رد شدم تا نمایشگاه جینگول فروشی و  چند تا خرید واسه خونه انجام دادم . یه قالب کیک هم خریدم و عصر کیک پختم و شام پیتزا درست کردم .

اینروزها سرم گرم کارهای دانشگاهه که وقت نمیکنم وب آپ کنم . کلا وقت نمیکنم باکارهای دانشگاه و کارهای خونه واسه چیزه دیگه ایی وقت صرف کنم . اما این ترم بعد دی میرم امتحان فنی حرفه ایی میدم و مدرک نقاشی آبرنگم رو میگیرم . بعد مدرک آموزش نقاشی کودکان .کلاس گلدوزی میرم و کارگاه های مهندسی پزشکی ثبت نام میکنم و یه سر میرم تهران برای گرفتن نمایندگی تجهیزات پزشکی . با یه پزشک قراره قرارداد ببندم برای راه انداختن کیلینیک لاغری . اونروز با مدیر عامل شرکت و قبل تر با موسس شرکت دکتر نون حرف زده م و اونا اوکی ن . یعنی کلی دکتر بهم امید داد . جدا  از همه اینا تو فکر راه انداختن یه آموزشگاهم !! مختصاتش رو وقتی قطعی تر شد میگم . جاش که از باباس ولی واسه دیزاینش باید وام بگیرم . اینا همون کاراس که عماد میگه نمیشه سخته نمیگیره . همون کاره که بابا میگه بیا این واحد هم بدم اجاره ماه به ماه بریزم به حسابت برو کیف کن . من بین این همه انرژی منفی میخوام کار خودم رو بکنم و حتی یک درصد هم شک ندارم شکست نمیخورم . تو عمرم برای شروع هیچ کاری اندازه اینکار مطمئن نبودم! و برخلاف همیشه دیگه منتظر نیستم کسی بیاد و دستم رو بگیره ( نمیدونم شاید چون ته دلم پشتم به عماد و بابا گرمه ) یکی تو دلم میگه خدا میخواد کمکم کنه .

  • Vafa 1192

چیکار میکنین ؟

شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۶ ب.ظ

شما وقتی حوصله ندارین چیکار میکنین ؟

  • Vafa 1192

حالا دیگه مثل روز روشنه !

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۲۸ ب.ظ

برام پیرهن خریده بود از اونا که حریرن, گل گلی ن دامنشون یه کمی چین داره و تا زیر زانوه . پیرهن رو پوشیدم و حالم خوووب شد خیلی خووب . تا بوده عاشق پیرهن بودم . حریر باشه خنک باشه گل های خوشگل داشته باشه. که کفش پاشنه بلند بپوشم و رژ سرخ بزنم . موهای بلندم رونبندم و... موسیقی باشه و کتری قل بخوره و من ظرف بشورم و زیر لبم زمزمه کنم یه ترانه عاشقانه ... حالم تو این تصور خوبه ! اما گاهی شده شلوار پوشیدم با تی شرت ,موهام رو دار زدم پشت سرم و هیییییچ رژ سرخی در کار نیس . من ظرف نشستم و زیر لبم هیچ آهنگی زمزمه نکردم  من جدی بودم خیلیییی جدی ! تو این حالتم بیشتر مصمم تا عصبانی . شبهایی هم بوده هیییییچ یادم نیس چی پوشیدم موهام باز بوده یا بسته رژ داشته م یا نه . من از ته دل گریه کردم و امان از استیصال !!!

فکر میکنم اگه یه روز دختر دار شم بهش یاد میدم قبل از هرچیزی از مردها یک سوپرمن نسازه . هرجا که کم آورد فکر نکنه به جای خالی مردی که باید پشتش بایسته و دستش رو بگیره . بهش انرژی بده و تو تمام کارها و اتفاقات حتی گوچیک براش دل و جرات جور کنه ... بهش یاد میدم درک کنه مردها هم انسانن . اونها هم کم میارن اونها هم همیشه شچاع و جسور و همه فن حریف نیستن . حتی شاید بعضیاشون  هیچ کدوم این خصوصیات رو هیچ وقت نداشته باشن  .حتی بینظیر ترین مردها تو زندگی روزمره , از نزدیک , به شدت معمولی ن . بهش یاد میدم تو مشکلات از خودش راپونزل زندانی شده بالای قصر نسازه , نشینه به انتظار شاهزاده شجاع سوار بر اسب ! هییییچ شاهزاده شجاعی برای خلاصی از مشکلات وجود نداره ... در حقیقت چه مرد چه زن این خود ما هستیم که تنهایی باید با مشکلات بجنگیم . نباید فکر کنیم چون ما خسته شدیم یکی باید بیاد اوضاع رو جمع و جورش کنه !!  میدونید چیه؟ حداقلش اینه که حالا برای من به شدت روشن شده که هیشکی جز خودم نمیونه کمکم کنه !!!

من این واقعیت رو با درد باور کردم منی که تو دوران مجردی همیشه فکر میکردم یکی میاد که میگم " دستم بگرفت و پا به پا برد مرا " یا شاید یه روز بگم " من از تو رسیدم به باور تو ... "



  • Vafa 1192

حالم بهم میخوره

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۳ ب.ظ

یکی از دلایلی که واسه ازدواج داشتم این بود که دلم میخواست یکی باشه هم دوره ی خودم . مثل خودم ریسک پذیر مثل خودم پر انرژی . کسی که من اگه جایی کم آوردم اون پشتم باشه اون همراهم باشه بگه آره تو میتونی آره میشه هرجا کمک خواستی من پشتتم من هستم رو من حساب کن . کسی که وقتی ناراحتم وقتی کم آوردم فارغ از تمام دنیا و نگاه هاش اون کنارم بایسته هیییییچی نگه تنها بزنه روی شونه م اونی که میزنه روی شونه ت بیش از هرکسی تو رو میفهمه .... الان که دارم تایپ میکنم دارم خشمم رو خالی میکنم تو کلمات کیبورد .... وقتی از نقشه هام و فکر هام حرف میزنم کمکی در کار نیس .... نمیشه و نمیتونی و سخته و .... حالم بهم میخوره از این کلمه ها ..... .



اونروزی که سعی میکنی خودتو رو به دیگران ثابت کنی باختی .....


پ ن : من آدمی نیستم که با درد دل کردن خالی شم ..... میفهمم میخواین کمکم کنین ولی لطفا نیاین بگین بیا حرف بزنیم خالی شی .... من تا مشکلم حل نشه خالی نمیشم با حرف زدن

  • Vafa 1192

یک عاشقانه آرام

يكشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۷ ق.ظ

هوا تاریک بود و سرد . من از صبح درگیر دانشگاه بودم و عماد ماموریت . من خسته بود و عماد خسته تر . خوردن دم نوش توی فضای نیمه تاریک و ساکت خونه مثل یه مسکّن نشت میکرد توی تنم. گاهی نوشیدن یه دم نوش آرام ترین عاشقانه پنهانه 


پ ن:عنوان ، نام کنابیست از نادر ابراهیمی


  • Vafa 1192

حرف سر چیزه دیگه س !

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

میگین گذشته رو نگردم , نمیگردم . اما وقتی آدم چیزی رونصفه نیمه میدونه دیگه آروم نیست . شک میوفته به جونش و امونش رو میبره . دلش میخواد بدونه تا بهش ثابت شه اشتباه میکنه همه چیز رو به راهه و اون شک هیچی نبوده . با شک نمیشه زندگی کرد . حداقلش اینه که من نمیتونم !

برام قسم خورد و قسمش برام کافیه . اهمیت این قضیه بخاطر اتفاقی نیست که تو گذشته افتاده یا نیافتاده بخاطر حرفیه که بهم زده و حالا بعد دوسال بهم میگن قضیه اونطور نبوده وبرعکس بوده ! من نباشم شما باشید باورتون رو چیکار میکنید ؟ اعتمادتون رو چی که حالا جاش رو شک گرفته . به کسی که تکیه کردین و خیالتون تخته یهو بگن  امن نیست چون ابهت دروغ گفته چیکار میکنید ؟  من نمی گم عماد دروغ گرفته اما اون جست و جوی شبانه م نه واسه وارسیه گذشته که واسه آرومی خیالم بود که عماد به من دروغ نمیگه . آدمها رو چیزهایی که علاقه دارن تعصب دارن غیرت دارن . انحصار طلبن . نمیخوان از دستش بدن !!


پ ن : منم قبول دارم گذشته تو گذشته جا مونده . منم قبول دارم آدمها عوض میشن . منم قبول دارم مهم االانه . منم قبول دارم نیازی نیست همه گذشته رو به طرفمون بگیم و ما حق نداریم گذشته دیگران رو وارسی کنیم اما  اگه میخواید چیزی رو از گذشته تون  به طرف مقابلتون نگید تمام و کمال پاکش کنید . نذارید نصفه نیمه بفهمه . شک آدم رو از پا درمیاره !

  • Vafa 1192

من چم شده ؟

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۱۳ ق.ظ

حالم حال خوبی نبود , آشوب بودم  اما نه از حرف نادیا , از تصور اینکه یعنی عماد بهم درو غ گفته؟ واسه چی باید بهم دورغ میگفت؟ اصلا چرا در این مورد حرف زد؟ چرا پاک نکرد پیام ها رو چرا من رو وارد گذشته ایی کرد که آشوبم کرده ؟ خواب از چشام دویده بود  . اون کنارم آروم خوابیده بود و من ته دلم درد داشت ... برگشتم سمتش . نور  چراغ خیابون افتاده بود توی اتاق و  کمی روشن کرده بود اتاق رو, اونقدری که من میتونستم صورتش رو ببینم  . خیره شدم به چشماش که بسته بودن سرم رو بردم نزدیک تر . درست نزدیک سینه ش . حس میکردم توی خودم دارم میشکنم که سرم رو بوسید . خودم رو کشیدم عقب پرسیدم بیداری؟ جواب نداد . بلند تر پرسیدم .گفت جانم ؟ گفتم یه سوال میپرسم  روح بابا رو قسم بخور راستش رو بهم میگی . گفت چی؟ هنوز چشاش بسته بود و صداش خواب آلود . گفتم قسم بخور . گفت به  روح بابا راستش رو میگم . مکث کردم  نمیدونستم چطور بپرسم اصلا چی بپرسم ؟ چشاش هنوز بسته بود گفتم چیزی بوده که از من بخوای پنهونش کنی؟ یا.... عماد قسم بخور کسی بوده قبل من بهش علاقه داشته باشی ؟ چشاش رو باز کرد و خیره شد توی چشام ... گنگ بود نگاهش گفت خواب نما شدی نصف شبی؟ دیگه نه چشاش خواب داشت نه صداش . گفتم قسم بخور  گفت به روح بابا خل نبودم یکی دیگه رو دوست داشته باشم با تو ازدواج کنم . گفتم شاید نشده باهاش ازدواج کنی . گقت وفا چت شده ؟ گفتم هیچی  و چشام رو بستم . صداش رو بلند تر کرد : نصف شبی من رو بیدار کردی سوالای عجیب غریب میپرسی بعد میگی هیچی ؟ جوابش رو ندادم . یهو گفت ببینم رفتی پیام های نادیا رو خوندی؟ گفتم میخواستم مطمئن شم . لحنش جدی و عصبی شد : از چی مطمئن شی . من که همه چی رو خودم بهت گفتم . چشام رو باز کردم چرا وقتی نادیا گفت از سالار شنیده تو نکفتی سالار از خودش در آورده ؟ چرا  گفتی از سالار ناراحتی که رازت رو نگه نداشته . گفت من بخاطر آبروی سالار اونو گفتم بخاطر نادیا ...بخاطر خواهرش . چی میگفتم ؟ میگفتم من نگفتم سالار خودش گفته؟ نادیا نمیشکست ؟ حرص خوردم : میشکست که میشکست  به درک . چرا ناراحتی نادیا برات مهمه ؟  کلافه شد : وای وفا چت شده ؟ کی گفته نادیا برای من مهمه ؟ چرا نمیفهمی حرفمو . گفتم تو خودت چرا منو نمیفهمی ؟ من  ازت خواستم قسم بخوری . قسمت برام کافیه . گفت : خوبه حداقل قسمم برات کافیه . به روح بابا من هیچ کسی رو قبل تو دوست نداشتم . آخه روانی من چطور میتونم کسی رو که ندیدم دوسش داشته باشم ؟  گفتم خب از کجا معلوم ندیدی؟ نیم خیز شد وفا دیگه داری عصبانیم میکنیاا . میفهمی چی میگی ؟ تو گذشته من دنبال چی میگردی؟ خودش رو انداخت روی تخت : اونم توی گذشته ایی که از آب پاکتره . اونم  تازه الان بعده دو سال . سرش رو برگردوند سمتم دیوانه تو زن منی الان میفهمی ؟ میفهمی دوست دارم ؟ بفهم و اینقدر منو خودتو دیوونه نکن .نگاش کردم . برگشت رو به سقف . آرنجش رو گذاشت روی چشاش . من چم شده ؟

  • Vafa 1192