طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

آشپزی سوپ خامه

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۱۳ ب.ظ

چند وقتی بود میخواستم یه پست آشپژی بذارم

برای من که اخیرا یاد گرفتم جالبه!

قبلنا که مامانم درست  میکرد فکر میکردم خیلی سخته!

مخصوصا که فوت و فنش رو اگه دقت نکنی خراب میشه .

خلاصه هرکی دوست داشت بیاد ادامه مطلب

سوپ خامه :

  • Vafa 1192

Let's be honest

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۳۱ ب.ظ

در نهایت من زل زدم تو چشماش و گفتم سعی کن درموردش فکر کنی...

لباسش رو پوشید و گفت باشه . در و بست تا بره بالا.

من به کاغذهایی که نوشته بودیم نگاه کردم 

درست اونجا که همه چی داشت میرفت تا برسه به اوج، تا منفجر شیم . من ایستادم . ایستادنم درست مثل توقف لب یک پرتگاه بود . من یک قدم عقب تر رفتم . وقتی داشت شروع میکرد به شلیک ها من فقط سعی کردم نیوفتم. گفتم صبر   

کن . در مقابل چشم های پر از سوالش کاغذ و خودکار رو گذاشتم روی میز . گفتم خب بذار دونه دونه بررسی کنیم . اول اولش گفتی از چی دلخوری؟

و اینجا قضیه با وجود داشتن پتانسیل ٨٠٪‏برای تبدیل شدن به دعوا منطقی حل شد یا حداقلش اینه که در مسیر حل قرار گرفت 

مساله ایی که مهمه اینه که اگه فقط یکی از یکی خونسرد تر باشه شاید به بهبود شرایط بشه بیشتر امیدوار بود 

مساله مهم تر اینه که خونسرد بودن أبدا به معنی کوتاه اومدن از مواضع نیست ! 

  • Vafa 1192

اعتماد

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۴۸ ب.ظ

شاید یک موضوع خیلی مهم نباشه برامون  ,  اما همون موضوع  در واقع گند میزنه تو اعتماد طرف مقابل !!!

بیاید گند نزنیم تو اعتماد همدیگه !!


توضیح نوشت : مساله خانوادگی نیست !


  • موافقین ۰ مخالفین ۱
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۸
  • Vafa 1192

پست ثابت

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ق.ظ
ببخشید که نظرات رو تایید نمیکنم اما همه رو میخووونم
مرسی که برام مینویسین
حالمو خوب میکنین :)
  • Vafa 1192

Compulsion

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ق.ظ

دلم میخواست بهش بگم میشه من امروز تعطیل باشم؟ میشه امروز رو بندازم تو سطل باطله ؟ میشه امروز رو خط خطی کنم ؟ میشه امروز برای هیشکی و هیچی نباشم ؟

نگفتم . دقیقا هیچی نگفتم!

نگاه کردم به ساعت و لیست کارهای شنبه رو مرور کردم .

یه روزایی زندگی رو مجبورم !



پ ن : شده دلخور باشین . اما ندونین دقیقا چی بیشتر از همه حالتون رو بد کرده ؟

  • Vafa 1192

جان من است او

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۰۰ ب.ظ

لواشک ها که تمام شد رفتم سراغ گوجه سبز ها 

سُرور گفت خبریه؟ انقد ترش پشت ترش!!! 

گوجه سبز رو گذاشتم گوشه لپم فشارش دادم طعم ترشش پیچید زیر زبونم چشمو بستم

گفتم : مثلا چه خبری؟ 

  • Vafa 1192

Brave

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

یه وقتایی همسفر شدن با بعضیا صبر أیوب میخواد !!! 


صبر بطلبید!!!


عمه بابام داره حرص کُشم میکنه! 



  • Vafa 1192

تهران

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ب.ظ

این دومین باریه که بی عماد میرم تهران...

چند سال پیش بود که برای مراسم  مینو رفته بودیم تهران ! 

شهریور ٩٣ ! چند کیلو لاغر تر از الان بودم .:)) چقدر حیف واقعا 

مجرد بودم و تنها !!!

چقدر اتفاق افتاد تو این مدت  

چندبار دیگه اومدم تهران و هربار با اتفاقی!!!!

الان مینو میره خونه خودش ... و من باز تهران و باز بی عماد! 

دستم به ساک نمیره !!



یه بار تهران بودم و هواش چقدرر سنگین بود . یادتون هست؟ آبان ٩٤ قبل مشهد !! پاک کردم پست هاش رو ! 

انگار اکسیژن نداشت سرب بود ، همون قدر سنگین !!!


کسی رژیم خوب داره؟ میخوام ٥،٦کیلو کم کنم. 

اون موقع ٥٧بودم و الان ٦٥ !!!  

  • Vafa 1192

Be the hero

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ب.ظ
این فقط مشکلات بزرگ نیستن که به آدم با اراده احتیاج دارن برخورد با مشکلات کوچیک و روزمره هم اراده و عزم قوی میخواد
این قوی بودن به آدم انرژی میده امید میده . میدونین چیه ؟ زندگی یه بازیه . دلم میخواد این بازی رو خوب و قوی بازی کنم . 

#برنامه ریزی ؛) 

.

  • Vafa 1192

همیشه برام بمون

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۳۹ ب.ظ

لباسهای سفید عماد رو میریزیم تو لباسشویی  . تنظیم میکنم رو cotton . بعدش میرم رو تایم سیو . زمانش رو تنظیم میکنم رو 1:20 .extra Rinse رو که میزنم ده دقیقه میاد رو زمان . دما رو میذارم رو 30درجه . بعدش استارت .

ظرف ها رو از تو سبد سینک جمع میکنم میچینم تو کابینت ها . جارو برقی رو میارم تا اتاق ها . لباسهای عماد رو از روی صندلی جمع میکنم . جورابهای تمییزش رو میذارم تو سبد جوراب . کت و شلوار سورمه ایی ش رو که از پشت در آویزون کرده میذارم تو کاور .

به گلها آب میدم ...غذای فایتر رو هم .

بعدش ... بعدش... بعدش... همین موسیقی آرووووم ...

من دم نوش به لیمو میخورم فکر میکنم به یک داستان جدید برای روزنامه ...

به لیمو نشت میکنه توی تنم و من لغتهای 405 رو میخونم .

آفتاب ملایمی از پشت پنجره نشسته روی مبل ...

................................

مامان اومده بود خونمون

عصر بود

نسکافه میخوردیم و حرف میزدیم و حالمون خوووب بود

مامان خوبم همیشه برام بمون

:)

  • Vafa 1192