طعم گس خرمالو

پیش از تو در من زنی زندگی میکرد که هر روز صبح تنهاییش را گره میزد به گیسووانش می آویخت به گردنش باقی را هم میریخت پای گلدان کوچکش
پیش از تو در من زنی زندگی میکرد
اکنون ...همه تویی

پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

Let's be honest

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۳۱ ب.ظ

در نهایت من زل زدم تو چشماش و گفتم سعی کن درموردش فکر کنی...

لباسش رو پوشید و گفت باشه . در و بست تا بره بالا.

من به کاغذهایی که نوشته بودیم نگاه کردم 

درست اونجا که همه چی داشت میرفت تا برسه به اوج، تا منفجر شیم . من ایستادم . ایستادنم درست مثل توقف لب یک پرتگاه بود . من یک قدم عقب تر رفتم . وقتی داشت شروع میکرد به شلیک ها من فقط سعی کردم نیوفتم. گفتم صبر   

کن . در مقابل چشم های پر از سوالش کاغذ و خودکار رو گذاشتم روی میز . گفتم خب بذار دونه دونه بررسی کنیم . اول اولش گفتی از چی دلخوری؟

و اینجا قضیه با وجود داشتن پتانسیل ٨٠٪‏برای تبدیل شدن به دعوا منطقی حل شد یا حداقلش اینه که در مسیر حل قرار گرفت 

مساله ایی که مهمه اینه که اگه فقط یکی از یکی خونسرد تر باشه شاید به بهبود شرایط بشه بیشتر امیدوار بود 

مساله مهم تر اینه که خونسرد بودن أبدا به معنی کوتاه اومدن از مواضع نیست ! 

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">