طعم گس خرمالو

اینجا زنی زندگی می‌کند که نقابش لبخندش کفشهای پاشنه بلندش گوشواره های سرخش را میگذارد گوشه ایی و تنهاییش را روایت می‌کند ... اینجا زنی زندگی می‌کند که زنانه میرنجد زنانه گریه می‌کند اما همچنان مردانه میجنگد ... اینجا زنی زندگی می‌کند .
وفا
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

پست ثابت

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۱ ق.ظ
ببخشید که نظرات رو تایید نمیکنم اما همه رو میخووونم
مرسی که برام مینویسین
حالمو خوب میکنین :)
  • Vafa 1192

بیشعوری تا خرخره !

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ب.ظ

دیشب گفتم ساعت ۸میخوابم و عماد ساعت ۱۰هوس سیب زمینی پنیری کرد و من یازده خوابیدم 

امشب گفتم ساعت هشت میخوابم و مادرشوهرم گفت تلویزیون مون نشون نمیده من تعارف زدم بیا خونه و اون فقط قرار بود یه فیلم ببینه و الان یازده شبه و ما ظاهرا باید همه فیلم ها رو ببینیم یعنی اینقدر سخته فهمیدنش که تو خوابت نمیاد و فردا تا ظهر میخوابی من خسته م من فردا صبح زود باید برم سرکار من فردا تا بعد از طهر تو مدرسهرکار دارم من فردا تا شب کلاس زبان باید برم من به خواب احتیاج دارررررررررم 

ببینید شعور یه استعداده ذاتیه نه اکتسابی! 

  • Vafa 1192

روزمرگی های وفا

يكشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۶ ب.ظ

وسط بدوبدوی درست کردن ۳۲تا کاردستی  جایی بین چسب و کاغذ و قیچی یهو یکی از پشت بغلم میکنه ،سفت و سفت و سفت . برمیگردم ، محمد جواده، میخنده. یه آن کلافگی یادم میره سرش رو میبوسم و سفت میچسبونمش به خودم هیچی نمیگه بدو میپره روی صندلیش . بچه ی شلووووغ و پرجنب و جوشیه .احساسی نیست دم به دیقه نمیگه خانم معلم دوست دارم زیاد دور و برم نمیپلکه فقط یه وقتایی که یهو وسط کلاس بارانی م رو میپوشم برم از حیاط چیزی بیارم با یه نگرانی تو چشاش میگه خانم معلم داری میری؟ یا وقتی میرم کلاس بغلی نقاشی یادشون بدم با یه لحن حسودی میگه چرا میری اونجا ؟ اونا خودشون معلم دارن نرو کلاسشون . صبح اگه یادم بره بهش بگم سلااااام چطوری محمد جواد وقتی روزنگارش رو میده به گلایه میگه خانم معلم موقع اومدن  ندیدی منو! 

+امروز اولین جلسه بود که زبان داشتن وقتی معلم زبان رو معرفی کردم و بهشون گفتم از امروز یکشنبه ها باهاش زبان میخونن چند دقیقه ایی تو کلاس موندم تا معلم جدید بتونه کنترل کلاس رو دستش بگیره بعد  کلاس رو تحویلش دادم  و رفتم بیرون، چند دیقه بعد یادم افتاد گوشیم رو جا گذاشتم برگشتم کلاس که برش دارم مبین محکم بغلم کرد و چیزی بین گریه و التماس گفت نرو خانم معلم . یه لحظه فکر کردم ۳۲تا بچه م رو سپردم دست بد کسی !! سرش رو بوسیدم و همونجوری که دسته‌اش رو از دور کمرم باز میکردم گفتم  ببین الان تیچر داره زبان یاد میده؟ بدو بدو برو ببین چیا یاد میده یادبگیر بعد کلاس بیا بهم بگو‌خب؟ برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم منم همین بیرون نشستم بعد کلاس زبان دوباره برمیگردم . چقدر زود بچه ها قانع میشن اعتماد میکنن! 

.

.


تمام تنم خسته اس وقتی از مدرسه برمیگردم . دلم می‌خواد کسی قبل من خونه بوده باشه که همه جا رو مرتب کرده غذا بار گذاشته  و من وسایلم رو  پرت کنم رو مبل و ولو شم و اون برام چایی بیاره :) 

+کسی قبل من خونه رو مرتب کرده ، غذا پخته گذاشته تو یخچال. کتری برقی رو پر کرده و من فقط باید لباسهام رو بذارم تو کمد ، دکمه کتری رو بزنم و ولو شم رو مبل. اون یه نفر قبل من وفا بوده ! وفای پر انرژی صبح :)


.

.

چند وقته آبرنگ کار نکردم ؟  


  • Vafa 1192

هنر زن بودن

چهارشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۳۵ ب.ظ

شاید خیلیاتون در جریان زندگی و مشکلات کوچیک و بزرگ من و همسرم بوده باشید زندگی که تلاش میکنم نه تنها سرپا باشه بلکه بهترین باشه اما چیزی که زندگی من رو نگه داشته ، فراتر از تلاش منه  ...یه وقتهایی که غصه تا بیخ گلوم بالا اومده ، یه وقتایی که خودم رو تنها و رنجور میبینم از خودم میپرسم چرا ول نمیکنم برم؟ چرا همینجا تمومش نمیکنم؟ شاید دلایل زیادی برای موندن وجود داشته اما اصلی ترین دلیلش دوست داشتنه و عشق :)

****

آدما دلایل زیادی برای ازدواج دارن ، نیاز به دوست داشته شدن یکی از مهم ترین دلایل من بود. دوست داشته شدنی که جنسش با همه دوست داشته شدن ها فرق کنه . میدونید که چی میگم ؟ 

و البته دوست داشتن کسی که دوست داشتنش با همه دوست داشتن ها فرق کنه


اولین و ابتدایی ترین و البته اساسی ترین گام های دوست داشتن و دوست داشته شدن اینه که فیس و بادی لنگویج دو طرف  به دل هم  بشینه . این شاید شرطلازمباشه اما ابداکافینیست. شاید خیلیا بنظر ما اولش جذاب باشن اما بعدا که باطنشون رو ، رو میکنن آدم هرچی دوست داشتنه بالا میاره!!!  ولیییییی گاهی این باطن نیست که دوست داشتن رو خراب میکنه بلکه نامدیریتی و بی تدبیریه


تدبیر و مدیریت با چند تا کلمه و فرمول بدست نمیاد! مدیریت یک مهارته که اتفاقا بیشترش با تجربه کردن بدست میاد آمااااااا ! میشه با تحقیق و مطالعه رفتار و تدبیر  و مدیریت بهتری داشت


بیایید

یه اصل رو قبل از هرچیز به یاد داشته باشیم . به قول مامان منهر خونه ایی قبله ی خاص خودش رو دارهیعنی نمیشه یه  فرمول رو تو همه زندگی ها پیاده کرد !هرکسی باید قبله (روش زندگی ) خودش رو پیدا کنه . پسسسسس حرفهای من تنها یک پیشنهاده که شاید تو زندگی شما جوابگو نباشه


آدما قبل از ازدواج راجع به خیلی چیزای اساسی و ،کلی، باهم حرف میزنن(که البته 

باید هم حرف بزنن) اما بیشتر زندگی ها دعوا و جر  و بحث ها سر کلیات نیست سر جزئیاته! جزئیاتی که بیس مشکلات بزرگ رو میسازن . کی بعد از ازدواج سر سیاست با زنش یا شوهرش حرفش میشه ؟ اما تا بوده دعواهایی که مثلا سر خمیر پیراشکی یا حرف زدن با تلفن یا نبستن در تیوپ خمیر دندون شروع شدن و به هفته ها قهر انجامیدن ! اینا همون مشکلاتی هستن که تا آدما زیر یه سقف نرن به وجود نمیان ، مطرح نمیشن و اصلا حتی گاهی به ذهن هم نمیرسن

حال چیکار کنیم ؟

  • Vafa 1192

وقتی حافظ کمکم میکنه ...

پنجشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۵ ب.ظ

  • Vafa 1192

از تجربیات یک زن متاهل

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۸ ب.ظ

شاید خیلیاتون من رو از خیلی قبل بشناسید بعضیاتون از زمان بانوی شرقی 

اون موقع که مجرد بودم و شارژ بودم و سرحال 

بعد از زمان رمانتیک نامزدیم و یه سال اول زندگی مشترکم که پر از فانتزی های مختلف بود شاید خیلیاتون وقتی برای اولین بار از مشکلاتم نوشتم شوکه شدید ولی این واقعیت اکثر زندگی هاست به خصوص تو سالهای اول زندگی . یعنی تقریبا میشه به طور قطع گفت که اگه زندگی 4 5 سال اول رو دووم بیاره دیگه به این راحتیا از هم نمیپاشه . از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها به معنی نبود عشق یا علاقه کافی زمان ازدواج نبوده بلکه به معنی عدم مدیریت درست روابط تو سالهای اول بوده 

بهرحال شخص جدید خانواده های جدید خیلییییییییییی تاثیر دارن یعنی تو زندگی من که اینطور بوده من اساسا با دو تا موضوع درگیرم یکی خودم و عماد دوم خانواده هامون . رک بهتون بگم هم خانواده عماد بهمون ضربه زدن هم خانوداه خودم متاسفانه هر جفت طرفین خیال میکردن و میکنن که دارن به نفع ما کار میکنن درحالی که اینطور نیست . و البته ناشی گری های ما این موضوع رو بدتر کرد 

زندگی مشترک در عین ساده بودن بسیار پیچیده تر از اونه که بشه با چهار تا کلاس رفتن و مشاوره گرفتن سر و تهش رو هم  آورد و خیال رو تخت کرد که اوکی ما فلان واحدها رو به اصطلاحی پاس کردیم پس طبق این فرمول ها زندگی من اوکیه ((حالا اگه مثل من به هیییییییچ وجه زندگی عادی اغناتون نکنه و دنبال بهترین ها باشید که دیگه کارتون سخت تره !))

ببینید نمیخوام بترسونمتون اما همزمان با من 4 تا از دوستام ازدواج کردن متاسفانه 3 تاشون طلاق گرفتن یکیشون هم چندبرابر بدتر ازمن با مشکلات درگیره که گاهی فکر میکنم واقعا خیلی پوست کلفته که تا الان به فکر طلاق نیوفتاده ( شاید هم افتاده اما فعلا داره تلاش میکنه )

این رو گفتم تا متوجه جدی بودن ماجرا باشید !

اگه الان یکی از من بپرسه آشنایی قبل از ازدواج چقدر تاثیر داره ؟ خیلی رک میگم تقریبا هیچی !!!!!  حالا هیچیه هیچی هم نه هاااا ولی واقعا تا با یکی زیر یک سقف نفس نکشیدی نمیتونی بشناسیش ببینید آدم حتی خودش هم بعد ازدواج میشناسه چه برسه به طرف مقابل و این کاملا طبیعیه بخاطر اینکه ما نقشی رو به عهده میگیریم که تا حالا نداشتیم . ما فرزند بودیم خواهر یا بردار بودیم دوست بودیم اما هیچ وقت همسر نبودیم اینکه یکی دوست خوبی  یا فرزند خوبی باشه هیچ تضمینی نیست که همسر خوبی هم هست !یا برعکس . 


حالا باید چیکار کرد؟ اولا باید خیلییییییی دقت کرد دوما باید خیلی تدبیر کرد سوما باید توکل کرد ! حالا دو مرحله هست یکی مرحله قبل از ازدواج دوم مرحله بعد از ازدواج من میخوام درباره بعد از ازدواج بگم شاید تجربیاتم تو این سه سال به درد کسی بخوره . 

اگه موافقید دستها بالا !

  • Vafa 1192

شاید

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

با مدیر گروه حرف زدم منابع رو معرفی کرد و من یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم تصویر سازی بخونم 

انتخاب راحتی نبود اما بنظرم زمان انجام دادن کارهای اجباری تموم شده . غلت زدن توی عدد و رقم و مدار و ترانزیستور و... وقتی تهش بیکاری تو رشته خودمه دیگه کافیه . 

 

دوتا انتخاب دارم یک اینکه قهر کنم و حرص بخورم دو اینکه قهر نکنم اما بذارمشون کنار. 

  

گفت عصر دوستام میان خونمون میای ؟ گفتم فاینال دارم . فاینال داشتم اما میتونستم برم میتونستم یه روز زودتر فاینال بخونم و صبح تایم کلاس نقاشی رو تغییر بدم که صبح بتونم مرور کنم و عصر قبل فاینال برم. یه لحظه خواستم اینکار رو بکنم اما نمیکنم ... ا زمان از خود گذشتن های زیادی هم  تموم شده . چون یادمه کوچیکترین برنامه ش رو بخاطرم تغییر نداده . . 

مثل به بادکنکه بزرگه من نخش رو ول میکنم اون میره بالا من از دورشدنش لذت میبرم. میذارم برن :) 


شاید بهترین راه برای نابود کردن کسایی که چشم دیدنت رو ندارن اینه که تا میتونی به بهترین شکل ممکن زندگی کنی و خوشحال باشی تلاش کنی و موفق باشی ... 


یه سوال برای شام چی بپزم؟ یه پیشنهاد خوب بدین  پلییییز :) 

  • Vafa 1192

من سرماخورده

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۰ ب.ظ

یک عدد معلم سرماخورده ی حال ندار که فکر میکنه چقدر خوب که این بچه ها هستن تا سرش رو کرم کنن 

که نفهمه کی ظهر شده 


  • Vafa 1192

حال دل با تو بگویم

دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ق.ظ

دلم شکست بهش گفتم تو ، تو کعبه  بودی یا نبودی؟ نبودی؟  چرا من رو اییین همه کیلومتر کشوندی چسبوندیم به اون خونه سنگی سیاه . من چسبیده بودم به خونت.  تو بودی یا نبودی؟ نبودی ؟ مگه میشه نباشی وقتی میگی همه جا حاضری . بودی ؟ بودی و شنیدی صدای یا الله و یا الله هام رو ؟ من فقط ۱۷ سالم بود.   برای اولین بار چسبیده بودم به اون سنگها توی اون ازدحام جمعیت . هنوز بوی پارچه ی روی خونت تو دماغمه تو چطور ممکنه من رو ، اون روز رو فراموش کرده باشی؟ اولین دعام بود من مهمونت بودم رسم مهمون نوازی بود؟؟؟ که کیلومتر ها بیام و بخوام و ندی؟؟؟؟من ازت یار خواسته بودم همراه  خواسته بودم ازت محمد خواسته بودم گفتم من نمیدونم کجاست اما وقتی بیاد تو مهرش رو به دلم میندازی ... گفتم ندی میمیرم همه رویاهای من خلاصه شده تو محمد دالان بهشت. خواستی بچزونی ؟ که ببینم محمد نمیدی و من نمیمیرم؟ من نمردم اما دمت گرم من رو بدجوری چزوندی ... حالا من میخوابم دیگه رویایی ندارم . برای کی آینده بسازم برای چی آینده بسازم ؟ مگه یاری هست یاوری هست؟ محرم اسراری هست؟ مگه سنگ صبوری هست؟؟؟ غربت شبهام رو اشک  هام رو مگه شونه ایی هست؟؟؟؟ لامصب من ۲۵سالمه و ایییین همه موی سفید دارم ... درد دل با کی بگم ؟ کجا رو دارم برم خالی کنم خودم رو؟ یه صفحه ی سفید که شده چاه حرفام که میام و درد دلم رو توش عق میزنم و زار میزنم و خالی نمیشم . میشنوی صدام رو ؟ آخه تو خدایی ... من کی ام ؟؟؟؟ باشه من بد من گناه کار من عوضی من بیشعور بنده تو هستم یا نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو خدای من هستی یا نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من کورم من کرم من تدبیرت رو نمیبینم .....من دریا نیستم من برکه نیستم من یه وجب آبم توش سنگ ریزه بندازی متلاشی میشم تو توش چی انداختی؟؟؟؟ درد داره دلم دررررررد . 


یهو انگار وسط گریه هام کسی گفت تو ، تو آدما دنبال منی. ستار میخوای مگه من نیستم؟ یار میخوای مگه من نیستم؟ کی تنهات گذاشتم؟ کی ولت کردم؟ کی قوی تر از منه؟ همه دنیا بخوان و من نخوام نمیشه همه دنیا نخوان و من بخوام میشه. رویات چرا خراب شده ؟ بند یه بنده بودی؟ منه به این بزرگی رو ندیدی؟ سینه به سینه کعبه چسبیدی و من رو ول کردی بنده خواستی ؟ که بزرگ شی که برکه شی رود شی دریا شی؟ اقیانوس منم کجا میخوای بری؟؟؟ من که از اولش باهات بودم تو که از منی به من برمیگردی ، من کافی نیستم برات؟؟؟؟؟ چاه میخوای ؟ مگه من تو قلبت نیستم؟ مگه از رگ گردن نزدیک تر نیستم ؟ تو صدا نکرده من میشنوم تو نگفته من بلدم . شونه کی رو میخوای؟ دامن من رو بچسب بزرگت کنم بلندت کنم .... 

یهو دلم آروووم شد یهو تبم فروکش کرد یهو گریه م بند اومد .... 

  • Vafa 1192

نذارید

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۴:۳۰ ب.ظ

هیچ وقت  کسی  رو با بدترین چیز ممکن نترسوتین ، اگه ترسوندین بهش عمل نکنین اگه عمل کردید دیگه فاتحه رابطه رو بخونین چون اون آدم دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره ، که از دست دادن مهم ترین چیز یعنی دیگه بیخیالی محض یعنی بی اهمیتی یعنی دیگه هیچی براش مهم نیست ... نذارید یکی دیگه هیچی براش مهم نباشه. 


برام مهم بود راز زندگیم پخش نشه 

برام مهم بود ظاهر زندگیم حفظ شه حتی اگه توش به نهایت گند بودن کشیده شه 

برام مهم بود حرمت‌ها حفظ شه 

اما  اینکار رو نکرد و بدترین انتخاب رو کرد من یکی از مهم ترین خط قرمزهام رو از دست دادم حالا دیگه برام مهم نیست یه شهر خبر دارن یا نه. بیخیال بیخیالم ....  حالا مهم نیست مادرشوهرم که طبقه بالاس چی فکر میکنه حالا مهم نیس چه تزی میده ،مهم نیس چه برخوردی میکنه . این مهم نبودن بدترین اتفاق ممکنه . چون ته همه چی من زل میزنم تو چشاش رو میگم به کتفم ! 


من اون مهربونی بودم که دلم رو شکستن 

حالا اون بیشعوری هستم که مدام باید نگران این باشن که چیزی بهم بر نخوره 


میدونید خلایق هرچه لایق 


پ ن: اونایی که من رو میشناسن میدونن من کی بودم 

میدونن من چی شدم 

  • Vafa 1192

مریخ

يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۰ ب.ظ

توی فیلم مرده و دوستاش سفر کرده بودن مریخ. بعد یه اتفاقی افتاد  ، یه حادثه که مرده بیهوش شد دوستاش فکر کردن دوستشون مرده ، از سفرشون نزدیک ۵۰۰ روز مونده بود و طبیعتا یه جنازه توی یک و سال و خورده ایی نمیتونه تو سفینه بمونه ، تصمیم گرفتن مرده رو تو مریخ تنها بذارن و برن . اون وقتی به هوش اومد دید توی مریخ مونده و همه رفتن .تنهایی و درد غریبی وجودش رو گرفت .من درست مثل اون مرده ام. وسط زندگی ،اونجا که فکر میکردم دارم مرحله ی جدیدی از زندگیم رو شروع میکنم با یه شریک یه رفیق... یهو چشمم رو وا کردم دیدم وسط یه سیاره  جدید (یه زندگی جدید) تنهام ! اون مرده نزدیک دوماه تلاش کرد که با زمین ارتباط برقرار کنه و بگه که زنده س . واسه اینکه امید داشت واسه اینکه نمیخواست بمیره . بعد ، پانصد و سی و چند روز تنها موند اونجا و منتظر موند که نجاتش بدن . یک سال و چهار ماه تنها روی سیاره زندگی کرد ، با غذای کم بدون دوش گرفتن تنها و تنها و تنها... آدم باید خیلی قدرتمند باشه که بتونه اونقدر دوم بیاره تا به زندگی برگرده . من اونقدر قوی نیستم .

مرضیه وبلاگ نداشتی نتونستم ج بدم عزیزم تاریخ انتشار اونروز ۱۹۸۹۷بود ! امیدوارم منظورم رو فهمیده باشی. 

  • Vafa 1192