طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

نه به سندروم سیندرلا

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۱۴ ق.ظ

ساعت یک ربع به دو بامداده و من خوابم نمیبره. عماد کنارم تخت خوابیده . باد خنک خوبی از لای پنجره میزنه تو .

من اینجا دراز کشیدم و به لیست کارهای فردا فکر میکنم ، به امروزی که گذشت فکر میکنم  .

با اینکه روی کاغذ رشد عاطفی زندگیمون صعودی بوده ، اما دلم آروم نیست ... حس میکنم زود بخشیدم زیادی خوب شدم. مدام فکر میکنم وفا گذشته رو تکرار  نکن . با اینکه عماد حالش خیلی خوبه  اما من حس خوبی ندارم. حس خوبی ندارم از اینکه مهمونی مادرشوهرم رو خونه ما برگذار کردیم حس خوبی ندارم از بگو بخند هام حس خوبی ندارم از مهربون شدن هام.... عماد حالش خوبه اما من یه بار چوب مهربونیم رو خوردم ... میترسم ،از اینکه به حریمم وارد شن ، از اینکه باز سو استفاده شه  ازم ، از اینکه باز مرزهام رو رد کنن میترسم. خوب میدونم اگه کسی مرزم رو ،خط قرمزم رو رد کنه  آشوب میشم ، مار میشم تلخ و گزنده میشم ...بعد دوباره همه چی بهم میریزه .... من از التهاب خسته م . یه بار مجرد بودم تو وبلاگم نوشته بودم دلم کسی رو میخواد که پیشش با خیال راحت زن  باشم خیالم راحت باشه تخت باشه، با اون نگران مرزها و چارچوب هام نباشم ،که اون خوب میدونه  همپوشانی مرزها یعنی چی... ولی میدونید چیه خیال راحت هیچ وقت هیچ جا وجود نداره... قبلا هم گفته بودم اگه یه روز دختر دار شم بهش یاد میدم محکم باشه قوی باشه و مهم تر از همه هیچ وقت منتظر کسی نباشه که روزی از یه جایی برسه و اونو از سختی ها نجات بده ...مردها غول چراغ جادو نیستن...بهش یاد میدم بعد از ازدواج خوشبخت شدن به معنی رهایی از تمام دغدغه ها و مشکلات نیست ...اونو دچار سندروم سیندرلا نمیکنم که تمام عمرش منتظر یه کالسکه  طلایی با اسب سفید یه شاهزاده همه چی تموم نباشه ،اتفاقا برعکس ،بهش یاد میدم که چرخ زندگی همینجوری نمیچرخه ،جایی خوندم نوشته بود زندگی متاهلی  درست مثل یه موتور هندلی میمونه که ما ٥٠سال هر روز صبح زود تو هوای زمستونی که اتفاقا موتور هم یخ زده با هزار بدبختی باید  روشنش کنیم و تا شب  بچرخونیم تا فردا صبح که این فرآیند تکرار شه... آره من بهش یاد میدم خودش قهرمان خودش باشه.

  • Vafa 1192

Midnight

شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۴۳ ب.ظ

نزدیک نصف شب بود که من بلاخره از بشور و بساب رها شده بودم . فقط مونده بود گوشت توی زودپز رو بذارم تو بخچال و تمام ! گفته بودم وقتی نا آرومم سندروم بشور و بساب و مرتب کن میگیرم؟ وقتی هم همه جا مرتب میشه و من جایی رو ندارم مرتب کنم حالم بد میشه میریزم بهم و مدام فکر میکنم جایی بهم ریخته که من نمیدونم کجاست ! این قسمت بدترین قسمت ماجراست چون به طرز خود آزار دهنده ایی میوفتم به جون دیوارها و شیشه ها و کابینت ها و ... بعد از هر مرتب شدنی من بهتر نمیشم بدتر میشم . متاسفانه من مستعد بیماری وسواسم !!!! بگذریم ! ساعت نزدیکای بعد از ظهر بود که گوشت رو بردم بذارم تو یخچال که نمیدونم چی شد ظرف از دستم سر خورد و تو کسری از  ثانبه آب گوشت ریخت رو کابنتها و کف زمین و روی فرش !!! 

فقط تونستم بشینم زمین و با نگاه بدبخت طوری زل بزنم به همه جاهایی که گند خورده توشون ! 

عماد گفت اشکالی نداره  طوری نیست بعد بدون حرف فرش رو برد تا حمام که بشوره . من به کابینتها فکر نکردم به زمین و فرش هم فکر نکردم به عماد فکر کردم که  خواست آرومم کنه ، خواست کمک کنه  ... وقتی دستمالی که باهاش همه جا رو باک کرده بودم رو میشستم ، برد فرش رو پهن کنه تو ایون. در ایون رو که وا کرد خندید و گفت بد هم نشد یه فرش این میون تمیز شد . باد خنکی  از در باز ایون خورد تو صورتم و من نمیدونم باد خنک دلم رو آروم کرد یا صدای خندش...  

  • Vafa 1192

لبخند میزنم

پنجشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۸ ب.ظ

آب از توی دوش میریخت روی پاهام ،انگشتهام رو زیر آب تکون میدادم و تمام خستگی این هفته انگار از توی انگشتام میریخت بیرون . یک هفته ایی که برای کاری مجبور بودم از هشت صبح تاهفت عصر دانشگاه باشم. از اینکه بلاخره این دانشگاه کوفتی تمو شد راحت شدم ، اما دلم تنگ میشه برای همه اونایی که دیگه شاید هیچ وقت نبینمشون. همه اونایی که به چرت ترین چیزای ممکن باهم میخندیدیم و همه همونی بودن که هستن .عیچ کس نقاب نداشت ادا نداشت این رو ر اون رو نداشت... ولی به قول سیما من دیگه کلاهمم تو این دانشگاه جا بمونه برنمیگردم ورش دارم :) . 

آب از توی دوش میریخت روی پاهام و من انگشتام رو تکون میدادم و فکر میکردم به زندگی دو نفره  ایی که داریم که مدام بالا و پایین داره ... مهم نیست تو یه موضوع چقدر حق با منه، وقتی  از هم میپاشم همه پاشیدنم رو میبینن نه حق بودنم رو . 

راستش ظاهر زندگیمون شیکه ، عماد میاد دنبالم همه کارهام رو انجام میده، گل میخره ، کادو میخره ، میریم سینما میریم خرید ....  زندگیمون درست مثل یه قصر با نقاشی ها و وسایل شیکه که هرکسی از دور میبینه فکر میکنه چه جای محشری اما فقط ما میدونیم که یکی از ستون های مهمش از درون به شدت آسیب دیده!!! 

 

آب از توی دوش میریخت روی پاهام ، انگشتهام رو زیر آب تکون میدادم و خستگی خونه تکونی از تنم در میره . خونه ایی که یه هفته فرصت نکرده بودم گرد بگیرم تی بکشم لباسها رو بشورم اتو کنم . حالا همه جا گردگیری شده تی کشیده شده ،لباسهای سفید از رنگی جدا شده و رفته تو لباسشویی ،چندتا از لباسها رو ریختم تو لکه بر . 

کاش یکی دلمون رو میریخت تو لکه بر...

پ ن : تا وقتی یکی هست که فکر میکنی میشه بهش تکیه کنی که تو رو به موفقیت برسونه ،هیچ وقت به موفقیت نمیرسی. هیج کسسس تو رو به موفقیت نمیرسونه الا خودت .... وفا قوی باش و فکر کن زنان زیبا با لبخند بعد سختیشونه که زیبان :) 


  • Vafa 1192

تصمیم

جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۲ ب.ظ

هربار فکر کردم وضع رو باید درست کنم و تصمیم های اساسی گرفتم جورررری گند زدم توش که چندین هقته طول کشیده اوکی شه

حالا تصمیم گرفتم  که کلا دیگه تصمیم نگیرم !! 

  • Vafa 1192

رها نکن

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۹ ب.ظ

 

بعد از کنسل کردن کلاس زبان و نقاشی ، استعفا از شغلی که تازه گیر آورده بودم ، جواب ندادن به تمام پیام های  روزنامه  و بعدش نصفه گذاشتن پروژه م و ول کردن رژیمم تقریبا کاری دیگه ایی نبود تا با ول کردنش بیشتر گند بزنم به زندگیم !!! 

اما همیشه تو زندگی چیزی هست که آدم رو وا دار کنه به تلاش... به رها کردن یا کنار اومدن با غصه هاش،عصبانیتش و تمام دغدغه های بدش....


عماد صبح رفت تهران و شب دیر برمیگرده ، من حالا توی خونه نیمه روشنی که توش صدایی به جز صدای آروم کولر نیست نقاشی میکشم ...

آشپزخونه م با اینکه شیک و لاکچری نیست ولی حالم توش خوبه ... 

مداد رنگی ها روی سطح مقوا حرکت میکنن ،تصویر محو روی کاغذ آروم آروم جوون میگیره ... انگار کسی درون من آروم آروم زنده میشه...

باز به خودم میگم وفا خسته شدی استراحت کن ولی رها نکن....



پ ن :قربون دل مهربونتون برم که اینقدر خوووبید ... مرسی از کامنتهای خوبتون ....

 بعدا نوشت: نقاشی تو عکس ،سمت چپ مدل،سمت راست نقاشی من 


  • Vafa 1192

بعد از هر کوبیده شدنی باید ساخته شد

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۶ ب.ظ

یه رومیزی قرمز دوختم ،از اونا که چارخونه ی ریزن. برای میز توی آشپزخونه مون که فقط دوتایی توش نشستیم.

حالا که فکر میکنم میبینم قرار نبود فقط دونفرپشتش بشینیم،قرار نبود اینقدر دیر به دیر خونمون رو به مهمون باز شه. قرار بود صدای خنده هامون تو خونه بپیچه و صدای بدو بدوهامون قرار نبود داد بزنم،بکوبم تخت سینه  ش ظرفا رو دونه دونه وسط پذیرایی بشکونم . قرار نبود من دلخوری هام رو اونقدر تنهایی رو دوشم بکشم که یهو بینمون یه دیوار سرد و بلند بسازیم!!! 

خندیدیم ،بدو بدو کردیم، در خونه رو وا کردیم رو به مهمونا ، شلوغ پلوغ شد ... ما فقط بلد نبودیم مدیریت کنیم روابطمون رو ...

غذای توی فر رو در میارم ،میذارم روی  میز روی رو میزی  چهارخونه قرمز که خودم دوختمش. گفته بودم قبلا حتی سوزن نخ کردن بلد نبودم؟ زندگی متاهلی آدم رو میکوبه از نو میسازه... خوبیش اینه که بعد از کوبیدن میسازت ...

من که دادم رفته بود هوا، زندگی کوبیده بودتم .... خوب میدونم بار آخری نبود که کوبیده ... ولی خدا جونم ،رفیق جون که همیشه حق رفاقت رو تموم کردی  تو اینبار دستت رو بذار رو نوک دماغم و بگو هیس! نذار باز دادم بلند شه


بعد هر کوبیدن باید ساخته شد... دارم ساخته میشم بین رنگها و قلمو ها و کتابها و پارچه ها و ظرف ها....گفته بودم هیچ وقت مشکلی رو با خودم حمل نمیکنم ،یا حلش میکنم یا رهاش! 



من اینبار هم حلش کردم هم رهاش....هییییس بیا حالا آلبالو بخوریم و فکر کنیم همه چی یه خواب بوده ...یه خواب بد! 


  • Vafa 1192