طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

مثل وفا نباشید

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ب.ظ

یک چیزی که آدم باید خوب بلد باشد  این است که ناراحتیش را بتواند توی دلش نگه دارد . عصبانیتش را زود نپاشد بیرون خالی نکند خودش را . اصلا نباید از ته نشین شدن اندوهش بترسد. باید بگذارد اندوه خوووب ته نشین شود آن وقت خیلی خوووب و حساب شده عمل کند . مثل أنبار باروت نباید یکهو منفجر شد. انفجار یکهو یی همه چیز را خراب میکند حتی اگر حق با آدم باشد . یک انفجار پر سر و صدا حقیقت را به حاشیه میکشد و از آدم یک متهم میسازد. باید آرام بود اندوه و عصبانیت را قورت داد درست مثل بازی شطرنج برای حرکت های بعدی باید نقشه کشید باید آنجا که موقعیتش پیش آمده برگ برنده را رو کرد شاید به نظر خبیثانه برسد اما برای برنده شدن چیزی بیش از سادگی لازم است . این قاعده ی بازیست .

پ ن : وفا ساده بود مثل وفا نباشید 

  • Vafa 1192

قضیه چیه؟

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ق.ظ

یه ماهی میشه که برام مرتب تو هرز نامه کامنتهای انگلیسی  میاد نمیدونم قضیه چیه که همشون هم میگن وای چه سایتی چه نوشته هایی چه گلی چه بلبلی ! یعنی اونا میتونن فارسی بخونن ؟ اصلا از کجا اومدن بعضیا البته توضیح دادن که تو سرچ اتفاقی پیدا کردن اما مگه این اتفاق چقدر ممکنه بیوفته ؟ گاهی 70 تا کامنت دارم :|

اونم همشون انگلیسی ! کسی میدونه چه اتفاقی افتاد؟ آدرسم جایی مارک شده ؟

  • Vafa 1192

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است

يكشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۴ ق.ظ

هنوز چند دقیقه ایی تا نیمه شب مانده 

عماد  دراز کشیده است روی مبل و من در فضای نیمه تاریک خانه فکر میکنم به زنگی به روزهای آتی به مسئولیتهایی که یکی پس از دیگری گذاشته میشود روی دوشم و واقعا در این بهبوهه همین چند واحد درسی امانم را بریده است .

نعناع دم میکنم برای خودم و عماد مینشینم کنارش عماد هنوز سرش توی گوشیست که متوجه ام میشود . نیم خیز میشود مرا خم میکند سمت خودش بی هیچ دلیلی پیشانی ام را میبوسد 


  • Vafa 1192

زندگی

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۴۵ ب.ظ

میدانید قربانتنان  گردم زندگی است دیگر ! یک وقتهایی آدم ثانیه به ثانیه اش را می بازد .

یک وقتهایی  آدم کم می آورد ،از خودش سیر میشود .

یک وقتهایی هوس میکند ریخت خودش را نبیند . خودش را بگذارد توی چمدان و درش را هم قفل کند و بندازد جایی مثلا زیر تخت !

 یا اصلا خودش را بسته بندی کرده و پست کند جزیره ی متروک آن سوی اقیانوس مثلا مدیترانه ! زندگی است دیگر یک وقتهایی میشود چپق، دماغ آدم را چاق میکند یک وقتهایی هم چای سرد از دهن افتاده بدون قند ؛ همان قدر بی مزه همان قدر کسل کننده ! 

سرتان را درد نیاورم خلاصه روزگار است دیگر بالا و پایین زیاد دارد حال مرا اگر میپرسید الان بالا هستم چپق کشیده و سر دماغ دیروز پایین بودم باران باریده بود خیس یأسم کرده بود از دل و دماغ افتاده بودم 


  • Vafa 1192

خسته ام

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ب.ظ
نمیدونم بخاطر سرما خوردگیه یا اولین روزه کاری یا خستگی فکری دیشب که اینقدر خسته ام . نمیدونم به چی فکر میکنه. تنها چیزی که میدونم اینه که میخوام بخوابم . میخوابم برای چند دقیقه هم شده بخوابم و به هیچی فکر نکنم
  • Vafa 1192

یک ظهر

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۸ ب.ظ
چند بار به سختی سرفه میکنم تا بتوانم جواب مادر شوهرم را بدهم . میگوید بیا بالا باهم نهار بخوریم . حوصله ی پختن نهار ندارم  میگویم باشه .  پله ها را بالا میروم و از هر سرفه حس میکنم ریه هایم هرآن از توی دهنم میزند بیرون و نمیزند .  در واحدش باز است میز را چیده است . کت زرشکی را که توی تنم میبیند میگوید آفرین همیشه لباس گرم بپوش خوب کاری کردی شال پیچیدی دور گردنت آدم از سر ه که سرما میخوره . میگویم بله همین طوره ، تو زحمت افتادین و میشینم که نهار بخوریم . حین نهار از قلعه میگوید از شتر که حیف شد شما زودتر رفتید و اردکان و میبد را نبودید . من غذا میخورم و لبخند میزنم و میگویم  قسمت نبود ، ایشالا دفعه بعد . میز را که جمع میکنم نگاهی به پاهایم میکند و میگوید وای بذار برات پا پوش بیارم آدم از پا سرما میخوره  . و من کفشهای خرگوشی ام را میپوشم و او میگوید آره اینا گرم نگه میداره . سرفه میکنم و او چای دم میکند بعد لحاف و بالشت میاورد که بخوابیم دراز که میکشم میگوید کمرت رو بپوشون آدم از کمره که سرما میخوره . چای میخورم و سرفه هایم کمی آرام میگیرد . صدای آسانسور است میگویم فکر کنم عماده !!! برمیگردم سمتش خوابش برده . لحاف و بالشت را تا میکنم میگذارم سرجایش پاورچین پاورچین میروم پایین.
  • Vafa 1192

این یکی بی عنوان باشد !

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۳۲ ق.ظ

الان تقریبا دو روزه که از سفر برگشتم اما هنوز خسته ام ! وقتی تو مهریز عماد گفت من شنبه باید سر کار باشم خب انتظار داشتیم بقیه ایی که سفر رو با ما شروع کردن و از قبل پایانش اینجا بود مرامی بگن باشه برگردیم ولی خب خیلی شیک و مجلسی گفتن خدا به همراتون ما هستیم فعلا !!! اما میدونین چیه؟ من بدم نمیومد در واقع از خدام بود تنها برگردیم ،جوهر شخصیت جمعیم ته کشیده بود . 

برگشتمون بیشتر بهم مزه داد  استامبول هم که بودیم یه وقتهایی ترس ورم میداش که اگه اتفاقی بیوفته تنهاییم اما باز دوتایی بودنش بیشتر چسبید .

من و عماد کلا وقتی دوتایی باهمیم کم پیش میاد حرفمون بشه معمولا نفر سومی بوده که یا منو مگسی کرده یا عماد رو !!! 

حالا که فکر میکنم میبینم تقریبا همیشه همین طور بوده . 

اما خب مسافرت جمعی از خیلی لحاظ ها خوبه اینکه آدم دستش میاد  با کی باید چطور رفتار کنه . بکی از کسایی که من تبریز فکر میکردم آخی مرده گناه داره تو مسافرت فکر کردم واقعا زنش بعضی از اخلاق های اینو چطور تحمل میکنه؟؟

یکی از چیزای جالب ازدواج اینه که آدم میفهمه بعضی چیزایی که فکر میکرده براش مهم نیس در واقع چقدر مهم بوده و چیزایی که فکر میکرده مهمه اصلا اهمیت نداشته . 

و موضوع مهم دیگه اینه که آدم به مرور تغییر میکنه .بعضی چیزایی که قبلا عصبیش میکرد الان دیگه اذیتش نمیکنه

قبلنا خیلی عصبیم میکرد وقتی عماد ایراد میگرف از کارم در واقع بهم بر میخورد . اما بعد یه مدت متوجه شدم وقتی ایراد میگیره إلزاما هدفش زیر سوال بردن توانایی من نیس . و البته یاد گرفتم به مسائلی که به نظر من بی اهمیت بود و به نظر عماد مهم با نگاه اون به قضیه نگاه کنم . خب نباید بی انصافی کرد که عماد هم با خیلی چیزای من کنار اومده . اصولا شناخت زمان میبره و گاهی جا افتادن شخصیت ها رو هم مثل جا افتادن دندون مصنوعی تو دهن میمونه اولش خیلی درد داره عصبی میکنه کلافه میکنه حتی أشک آدم رو در میاره اما وقتی تحمل کنی جوری بهش عادت میکنی باهاش أخت میگیری که انگار از اول داشتیش مگه اینکه دندونتون مال دهنتون نباشه!! 

خب نیومده بودم سخنرانی کنم ولی شد دیگه !!!

  • Vafa 1192