طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

داداشم

دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۵۸ ب.ظ

داداشم امسال کنکوریه 

همه مون انتظار داریم پزشکی قبول شه ،چرا؟ چون همیشه تو هرکاری بهترین بوده ... واسه همینه که بهش اعتماد داریم ، حداقلش اینه که من بهش اعتماد دارم قبولش دارم ... از من ۹سال کوچیکتره ولی حالا که بزرگ سده با تمام وابستگی که از اول به من داشت ،تو بچگی با حمایتم تو انجام دادن کارهاش و حالا به حرفام ، به اعتماد به نفسی که بهش میدم باهم رفیق تریم ... اون جلو چشمای من داره مرد میشه و این عین معجزه س برای من . که این مرد هفده ساله ی عضله ایی سر به زیر درونگرای مهربون زود گریه کن که قدش بیست سانت از من بلند تره یه روز کوچولوی مو فرفری بور نمکی بود که تو بغلم میخوابوندمش. اون برای من عین بچه بود و من عین مامان ... من حتی پوشکش رو عوض کرد ،روم بالا آورده ، با کمک من تاتی کرده ، با من کلمه ها رو هجی کرده من براش کف زدم باهاش خندیدم سر به سرش گذاشتم دعوا کردیم قهر کردیم  ناخون هاش رو لاک زدم موهاش رو گیره زدم باهم خونه ساختیم من از مدرسه براش شکلات آوردم اون همیشه همه رو تنها خورده من همیشه براش بزرگ‌تر بودم... اوج همه اینا وقتی بود که من تو قهر بودم ،اومده بودم خونه مامان اینا وسطا هق هق های درد آلودم وسط خودزنی هام اون منو محکم بغل کرد و گریه کرد ... ما باهم گریه کردیم من براش گریه کردم .... میدونید دادش داشتن خیلی خوبه 

کاش همه داداش داشته باشن...

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">