طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

نیمه شب٢

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ
در تاریکی نسبی نیمه شب در حالی که ماه روشنایش را انداخته روی جای خواب تکیه داده ام به دیوار .پاها را جمع کرده ام توی سینه . او کمی آن ور تَر دراز کشیده و حرفهایی میزند که نمیشنوم بی مقدمه میگویم میشه چیزی بگم اما هول نکنی ...ناراحت نشی؟ میگوید بگو میگویم حتما؟در آغوشم میکشد و میگوید حتما .میگویم میخوام گریه کنم دلم گرفته میپرسد چرا و بیخ گوشم را میبوسد میگویم نمیدونم صدایم لرز دارد و بغض دارد و درد .های های هق هق م خفه میشود توی سینه اش و نمیدانم دقیقا برای چه اینگونه زار میزنم
  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">