طعم گس خرمالو

یا رفیق من لا رفیق له...
پ ن : تمامی اسامی استفاده شده در این وبلاگ غیر واقعیست
تمامی داستان های روایت شده واقعیست

عنوان وبلاگ نام داستانی از زویا پیرزاد است

طبقه بندی موضوعی

مارچنبره زده

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۴۷ ب.ظ

من وایسادم تو ایوون ، هوا سرده اما سوز نداره عماد میگه شب میری خونه؟ یه گربه از بالای دیوار رد میشه میگم آره شب میرم خونه خودمون کی میرسی؟ میگه فردا صبح حدودای هفت. درخت انار تا بالای دیوار حیاط قد کشیده عماد میگه شب میری پیش مامان بخوابی؟ یه انار افتاد رو لبه ی دیوار جای بین حیاط مامانی اینا و همسایه بغلی . دلم نمیخواد برم اصلا دلم نمیخواد برم میگم صبح باید برم مدرسه واسه همین خونه خودمون باشم راحت ترم میگه تو بری من خوشحال میشم . یادم میوفته تو این یه هفته مادرش یکبار زنگ نزده حالم رو بپرسه بگه جای عماد خالی نباشه ... یادم میوفته میخواستن برن خونه عمه عماد ساعت چهار ظهر دقیقا وقتی رسیدن دم در عمه ، طاطی زنگ زد که آدرس میفرستم خواستی بیا .... نه از قبل زنگ زدنی نه تعارف اینکه نمیشناسی غریبی بیایم دنبالت باهم بریم .... ضربان قلبم بالاتر میره هوا دیگه سرد نیست گرمم شده ... میگم اگه خوشحالت میکنه میرم . گوشی رو که قطع میکنم میگم فکر کن یه روز مال خودت نیستی.... اس ام اس میده دوست دارم . مینویسم من بیشتر اما چیزی ته دلم سنگینی میکنه .... سعی میکنم به این فکر بها ندم مه باز بخاطر مادرش باید اذیت شم باز فکرش پیش مادرشه که تنها نباشه مادرش که ..... 


کسی هست دلداریم بده ؟؟؟؟ 

  • Vafa 1192

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">